صفحه شانزده

فردا این دخمل ما امتحان اقتصاد داره هیچی بلد نیست . برا ی همین امشب من به جاش می نویسم.خیلی دختر خوبیه البته اگه بدیاشو در نظر نگیرید(پفک خودمه)نیشخند

اشتباه زیاد می کنه تو زندگیش ، ولی وقتی بهش توضیح میدی اشتباهشو قبول میکنه ولی به قول خودش زود زود باید بهش بگی که یادش نره!

دلش خیلی پاکه، اینو مطمئنم،شاید خودشم ندونه.واسه همینه که همیشه دوست دارم بهش کمک کنم.

میتونه بهترین باشه اگه خودش بخواد،منم کمکش میکنم.

در اخر هم امیدوارم لحظه لحظه زندگیش پر از شادی باشه.

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه        خیام

**********************************************

امروز صبح امتحان فیزیک داشتم. رفتم دانشگاه ولی سر جلسه نرفتم !!!

برگشتم تهران رفتم پیش تیام و تا ساعت ٢ برگشتم خونه. شیرین گفت اقتصاد راحته و ۴ ساعته میشه تمومش کرد.

خوابیدم و ۶ بیدار شدم. ٧ شروع کردم به خوندن. اما اونقدرا هم که شیرین می گفت آسون نبود. چون شیرین حفظ می کنه اما من باید بفهمم جمله چی میگه یا مساله چی می خواد ؟ واسه همین برای من سخت بود. شب زنگ زدم متین. خوشبختانه خونه بود و بهم توضیح داد.

خلاصه تا ساعت ٢:٣٠ شب خوندم و تعریفی ها رو تموم کردم. اما حفظ حفظ نبودم. مساله ها رو هم گذاشتم برای فردا...

**********************************************

پ.ن : پویا جان مرسی که برام نوشتی... ممنون عزیزم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها : پویا ، فرناز

صفحه پانزده

اصلا حوصله ی نوشتن راجع به امروز رو ندارم... همه ش استرس فیزیک داشتم.

پویا هی زنگ می زد و حالم رو می پرسید. تیام هی می گفت بخون می تونی. شیرین و بهناز که حذف کردن... منم بی خیال شدم و گفتم حذفش می کنم اما عصری یادم افتاد که من امتحان آزمایشگاه فیزیک رو دادم. نمی دونم اگه نرم سر جلسه و امتحان ندم ، کلا حذف میشه یا نمره ی آزمایشگاه رو تقسیم بر دو می کنه و من مشروط میشم ؟؟؟

نمی دونم چیکار کنم ؟ بدجوری کلافه و عصبی ام...

حوصله ی هیچکس رو ندارم. حتی خودم...

**********************************************

پ.ن : کاش الان فردا شب بود !!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه چهارده

امروز صبح به زور ساعت ٧ بیدار شدم و شروع کردم به درس خوندن. بعدشم حمام و حاضر شدم و رفتم دانشگاه. از وقتی هم رسیدیم ، خوندیم تا موقع امتحان.

داشتم تقلب می نوشتم که یهو پویا زنگ زد. رفتم دیدمش و با هم رفتیم دنبال کارت گرفتن من که اون هم موفق نشدیم.

بعدش با هم یه کم حرف زدیم. کلی تیکه انداخت بهم. البته حرفاش دیگه از تیکه گذشته بود ، کامل و درسته بود !!!

خلاصه ساعت ٣ امتحان شروع شد. ١٠ تا سوال داده بود و زیر برگه نوشته بود به ٨ سوال پاسخ دهید !!! اما من همه ش رو جواب دادم ، با کمک تقلب !

بعدش با شیرین و بهناز اومدیم تهران. تیام اومد دنبالم و رفتیم خونه.

قبل رفتن به خونه تیام برای مامانش گل خرید چون دعواشون شده بود و من برای بابام گل خریدم.

نزدیک خونه مامان زنگ زد و گفت یه مهمون کوچولو داریم زود بیا ! گفتم امیر (پسر همسایه که ٢ سالشه )  اومده ؟ گفت نه ! آلا (دختر همسایه که ٨ ماهشه ! )  اومده ! نفهمیدم چه جوری رسیدم و لباسامو دراوردم و دستامو شستم! خیلی گوگولی بود. یه عالمه باهاش بازی کردم. موقع شام دادمش مامانش و بهشون گفتم بعد از امتحانا هرروز میام می برمش تا شما به کارتون برسین !!!

نمی دونم چرا وقتی آلا بغلم بود و سرش رو آروم گذاشته بود روی شونه م و به زبون خودش حرف میزد ، یه لحظه ی کوچیک دلم برای گدشته (گدشته ای که با دوست پسر قبلیم بود ) تنگ شد. اما زود فراموش کردم... حس بدی داشتم.

الان دارم از بی خوابی میمیرم. نمی دونم چه جوری می خوام فیزیک رو فردا بخونم ؟؟؟ از الان عزا گرفتم.

امروز توی دانشگاه پویا گفت که می خوای فیزیک یادت بدم ؟؟ گفتم نه ! نمی دونم چرا ؟؟؟

عصر متین زنگ زد و گفت ٣هفته ست داری میگی این هفته میام می بینمت اما نیومدی ! امتحانات رو بهونه کردم و ... پیچ !!!

مانی هم زنگ زد ولی جوابش رو ندادم ! اینجوری بهتره!!!

***********************************************

پ.ن : کم کم یاد می گیرم !!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه دوازده + یک

امروز صبح از وقتی بیدار شدم اندیشه خوندم . ظهر یه کوچولو ناهار خوردم. بعد دوباره درس خوندم . ۴ تا سوال مونده بود که گوشی هامو خاموش کردم و خوابیدم.میدونستم که کسی زنگ نمی زنه! برای اولین بار طی این ۵ سال موقع خواب گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم. چون واقعا دلم میخواست بخوابم...! ساعت ۶ بیدار شدم . تیام زنگ زد و گیر داد که پاشو درس بخون!!! خلاصه درس خوندم و خوندم و خوندم اما الان هیچی یادم نیست...!

حوصله نوشتن ندارم. استرس فیزیک داره می کشه منو !!! تو فکر اینم که حذفش کنم !!!

شب در کمال تعجبم پویا زنگ زد. با هم حرف زدیم. یه عالمه حرفای خوب زد. مثل همیشه روشنم کرد. خیلی چیزا رو برام توضیح داد. خیلی چیزا رو جوری بهم حالی می کنه که خودمم توش می مونم ! عقل پویا و طرز برخوردش و رفتارش و صحبت هاش خیلی خیلی بیشتر از سنشه... خوشحالم که پویا رو دارم. خدایا شکرت.

**********************************************

پ.ن : امروز پی نوشت ندارم...!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه دوازده

امروز از صبح رفتیم دانشگاه و توی سلف درس خوندیم. 3 امتحان دادیم. عجب امتحانی بود خدایی !!! عالی بود.

اومدیم تهران و تیام اومد دنبالم. با هم دعوا کردیم و ازش بی خداحافظی جدا شدم. یه حرف بدی زد... بی خیال. مهم نیست. چی مهمه که این مهم باشه ؟؟؟

اومدم خونه. یه کم استراحت کردم. اومدم نت. پویا برام آف گذاشته بود. خیلی حرفاش قشنگ و جالب بود. اما یه کوچولو هم اذیتم کرد... وقتی آخرین آف رو خوندم بغضم یهو ترکید... نوشته بود وقتی امروز بعد امتحان وقتی ساختمون علوم رو دیدم دیگه برام قشنگ نبود. دیگه روی نیمکت ها چشمم دنبال فرناز نمی گشت... ولش کن...

یه عاااااااالمه گریه کردم. تازه اون وسط یاد فیزیکم هم افتادم... آزمایشگاه فیزیک رو شدم 7 از 20 نمره ! این یعنی اینکه امتحان کتبیش رو باید از 20 حداقل 14 بشم که جمعش تقسیم بر دو بشه 10 و این درس پاس بشه...

می دونم که نمی تونم...

فردا باید زود بیدار شم که اندیشه بخونم. اَه اَه ...

**********************************************

پ.ن : دلم برای شنیدن صدات پر میکشه... باور کن...

پ.ن 2 : دلم بدجوری گرفته...

پ.ن 3 : فیزیک رو چه کنم ؟ خدایا کمکم کن.

پ.ن 4 : قهوه ات را بنوش...

                   می دانم که نمی مانی

                                    " با تو می مانم "

                                                تنها بازی الفاظ است...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه یازده

امروز صبح بیدار شدم و درس خوندم تا ظهر . بعدش الکی چرخیدم تا ٣. ساعت ٣ تا ۶ خوابیدم. بیدار شدم می خواستم درس بخونم اما حسش نبود. کامپیوتر بازی کردم!!! الانم که اومدم نت...

عصر می خواستم پفک بخورم اما از گلوم پایین نرفت ناراحت

می خوام یه کم فیزیک بخونم. بعدشم جانورشناسی رو دوره کنم. البته فردا تا ساعت ٣ وقت داریم...

حوصله ی هیچکس رو ندارم. متین روز به روز داره وابسته تر میشه و من روز به روز ازش دورتر میشم. فقط به خاطر اون بیماری لعنتی جوابش رو میدم...

جدیدا سردردهای ناجور میاد سراغم. اعصابم خیلی خرده. کلافه ام. فکر سمیر و تهدیداش داره دیوونه م می کنه... هرشب کابوس... ترس... وحشت... هیچکس هم نیس که دردمو بهش بگم... کسی هم نمی تونه کمکم کنه... خسته ام...

**********************************************

پ.ن : به نظرت راه حلی برای دردم وجود داره ؟؟؟

پ.ن ٢‌ : یعنی میشه یه روزی دیگه از سمیر نترسم ؟

پ.ن ٣ : حتی وقتی اسمش رو میارم حالت تهوع بهم دست میده. از این به بعد میگم اسمشو نبر!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه ده

امروز از صبح که بیدار شدم اصلا درس نخوندم. حوصله نداشتم. رفتم حمام. بعد رفتم آرایشگاه. اومدم ناهار خوردم و نشستم پای تلفن. سارا ، سیما ، بهناز ، شیرین ... با همه حرف زدم. عصر مامان اینا رفتن مهمونی اما من نرفتم.

ساعت ٧:٢۵ تیام رسید تهران و رفتم پیشش. تا ٩ با هم بودیم. بعدشم رفتیم خونه.

شب یه کوچولو رفتم اینترنت... زود اومدم. تنها بودم. کلی ترسیدم... بابا اینا ١ اومدن، خوابیدم.

**********************************************

پ.ن : چرا هیچ استرسی واسه امتحان توی وجودم نیست؟؟؟

پویا نوشت : برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...... 
 

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه نه

امروز هیییییییییچ خبری از پویا نبود...

از صبح که بیدار شدم کلی درس خوندم. جانورشناسی رو تموم کردم. رفتم سر اقتصاد.

یه نگاه هم به فیزیک کزدم دیدم چیز خاصی نداره. خیالم راحت شد. آخه حتی وقتی درسای دیگه رو می خوندم فکرم همه ش پیش فیزیک بود !!!

این چند روزه محمد همه ش زنگ می زنه و میگه که برگرد برگرد!!! حوصله داره ها ! جوری یهی زنگ می زنه و اس ام اس میده که من مجبورم گوشیم رو خاموش کنم!

امروز خیلی دلم می خواست به پویا زنگ بزنم اما روم نشد. چون واقعا حق با اون بود و من جواب خوبی هاشو خیلی خیلی بد دادم...

فردا هم مثل امروز باید همه ش درس بخونم. امتحانا همه ش پشت سر همه. اه اه !

امروز بد جوری یاد دوران دبیرستانم افتادم. هم حس خوبی بود و هم حس بدی داشتم... نمی دونم...

دیدی یه وقتایی هوا یه جوری میشه که یهو تورو میبره به گذشته؟؟؟ امروز از اون روزا بود...

سمیر دلم رو بدجوری شکست... خدا ازش نگذره...

**********************************************

پ.ن : پویای خونم اومده پایین... انگار چیزی رو گم کردم...

پ.ن 2 : بهناز خیلی بی خیاله. شنبه امتحان داریم و اون هنوز جزوه نداره!

پ.ن 3 : بازم پویای خونم اومده پایین... انگار چیزی رو گم کردم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه هشت

امروز صبح ساعت ٧ تیام بیدارم کرد تا با هم درس بخونیم. اما من باز تنبلی کردم و خوابیدم. دوباره ٨ بیدارم کرد و شروع کردیم.

ساعت ٨ هم پویا زنگ زد بهم که ببینه بیدارم یا نه ؟

تا ٩:٣٠ خوندیم. یه کم حرف زدیم. دوباره ١٠ تا ١١:٣٠ خوندیم. باز کمی حرف زدیم. ١٢ تا ١:٣٠ خوندیم... همینجوری هی خوندیم هی حرف زدیم...

ظهر یه کم خوابیدم. یه آقاهه اومده بود که پیانو رو کوک کنه. از ۴ تا ٧ کارش طول کشید. منم درست نتونستم بخوابم.

یه کم باز درس خوندم. دیدم نمی کشم ولش کردم.

هنوز وقت نکردم واسه بابا گل بخرم و آشتی کنیم.

دوست پسر قبلیم باز زده تو کار تهدید... خسته شدم دیگه. اه!

شب با پویا دعوام شد برای اولین بار... تقصیر من و نمک نشناسی من هم بود... می دونم... امیدوارم منو ببخشه...

گفت دیگه بهم زنگ نمی زنه... نمی دونم راست گفت یا دروغ؟ دروغ که ازش نشنیدم تاحالا... اگه راست باشه... دلش میاد؟؟؟؟

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه هفت

امروز از صبح که بیدار شدم نمی دونم چرا همه ش کسل بودم و بی حال. به زور ساعت ١١ رفتم حمام. بعدش هی می خواستم شروع کنم به درس خوندن اما حسش نمی اومد. ظهر کمی خوابیدم. عصر درس خوندم.

بعد از ٣ روز مانی زنگ زد. گفتم بعد ٣روز زنگ زدی چی بگی ؟ گفت میام دنبالت. حاضر شو بیا بیرون. گفتم اولا درس دارم، دوما درس هم نداشتم نمی تونستم چون ساعت ٨ شبه ! قرار شد بعدا اگه تونستم برم ببینمش !!!

تیام عصر با علیرضا رفتن نراق. پنجشنبه دو تا امتحان داره...

شب با پویا صحبت کردم. قرار شد چهارشنبه با هم بریم یه جا تا فیزیک بخونیم... نمی دونم میشه یا نه ؟!!!

فردا ٧ صبح بیدار میشم که درس بخونم.البته اگه خواب نمونم!!!

**********************************************

پویا نوشت :

شاید!
شعر همین است
که من عاشق تو باشم
و تو!
    با هر که می‌خواهی

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه شش

امروز صبح رفتم بنزین زدم بعد رفتم از دخترخاله م جزوه جانورشناسی گرفتم و اومدم خونه. ناهار خوردم و رفتم بیرون. قرار بود برم از دوستم جزوه بگیرم اما محمد (دوست پسر قبلیم) زنگ زد و گفت بیا ببینمت کارت دارم. رفتم گفت می خواد برگرده و هر شرطی هم که بذارم قبوله. اما من نذاشتم. من نخواستم. چون یه بار بهش فرصت دادم گند زد... بعد اون رفتم پیش سمانه و جزوه گرفتم. بعد رفتم به علی (یکی از بچه های دانشگاه) جزوه رو دادم کپی گرفت...

از اونجا رفتم پیش تیام. برام یه عروسک کوچولو گرفته بود با شکلات... رفتیم هفت تیر و از اونجا پیاده رفتیم ولیعصر. بعد رفتیم اندیشه و بعد سیدخندان و بعد هم رفتیم خونه. شب باهاش کلی صحبت کردم. دلش خوشه ! دوست دختر داره میگه تو هم باش ! منم که چقدر هستم !!!

امروز پویا یه اس ام اس خیلی خوشگل بهم داد...

شب دلم براش تنگ شد ، یا به قول خودمون پویای خونم اومد پایین. بهش زنگ زدم. خیلی شاکی بودم. اما با حرفاش متقاعدم کرد. گرچه اکثر حرفاش تیکه بود اما درست بود! الانم دارم باهاش چت می کنم.

متین هم عصر زنگ زد و گفت بیا ببینمت گفتم نمی تونم...

چه روز مزخرفی بود ! هیچ کار مفیدی انجام ندادم! درسم که قربونش برم هیچی!!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه پنج

امروز صبح ساعت 4:45 بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم دانشگاه.

ساعت اول تنظیم داشتیم. بعدش تا ساعت 1:30 که اقتصاد داشتیم بیکار بودیم. امیرحسین امروز کلی گیر داد که بریم بیرون می خواد باهام حرف بزنه... بعد از کلی اصرار راضی شدم و رفتیم توی شهر 1ساعت فقط دور زدیم. دیگه سرم داشت گیج میرفت!!!

خلاصه برگشتیم دانشگاه و رفتیم سر کلاس اقتصاد.سر کلاس هم هی اس ام اس میداد! برگشتنی هم با اون برگشتم. البته به زور... بماند که بهناز و شیرین چقدر ناراحت شدن...

به تهران که رسیدیم یه کم دور زدیم که شیرین زنگ زد گفت ما داریم میریم بگردیم تا علی بیاد. که گفتم منم میام. ایندفعه امیرحسین ناراحت شد...!!!

خلاصه رفتیم پیراشکی خریدیم و خوردیم. علی اومد و بهناز باهاش رفت. شیرین هم رفت خونه شون. منم رفتم سمت مترو که برم خونه...

توی مترو داشتم  آهنگ یاس رو گوش می دادم که یه پسره اومد کنار من ایستاد. اونم داشت یاس گوش می داد. منم شروع کردم آروم زیر لب خوندم. دید دارم می خونم یه کم نگام کرد بعد خندید... بعد یه کم تو چشام خیره شد.بعد روی شیشه ی در مترو نوشت nice !!! بعدش من پیاده شدم و اونم پیاده شد. دستشو دراز گرد و گفت تیام. خوشبختم. منم دست دادم و گفتم منم خوشبختم ، فرناز.

بعد یه کم که حرف زدیم و فهمیدیم که هم محله ای هستیم. بعد یه کم بعدترش فهمیدیم فقط چندتا کوچه با هم فاصله داریم !!

خلاصه متروی حقانی پیاده شدیم و تا میدون محسنی پیاده رفتیم و کلی حرف زدیم. جالب بود که اکثر علایق و سلیقه هامون شبیه به هم بود.

تیام قرار بود با باباش بره جایی. خداحافظی کردیم و برای فردا صبح قرار گذاشتیم. البته شب ok میشه... تا الان که کلی اس ام اس داده...

الان دارم با متین چت می کنم.

دیشب با پویا قهر کردم چون یه حرف زشت زد... تا الان ازش خبر ندارم...

مهمون داریم. قرار بود امروز گل بخرم بیام خونه که با بابا آشتی کنم. اما مامان اس ام اس داد که مهمون داریم ، امشب گل نخر...

میرم یه کم بخوابم. خیلی خسته ام.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه چهار

امروز از صبح بابا و مامان و فردین رفتن خونه ی عموم اینا. من درس رو بهونه کردم و نرفتم. اما دلیل اصلیش بابا بود...

دیشب اینقدر مثانه م پر بود که هر لحظه امکان داشت منفجر بشه ! مامان به بابا گفت. بابا هم صدام زد گفت بیا برو دستشویی. گفتم نمی خوام. گفت به درک !!!

کلی گریه کردم...

خلاصه امروز نرفتم. زنگ زدم از عموم عذرخواهی کردم. از صبح نشستم پای درسام. هم جانورشناسی خوندم و هم اقتصاد.

یه کم با پویا حرف زدم. مهمون داشتن...

متین هم ظهر زنگ زد.اما من توی آشپزخونه بودم نتونستم جواب بدم. ولی 9 زنگ زد و حرف زدیم.

از مانی هم هیچ خبری نبود. دو بار بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود. دیروز گفته بود به 0912 زنگ نزن... منم امروز فقط به 0919 هش زنگ زدم که خاموش بود. آخرش یه اس ام اس به 0912 هش دادم. نیم ساعت بعدش از 0919 هش زنگ زد. گفت خیلی سرش شلوغه... من به روی خودم نیاوردم اما اونم انگار نه انگار. اعصابم خرد شد و بهش گیر دادم. گفت من هنوز وقت نکردم بیام تورو ببینم. یکی دو روز دیگه دندون روی جیگرت بذار، صبر کن سرم خلوت شه، جبران می کنم...

الان که دارم می نویسم بابام اینا یه ساعته که اومدن. یه سلام دادم و اومدم تو اتاقم. اونم چون مجبور شدم ، باید در رو باز می کردم. حالا می خوام برم حموم اما نمی دونم چه جوری؟؟؟

امروز با شیرین صحبت کردم. گفت می خواد با پیام تموم کنه. چون جمعه ی آینده تولد پیامه ! دلش نمیاد پول خرجش کنه !!!

پیام یه میس انداخت برام. زنگ زدم گفتم سلام. گفت بله ؟ گفتم فرنازم. گفتم بله بگو ؟ گفتم میس انداخته بودی. گفت دستم خورد. گفتم باشه. کاری نداری؟... قطع کرد !!!

اس ام اس دادم بیا بزن ! عذرخواهی کرد و گفت اعصابش خرده...

وای سرم چقدر درد می کنه... تحمل هیچ صدایی رو ندارم. حتی صدای پیانویی که فردین می زنه و آهنگ مورد علاقه ی من... Love Story

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه سه

امروز از صبح که بیدار شدم تا الان کمی جانور شناسی خوندم... خیلی استرس امتحانارو دارم...

امروز شیرین با عی (دوست پسر بهناز ) صحبت کرد. قرار بود بهناز و علی تموم کنن اما بهناز هیچوقت روش نشد حرفشو رک به علی بگه. امروز شیرین حرف دل بهناز رو به علی رک گفت اما انگار یه کوچولو زیاده روی کرده. انگار دیگه خیلی رک گفت ! علی هم زده تو خط تهدید !!! نمی دونم چرا پسرا وقتی زورشون به دخترا نمیرسه تهدید می کنن؟؟؟

خلاصه من امروز کلی با علی صحبت کردم و آرومش کردم. قرار شد شنبه من و بهناز و شیرین با علی و حسین بریم صحبت کنیم. رامیدوارم کار به دعوا نکشه... من یکی دیگه واقعا اعصابش رو ندارم. خودم تازه خلاص شدم !

دلم بدجوری هوای بابام رو کرده. داره شام می خوره... کاش میشد برم یه لحظه ببینمش... حیف که قهریم... اَه !

امروز یه نقاشی خوشگل کشیدم... یه دختری که لباس قرمز پوشیده. قلبش کنده شده و افتاده گوشه ی کاغذ. سر دختره هم پایینه...

امروز مانی یه حرفی زد که خیلی ناراحت شدم. حالا از ظهر هی زنگ می زنه و عذرخواهی می کنه... اما مهم نیست برام.

پویا هم که امروز اینقدر کار داشت که فقط دویار وقت کرد زنگ بزنه. ٢تا کوچولو.

متین هم زنگ زد. یه کم با هم حرف زدیم. هنوز نتونسته قبول کنه که سرطان خون داره. واسه همین از پادگان نمیره خونه. میگه وقتی خودم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام ، خانواده م چه جوری کنار بیان ؟؟؟ (واقعا خیلی سخته که بفهمی نهایتا یک سال زنده ای !!! وحشتناکه!!!)

برم سر درسم. واسه امروز بسه دیگه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه دو

هنوز با بابا قهرم. دیشب هم ندیدمش. کلی دلم براش تنگ شد.

امروز امتحان آز جانورشناسی کتبی داشتیم. پر از استرس بودم. صبح ساعت ٣ مانی زنگ زد و بیدارم کرد. تا ۴:٣٠ درس خوندم. خوابیدم و ۶ بیدار شدم و تا ۶:۴۵ رفتم سر کوچه. هومن اومد دنبالم. رفتیم دنبال پویا . مهیار هم باهاش اومده بود. رفتیم دانشگاه. حراست بهم گیر داد و ازم تعهد گرفت به خاطر کوتاهی بافت !

از صبح تا ظهر با بچه ها خوندیم. ١٢:۵٠ رفتیم سر جلسه. خراب کردیم. خیلی سخت بود. شیرین هیچ کدوم از سوالارو نرسوند.

ساعت ٣:١٠ با پویا و هومن و مهیار برگشتیم تهران. من ۵ رسیدم. ماشین رو برداشتم و رفتم کافی نت که کارت امتحانم رو بگیرم که اونم نشد. منتظر بودم متین زنگ بزنه که برم ببینمش اما زنگ نزد. تا رسیدم خونه زنگ زد. منم نتونستم برم پیشش.

الان تو خونه نشستم. بابا همین الان اومد. در رو باز کردم. اومدم تو اتاقم. نمی خوام منو ببینه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه یک

اینجا فقط برای خودمه... خاطراتم رو می خوام توش بنویسم...

دقیقا یک هفته ست که با بابام قهرم. سه شنبه ی هفته پیش گفت برو دیگه نبینمت. منم از اون موقع تاحالا سعی کردم که زیاد جلوش نرم تا منو نبینه...

دلم براش تنگ شده اما ... چرا نمیاد نازم رو بکشه ؟ مگه خودش اسمم رو نذاشت فرناز ؟؟؟ بابایی به خدا دلم برات تنگ شده...

تقریبا ۴ ماهه که از عشقم جدا شدم... خیلی دوسش دارم اما اخلاقش رو نتونستم تحمل کنم. به شدت احساس تنهایی می کنم. خدارو شکر دوستام هستن و هیچوقت تنهام نمی ذارن...

نزدیک امتحاناست. حسابی باید بخونم... میرم سر درسم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز