صفحه چهل و شش

امروض سددفعه پویا گفت برم دکتر اما نرفتم. تیام هم عسر اینقدر غر زد که با مامان رفتم دکتر و یه آمپول هم زدم. یکیش هم فردا باید بظنم. خلاسه اومدم خونه و زود خابیدم. خیلی هالم بد بود...

**********************************************

پ.ن : قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید !

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و پنج

شب رفتم شحرکتاب. تیام هم با اسکیت بود. بعدش اومدم خونه. رفتیم خونه پسرعموی بابام. واصه شام. بعد از شام حص کردم هالم خوب نیست. یواش یواش فحمیدم سرما خوردم... تا رفتیم خونه خوابیدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و چهار

امروظ سبح تا بیدار شدم ، حاضر شدم و رفتم پیش پویا. چون دیر کرده بودم مجبور شدم با آژانص برم. رفتم تیراژه و منتضر موندم تا پویا بیاد. دل تو دلم نبود که ببینمش. کلی دلم براش تنگ شده بود. اومد و رفتیم یه جا نشستیم. یه دل سیر نگاحش کردم. با هم حرف ظدیم. هی تیکه انداخت و حرسم رو دراورد...

بعدش رفتیم سمت خونه شیرین اینا. می خاستم برم خونه شون تا ناخن بکارم. تا دم در خونه باهام اومد و از اونجا هم رفت...

اون مدط که پیش پویا بودم ، تیام کلیی زنگ ظد. چون به پویا قول داده بودم جواب ندم، جواب ندادم.

رفتم خونه شیرین اینا و به تیام زنگ ظدم و گفتم حوسله نداشتم جوابت رو بدم. قاتی کرد و دعوامون شد.

از ساعت ١:٣٠ شیرین شروع کرد به ناخن کاشطن. چون اولین بارش بود خیلی تول کشید. عسر تیام زنگ ظد و خودش آشتی کرد! تا ۵:٣٠ هم منتضر موند بلکه کارم تموم شه و برم ببینمش اما نشد و با باباش رفت جایی کار داشت.

٧:٣٠ کارم تموم شد و انسافا خوب دراومد.

راه افتادم و اومدم خونه. توی مترو یه پسره گیر داده بود بحم و منم خسته و عسبی بودم. باهاش دعوا کردم.

صاعت ٩:٠۵ رسیدم خونه و خداروشکر بابام حیچی نگفت...

مامانم هم خوشش اومد از ناخن هام.

زنگ ظدم و با پگاه هرف زدم و بعد شام خوردم .

تیام زنگ ظد و دوباره دعوامون شد.

پویا با همایون رفته بیرون. منتضرم بره خونه بهم زنگ بزنه. دلم براش تنگ شده...

٢روزه از مانی خبری نیست.

امروز نیما زنگ زد و مثه همیشه خاست که غرار بضاریم و بریم بیرون. منم مصل همیشه گفتم ایشالا بعدا !!!

**********************************************

پ.ن : صدای کشیده شدن ناخن هایم

         بر دیواره سنگی دلت

         بیش از هرکسی

         خودم را کلافه کرده است...

         من به امید زنده کردن قلب تو

         انگشت هایم را زخمی کرده ام...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و سه

سبح صاعت ۵:٣٠ بیدار شدم و تا ۶ آهنگ گوش کردم. ۶:٣٠ رصیدیم خونه. به پویا اس ام اس دادم که رصیدیم. ساعت ٧:٣٠ تیام اومد زیر پنجره اطاقم و منو دید. کطاب خوندم و صاعت ٨ خابیدم. ساعت ٢:٣٠ مامانم اومد تو اتاقم و گفط نمردی که ؟؟؟!! فکر کرده بود مردم ! آخه من تا هالا اینقدر زیاد نخابیده بودم...

ناحار خوردم و رفتم همام. بعدشم یه فیلم طرسناک دیدم. کلی هم ترصیدم !

با پویا هم هرف زدم. یه کوچولو دعوا کردیم. خیلی از دستش ناراهتم.

عسر با تیام هرف زدم. به شیرین هم زنگ زدم. با بهناز هم سحبت کردم. فردا بهناز واسه ناخن هاش وقت ترمیم گرفته قراره من و شیرین هم بریم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و دو

امروز سبح آماده شدم و رفتم خونه مادری. از اونجا هم رفتیم خونه دایی کوچیکم.

ناحار اونجا بودیم. یه آلمه با دخطر داییم باضی کردم. ٢ سالشه !

صاعت ٩ برگشتیم خونه مادری. مامان واصه ١٠:٣٠ شب بلیت داشت که برگرده طهران. منم زد به سرم که باحاش برگردم. اما کو بلیت؟ وسایلم رو جمع کردم و با مامان رفتم طرمینال شاید شد برم! مامان با راننده سحبط کرد و آقاهه گزاشت که منم برم. خیلی هال داد!!!

تا سبح آهنگ گوش کردم. ساعت ٣:٣٠ خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و یک

امروز از سبح خونه عمه بودم تا شب. مامان واسه پنجشنبه برام بلیت گرفت.

شب با پویا حرف زدم. محمونی بود.

تا صاعت ١ با تیام حرف زدم و بعد با رویا فیلم دیدم.

فردا تیام می خاد بره اسکی...

شب قرار بود پویا زنگ بزنه ، اما نظد...

مانی هم که یادش نبود. من زنگ زدم و ولنتاین رو تبریک گفتم. اما دیگه بحش زنگ نمی ظنم. پررو شده...

از شهاب هم خبری نشد.

عسر هم با بهناز هرف زدم. همین.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

 

من فقط عاشق اینم

 

حرف قلبتو بدونم

 

 الکی بگم جداشیم

 

تو بگی که نمی تونم

 

من فقط عاشق اینم

 

بگی از همه بیزاری

 

دو سه روز پیدا م نشه باز ببینم   چه حالی داری

 

من فقط عاشق اینم  عمری از خدا بگیرم

 

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

 

من فقط عاشق اینم

 

روزایی که با تو تنهام

 

کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا

 

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

 

بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم

 

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

 

حواست به من نباشه دزدکی تو روببینم

 

من فقط عاشق اینم  عمری از خدا بگیرم

 

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

 

من فقط عاشق اینم  عمری از خدا بگیرم

 

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

شاید من نتونم برات صدای دریا بزارم ولی همیشه می تونستی صدای قلبمو بشنوی که از یه دریا بزرگتر بود و هر وقت تورو میدید به تلاطم می افتاد ولی حیف که وسعت این دریارو ندیدیو به برکه های کوچیک دیگران راضی شدی.

واقعا" حیف.....

فرناز اینو بدون که همیشه..........هیچی.......

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : پویا

صفحه چهل

امروز سبح بعد از صبهانه هاظر شدم و با مامانم رفتیم خونه مامانی ( مامان بابام )

ناحار رو اونجا خوردیم. عمه و دخطرعمه ها هم بودن. بعد از ناهار رفطیم خونه ی عمه و طبغ معمول من و رویا ( دخترعمه وسطی) کلی هرف زدیم. اون موغع که خونه مامانی بودم پویا زنگ زد و نطونستم باهاش هرف بظنم. نوشطه های دوست پسر قبلیم رو خونده بود...

شب با پویا سحبت کردم. غرار شد بره و شعر سیاوش قمیشی رو توی وبلاگ بنویصه. (پست قبلی)

شب رویا اینطرنت بود و داشت چت می کرد و منم داشتم آهنگ گوش می دادم که یهو دیدم شهاب اس ام اس داده و ولنتاین رو طبریک گفته !!!! داشتم شاخ درمیاوردم!!!!

جواب رو خیلی صرد و خشک دادم و بحس کشیده شد و همینجوری اس ام اس باضی کردیم... آخرش زنگ ظد و هرف زدیم. گفت چرا ناراهتی؟ گفتم ناراهت نیستم ، شبه آروم سحبت می کنم. انتزار داشت بگم از رفتار دو ماه پیش تو ناراهتم ، اما نگفتم. باید می فحمید که برام محم نیست!!!

شب هم برای شب بخیر این اس ام اس رو داد که معنیش رو نفحمیدم.

ای دل بشارت میدهم ، خوش روزگار می رسد

یا غم به پایان می رسد ، یا غمگسار می رسد!

خاستم بخابم که یه شماره ایرانسل زنگ ظد به خط ثابتم. خیلی تعجب کردم. چون کسی شماره ثابتم رو نداشت که بخاد مزاحم بشه. یعنی کسایی دارن که بهشون اعطماد دارم. خلاصه اسمم رو گفت . گفتم اشطباه گرفتین. گفت جانورشناسی شدی ٢ می خوای نمره بحت بدم بشی ١٠ پاس شی؟ گفتم نخیر من شدم ١٧.۵ مزاحم نشو.

حالا هی قتع می کردم و هی اون زنگ می زد. تا ۴ سبح هر نیم ساعت زنگ می ظد و منم همه ش رجکتش می کردم. نذاشت بخابم که!!!

**********************************************

پ.ن : ولنتاین همه مبارک !

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و نه

امروض همه ش خونه بودم و حیچ خبری هم نبود... یه آلمه هم حوسله م سر رفت...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و هشت

امروز سبح صاعت ۵:٣٠ رصیدیم. رفتیم خونه مادری ( مامان مامانم )

یه کم کطاب خوندم و بعد خابیدم. صاعت ١ بیدار شدم. دلم بدجوری برای پویا طنگ شده یود. حرچقدر بحش زنگ ظدم نتونستم بگیرمش. خت ها خراب بود.

بعد از ناهار کطاب خوندم. صاعت ۴ بالاخره موفغ شدم با پوبا هرف بظنم. بعدش خابیدم. عصر دخطرهای داییم اومدن. یه کم با اونا باضی کردم. دوباره کطاب خوندم. عسر مامان و مادری رفطن طبغه پایین پیش دایی مامانم. توی خونه تنحا بودم. زنگ ظدم با پویا هرف زدم. بعد خوراکی خوردم. کلافه بودم. دراض کشیدم و فکر کردم...

تیام زنگ ظد و گزاشت تا سدای دریا رو بشنوم...

شب من و مامان و مادری با هم شام خوردیم و طلویظیون نگاه کردیم.

**********************************************

پ.ن : چرا اینقدر دلطنگ پویا شدم؟؟؟!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و هفت

امروض سبح رفتم همام و بعد که اومدم بیرون می خاستم هاضر شم برم آرایشگاح اما حصش نبود. گفتم یه جوری برم که از اونور برم پویا رو ببینم. به مامانم گفتم عسر میرم پیش شیرین. به زور رازیش کردم. آخه شب بلیت داشتیم که بریم تبریز. ظحر آماده شدم که برم ، مامانم گیر داد که ضود برگرد کلی کار داریم. رفتم دنبال نادیا. ساعت ۴ با هم رفتیم آرایشگاح. یه کم تول کشید اما ابروحام همونی شد که می خاستم !

برگشتنی تیام زنگ ظد و گفت بیا ببینمت... از سبح با باباش رفته بود کارخونه و همه ش هول بود که بیاد منو ببینه. میگه ١٠ روز می خای بری نامردیه نبینمت!

خلاسه با نادیا رفتیم دیدیمش. نادیا که خل باضی های منو تیام رو می دید می خندید و می گفت خدا در و تخطه رو خوب با هم جور کرده!!!

بعدش رفتیم من نادیا رو گزاشتم خونه شون. با تیام رفتیم یه سری خرت و پرت خریدیم و تیام رو رسوندم خونه شون. داشتم می رفتم خونه ، سر کوچه نگه داشتم و رفتم خرید کنم.تو املاک سر کوچه مون یه آقاهه بود که خیلی وغت بود هروغت من رد میشدم با نگاحش دنبالم می کرد و این نگاح ، عجیب اضیتم می کرد... وقتی از مقازه اومدم بیرون گفت میشه شماره م رو بگیری؟؟؟!!! اخم کردم و گفتم نچ! رفتم صوار ماشین شدم و اون هم صوار ماشینش شد. مردک اهمق تا دم در دنبالم اومد. اینغدر کودن بود که نمی فحمید نباید تا دم در خونه باهام بیاد؟ یه عالمه خجالط کشیدم. احصاص کردم همه دارن منو نگاه می کنن... شاید این مدت خیلی شیتونی ها کرده بودم اما هیچوغت توی مهل خودمون با آبروم باضی نکرده بودم! هول بودم که ضود برم خونه. یارو دم در خونه مون نگه داشت و با ایما و اشاره خواست که برم پیشش !!! یعنی فکر کرد من اینغدر خنگم که برم پیشش؟ خلاسه مامان در رو باظ کرد و دویدم بالا. اون هم رفت.

مامانم یه خرید دیگه داشت که مجبور شدم دوباره برم پایین. ایندفعه فغط نگاحم کرد و حیچی نگفت... زود برگشتم. به مامانم گفتم چی شده و مامانم گفت اینا که بابا رو می شناصن. چه تور جرات کرده بیاد دنبالت؟؟؟ گفتم حتما طازه اومده اینجا کار کنه! گفت فردا میرم بحشون میگم هواستون به کارمنداتون باشه!!!

خلاسه رفتم تو اتاغم و وصایلم رو جمع کردم. بابا اومد. ما رو رسوند آزادی و صاعت ١٠ راه افتادیم. داداشی خیلی پکر بود. هیچوغت تاقت دوری از مامانم رو نداشته...

تا صاعت ۴ سبح آهنگ گوش کردم و با پویا اس ام اس بازی کردم. هرفای غشنگی زد. ( گرمای وجودش ، چرخیدنش و..... )

متین هم شب اس ام اس داد و هالم رو پرصید. ٢ روزه که از مانی خبری نیست. تیام هم فردا با خانواده ش میره شمال.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و شش

گفتم شاید ندیدنت ، از خاطره ت دورم کنه

دیدم ندیدنت فقط ، می تونه که کورم کنه

گفتم صداتو نشنوم ، شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام جز صدات ، نیستش صدای دیگری...

ندیدن و نشنیدنت عشقت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بی تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد...

 

امروض ظحر از خونه عموم راه افتادم و رفطم پیش تیام. بعد با هم رفتیم کطاب خریدیم. بعدشم اومدیم خونه و تیام با اسکیت رفت ولیعصر، کار داشت.

شب رفتم نمره اکولوژی رو دیدم. فکر می کردم می افتم اونم با نمره ۶ یا ٧ ! اما پاص شده بود با نمره ١۴ !!!! از خوشهالی جیق ظدم...

رفتم وبلاگ غبلیم رو خوندم که دوست پسر غبلیم نوشته بود. هالم بدجوری گرفته شد... چرت و پرت نوشته بود. جوری که همه بیان و برای مزلومیت دروقش دل بسوزونن...

به خاهرش اس ام اس دادم که بحش بگین پولم رو بده چون لاضم دارم... بحم اس ام اس داد یه بار دیگه به خاهرم اس ام اس بدی بد می بینی. پولتم نمی دم.می زارم به حصاب سحبت های جفتمون! (منظور قبذ تلفنه! انگار اون فقط پول تلفن داده و من ندادم. حالا می خواد 700000 تومان منو نده و بزاره به حصاب قبض های تلفنش... حروم خور! )

تاقت نیاوردم و زنگ زدم پویا... واقعا دلم داشت می طرکید... هرف قشنگی زد... هر کاری طاوان داره... طاوان الان برای خوشی 2سال پیشته...

شب از ساعت ١٢:۴٣ پویا زنگ ظد با هم هرف زدیم تا ٣:٣٠ سبح !!! هم خنده توش بود و هم گریه...

هضار بار سداش کردم و خواستم یه چیزی بگم اما نشد. اما آخر تلفنمون گفتم و راهت شدم!

پویا یه صوال پرصید که نه من جوابش رو می دونستم نه خودش !!!

نغش پویا تو ضندگی من چیه؟؟؟ نقش من تو ظندگی پویا چیه؟؟؟

البته تا الانم ضیاد بحش فکر کردیم ولی به نتیجه نرصیدیم...

فغط اینو می دونم که دوستای خوبی برای هم هستیم!

**********************************************

پ.ن : برای هر کاری بالاخره یه روز باید تاوان پس بدی...!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و پنج

امروز سبح ضود بیدار شدم. غرار بود برم آرایشگاح. اما حرچقدر زنگ ظدم جواب ندادن.

ظحر رفتم پیش تیام. سمینار داشتن. اندازه 10 دغیغه با هم بودیم. بعدش رفتم خونه ی عموم. غبل امتهانات به عموم قول داده بودم که یه روض برم خونه شون.

از وغتی رسیدم با پسر عموم (علی) که 5 سالشه باضی کردم تا شب. البته کطاب هم خوندم. (بعد از او نوشته تکین حمزه لو ) با پونه (دختر عموم) که 7 ماهشه هم باضی کردم.

عسر علی زنگ ظد و گفت نمره های ریازی اومده. داشتم سکته می کردم. رفتم دیدم نیومده!!! مال بغیه بچه ها اومده بود...

شب ساعت 12 خابیدیم. اما پونه تا سبح اینغدر گریه کرد که نزاشت بخابیم. فکر کنم دلش درد می کرد طفلی...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و چهار

امروز صبح قرار بود سایت دانشگاه برام باز بشه اما باز نشده بود. با کلی استرس با بهناز و شیرین هماهنگ کردیم که بریم دانشگاه. اما ایندفعه جدا. چون وقت نبود که با هم بریم. من زود آماده شدم و مامان رو راضی کردم که با ماشین برم. چون مالی تا ٢ یا نهایتا ٣ باز بود و اون موقع که حاضر شدم ساعت ١٢ بود...

خلاصه من راه افتادم و زود هم رسیدم. نزدیک دانشگاه بودم که بهناز گفت تو رفتی دیگه من نمیام.شماره فیشم رو بهت اس ام اس می کنم، سایت منم باز کن.

داشتم از حرص می مردم... چرا اینقدر راحت از من سواستفاده می کنن؟؟؟ خلاصه نتونستم نه بگم. زنگ زدم شیرین. شیرین هم گفت پیام نمیذاره بیام...! گفتم من هیچ کاری واسه تو و بهناز نمی کنم. گفت نکن.مگه ما خودمون دست نداریم؟؟؟!!! و قطع کرد...

رفتم دانشگاه و کارم رو انجام دادم. پیام زنگ زد و گفت کار شیرینم انجام بده. خواستم انجام بدم اما نشد. آقاهه گفت تا فیش نباشه نمیشه.

پیام راه افتاد که بیاد. منم زنگ زدم به بهناز و گفتم باید فیش باشه. گفت برو بهش بگو... گفتم بهناز من از اونجا اومدم بیرون. گفت دستت درد نکنه. واقعا که! گفتم خب یارو فیش می خواد چیکار کنم؟ گفت می تونستی به خاطر من دو دقیقه اونجا وایستی. (می خواستم بگم به خاطر شماها خیلی کارا کردم اما شماها نمی بینین، حرفم رو خوردم) گفتم خب بگو برم چی بگم؟ من برمیگردم. گفت نمی خوام دیگه. گفتم وا؟ بهناز بگو من میرم میگم دیگه! گفت نمی خوام دیگه.اه. گفتم نمی خوای؟ گفت نه! گفتم طلبکاری؟ نخواه به جهنم! و قطع کردم و اومدم تهران.

می خواستم زنگ بزنم به پویا و برم ببینمش. اما یادم افتاد که دیگه نباید بهش زنگ بزنم... رفتم همونجایی که همیشه هومن نگه میداره و پویا پیاده میشه وایستادم. دلم براش تنگ شده بود. اما... راه افتادم و رفتم خونه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

 

آره از زندگیت لذت ببر.

لذت لذت لذت............

شاید لذت واقعی همینه!!!!

ولی نه این نیست.

این نیز بگذرد.....

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : پویا

صفحه سی و سه

امروز صبح با تیام رفتم مترو و رفتیم شرکت. قرار بود ١٠ برم پیش البرز اما ١٠:٣٠ رسیدم. خلاصه رفتیم دانشگاه و همه ش از این اتاق به اون اتاق و از اون اتاق به اون یکی اتاق !!! هیچکس هم پاسخگو نبود. نمی دونم اینا واسه چی پول می گیرن؟ اون خانومه که همیشه دم در می شینه فقط پول میگیره که گیر بده!!! اون یکی که تو اتاق بایگانی نشسته فقط پول می گیره که چایی بخوره و بگه برو امور مالی... میری امور مالی می بینی یه کیلومتر صفه !!! میری پیش مدیر گروه مشکلت رو میگی صندلیش رو می چرخونه و روش رو می کنه اونور و فقط فقط فقط میگه بدهی داری! انگار هیچ جمله ی دیگه ای بلد نیس بگه!!!

خلاصه رفتم اتاق امتحانات. دو ، سه نفر نشسته بودن تو اتاق و در رو هم بسته و قفل کرده بودن!!! سوال هم که می پرسیدی می گفت برو هفته ی دوم ترم بعد بیا!!! گفتم بابا من واسه چی باید غیبت بخورم وقتی امتحان دادم؟ گفت حتما برگه ت گم شده! پیدا میشه!!! .......... به همین سادگی ، به همین خوشمزگی!!! یه دونه بیست داشتم که می تونست معدلم رو بالا ببره که اونم برگه م گم و گور شده!!! حداقل رفتن به دانشگاه یه خوبی داشت که اونم فهمیدن نمره ی تنظیمم بود! اونم تازه اتفاقی استاد رو دیدم و به زور پرسیدم ازش! شدم 17.5  !! خوب بود.

خلاصه دست از پا درازتر برگشتم تهران. به البرز قضیه ی امتحان ریاضی پیشم رو گفتم. با استاد ریاضیمون جور بود. زنگ زد بهش و کلی خالی بست و حرف زد تا استاد (احتمالا) راضی شد که به من 11 رو بده که پاس کنم!!! از البرز خداحافظی کردم. داشتم میرفتم سمت شرکت. علیرضا دوست تیام رو دیدم. با هم رفتیم شرکت. یه کم با هم بودیم و اونا چون کار داشتن رفتن و من تنهایی موندم شرکت. الکی تو اینترنت چرخیدم تا تیام بیاد. بعدش که اومد رفتیم بیرون یه چیزی خوردیم و یواش یواش اومدیم خونه...

تا رسیدم موبایلم رو برداشتم و شماره ی پویا رو گرفتم. یهو یادم افتاد دیشب چی بهش گفتم و چه قولی به خودم دادم. قطعش کردم و غصه خوردم. دلم براش تنگ شد...

امروز به این فکر کردم که بعد از رفتن دوست پسر قبلیم من چقدر زندگی کردم!!! تو اون 3 سال واقعا معنی زندگی رو نمی فهمیدم. حالا می فهمم زندگی یعنی چی؟؟؟ خدایا شکرت...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و دو

امروز از صبح خونه بودم و هیییییییییچ خبری نبود...

شب با پویا حرف زدیم... حرفایی که من اصلا دوست نداشتم بگم و دوست هم نداشتم که بشنوم... اما هم گفتم و هم شنیدم...

آخرش این بود که من و پویا سعی کنیم از هم دور باشیم. نه زنگ بزنیم. نه اس ام اس بدیم. ببینیم می تونیم؟

بهش گفتم دوست دختر پیدا کنه...!!!! اُه اُه !

**********************************************

پ.ن : امان از گره کور

             چرا باز نمی شود

                              نخ نگاهم

                                      از انگشت اشاره ات ؟!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی و یک

امروز صبح می خواستم برم دانشگاه . حاضر شدم و جعبه ای که برای تیام درست کرده بودم رو براش بردم. دیگه وقت نشد که برم دانشگاه. واسه تیام انتخاب واحد کردم. پویا زنگ زد و باز من و تیام دعوامون شد. تیام هم یه جا داد زد قطع کن. خیلی جلوی پویا بد شد! یه عالمه خجالت کشیدم.

ظهر برگشتم خونه. هوا خیلی خوب بود. بارون می بارید. خیس خیس شدم. تا رسیدم لباسام رو عوض کردم و زنگ زدم پویا. یه بار ... دو بار... سه بار... اما جواب نداد...

یه کم خوابیدم. عصر بهم زنگ زد. گفت گوشیم تو کیفم بود ، فکر نکنی دیدم و جواب ندادم!!! (خدا رو شکر کردم)  بابت رفتار تیام عذرخواهی کردم. بهش گفتم وقتی می دونی با تیام بیرونم بهم زنگ نزن اس ام اس هم نده. گفت وقتی تو با من بیرونی و اون زنگ زد چی؟من ساکت باشم و هیچی نگم؟؟؟ گفت نه! من جوابش رو نمیدم...

الان که دارم می نویسم مهمون داریم. منم اصلا حوصله ندارم. تیام هم با باباش دعواش شده.از خونه زده بیرون...

انتخاب واحدهام هرکاری می کنم درست درنمیاد. بیست جور برنامه ریختم اما بازم یه جای کار عیب داره!!! واقعا کلافه شدم...

**********************************************

پ.ن : بابت امروز عذر می خوام پویا... شرمنده.

پ.ن ٢ : خدایا یه کم به من اعصاب بده!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه سی

امروز صبح می خواستم با دوچرخه برم بیرون که مامانم نذاشت. اعصابم خرد شد و کلی گریه کردم. واقعا هق هق گریه می کردم. از دختر بودن خودم بدم میاد. با اسکیت نمی تونم برم بیرون چون دخترم... با دوچرخه نمی تونم برم دور بزنم چون دخترم... اسکی نمی تونم تنهایی برم چون دخترم... خدایا من چه گناهی کردم که دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟

همیشه عاشق این بودم که وقتی مامان شدم بچه م دختر باشه... اما حالا پشیمونم.از خدا می خوام پسر باشه تا زجرهایی که من کشیدم رو یه دختر بدبخت دیگه نکشه...

با مامانم دعوام شد و تلفن رو روش قطع کردم. باهام قهر کرد...

عصر مهدیه (دوستم که تیرماه عروسیش بود) بهم زنگ زد و گفت اومدم خونه ی مامانم اینا. میای بریم بیرون؟ گفتم من کی 8 شب از خونه زدم بیرون که این بار دومم باشه؟ خوبه بابام رو می شناسی و اینو می گی!!!

شب ساعت 9 شروع کردم و یه جعبه برای تیام درست کردم. چون خیلی ولخرجه ، این جعبه رو درست کردم که پولاشو بریزه توش...  ساعت 1 شب درست شد وبعد از یه کم کتاب خوندن خوابیدم... قببل خواب به پویا اس ام اس دادم پویا... من... هیچی... شب بخیر. اونم بهم اس ام اس داد فری... منم... هیچی... خوب بخوابی!

جای این سه نقطه ها هر چیزی میشه گذاشت...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه بیست و نه

امروز صبح بیدار شدم و حاضر شدم و ساعت ١٠:٣٠ رفتم پیش تیام. با هم رفتیم هفت تیر و بعد رفتیم ولیعصر. برای من دنبال mp4 گشتیم. همه جا رفتیم. خیلی خوش گذشت. بعد از ولیعصر رفتیم جمهوری. از اونجا خریدم. بعدش رفتیم منیریه پیش دوست تیام. کاپشن اسکی می خواستم. دیدم و قرار شد بعدا با مامانم برم. بعدش رفتیم بازار.

دنبال شلوار گشتیم واسه تیام.اما اونی که می خواست رو پیدا نکرد. از اونجا دوباره رفتیم ولیعصر. واسه باباش یه پیرهن گرفت. بعدشم سیدخندان و بعد خونه... ساعت 7 رسیدم. خیلی خسته بودم. تیام هم که زود خوابید. اما من اینقدر پاهام درد می کرد که خوابم نمی برد...

صبح پویا زنگ زد و با هم حرف زدیم. طبق معمول تیام حرص خورد و بعد از تلفن من باهام دعوا کرد. به زوووور آشتی کردیم با هم. اما عصر دوباره پویا اس ام اس داد. ایندفعه تیام خیلی شاکی شد... باز دعوا...

تیام همه ش میگه تو پویا رو بیشتر از من دوست داری. نمی دونم چرا اینقدر روش حساسه؟؟؟

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه بیست و هشت

امروز صبح بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم مهدکودک. می خواستم ببینم شرایط کاریشون چیه؟ دیدم به من نمی خوره...

بعدش رفتم دنبال تیام. با اسکیت اومده بود. می خواست بره جمهوری. کنار ماشین رو گرفت و با هم کل پاسداران رو دور زدیم. رفتیم یه جا من می خواستم سی دی بگیرم که نداشت. گفت عصر بیا. بعدش تا پاسداران از ماشین گرفت و نزدیک بوستان دوم اون رفت و منم برگشتم خونه... هوا بارونی بود. اما تیام تا جمهوری رو با اسکیت رفت و برگشت.

وقتی برگشت ساعت ۵ بعدازظهر بود. نقاشی ای رو که براش کشیده بودم حاضر کردم و براش بردم. با هم رفتیم سی دی رو بگیریم که گفت یه ساعت دیگه بیا. یک ساعت رو نشستیم توی ماشین. برام یه کیف موبایل  Golla خریده بود. کلی ذوق کردم. بند Golla  رو هم انداختم گردنم. مثل مال تیام.

بعد که سی دی رو گرفتیم برگشتیم خونه.

شب هم خسته بودم. زود خوابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه بیست و هفت

امروز صبح از خواب پریدم... حس خیلی بدی داشتم. یه لحظه فکر کردم که امتحان دارم و هیچی نخوندم. سر درد گرفتم ولی بعدش که یادم افتاد امتحانا تموم شده خیلی حس خوبی بود!!!

امروز تیام از کله ی سحر با دوستاش رفت اسکی تا عصر.

نزدیک ظهر به پویا اس ام اس دادم دیگه دوستم نداری، نه؟ نوشت چراااااااا...

خلاصه که حرفی که دیروز زدم رو قبول نداشت چون گفت از ته دلم نبود...

عصر با مامان رفتم دکتر پوست. چون شب مهمون داشتیم مامان برگشت خونه. مهمونامون نزدیک اونجایی بودن که من بودم. اومدن دنبالم و برگشتیم خونه. از وقتی رسیدم نشستم فیلم " ریدر "  رو دیدم.

حسین شب دوباره زنگ زد و گفت فکراتو کردی؟ بیرون نمیای‌؟ گفتم نه. گفت پس دیگه مزاحم نمیشم و خداحافظی کرد.

مانی امروز ٢ بار زنگ زد و شدیدا باعث تعجبم شد! نه به اون موقع که ٣ روز میره و زنگ نمی زنه نه به امروز که ٢ بار زنگ زده!!! به خودشم گفتم خیلی تعجب کردم. گفت زنگ نمی زنم غر می زنی ، زنگ هم می زنم غر می زنی؟؟؟

شب با پویا حرف زدم. قرار شد فردا برم از هومن کلید های مهیاد رو بگیرم و بعدا بدم به پویا...

شب که تیام رفت خونه ، باهاش دعوام شد... اما بعدش آشتی کردیم!

فردا کلی کار دارم... برم بخوابم. یواش یواش چشمام داره میسوزه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه بیست و شش

امروز صبح ۴ بیدار شدم و اکولوژی خوندم. بعد حاضر شدم و با تیام رفتیم مترو. منو رسوند خونه ی شیرین اینا و خودش رفت شرکت.

رفتم خونه شیرین اینا که مثلا درس بخونیم. بهناز هم اونجا بود. شیرین و بهناز گفتن ما حذف می کنیم. خواستم منم حذف کنم اما تیام گفت اینهمه نخوندی که حذف کنی! برو امتحان بده فوقش می افتی!!!

رفتم دانشگاه و امتحان دادم و فکر کنم بیفتم!!!

برگشتم تهران. رفتم پیش پویا. قرار بود یه چیزی بهم بده ... پرینت چت پویا با دوست پسر قبلیم... 8 صفحه بود. پویا یه عاااااااااالمه از من تعریف کرده بود و ازم دفاع کرده بود و اونو آروم کرده بود. خیلی خوب نوشته بود. ازش تشکر کردم. نشستیم و یه کم حرف زدیم... اعصابش خیلی خرد بود. می گفت من چه نقشی تو زندگیت دارم؟ دوست ندارم با تیام بری اسکی... تو دوست داری من حرص بخورم؟؟؟ گفتم نه ! من نمی خوام تو حرص بخوری! گفت ولی من دارم حرص می خورم وقتی بهم می گی محمد تهدیدت کرده که اگه باهاش دوست نشی میره به دوست پسر قبلیت میگه! می خوام برم ج...ش بدم !!! چرا نمی فهمی؟؟؟ گفتم من اگه باهات دوست نشدم به خاطر این بود که نمی خواستم ناراحتت کنم . چون من بد شدم. من اینجوری نبودم. گفت چرا اینقدر عوض شدی؟ اون می گفت تو جوری بودی که حتی کسی جرات نمی کرد به اسم صدات کنه ! کسی رو نگاه نمی کردی! حالا اینقدر فاصله؟؟؟؟ گفتم آره. من اونجوری بودم. اما اون منو عوض کرد... حالا پرم از کینه و نفرت... دلم می خواد بازی کنم. حتی اگه باهام بازی بشه!!! مهم نیست... گفت یه بار بهم بگو دوستت ندارم و برو. من بدونم چی کار کنم!؟! گفتم من هیچوقت دروغ نمی گم. اما اگه تو می خوای باشه... میگم... دوستت ندارم... برو... تمومش کن...

و رفتم...

اومد دنبالم. باهم تا پایین رفتیم... گفتم اون چیزی که می خواستی بشنوی رو شنیدی. حالا تمومش کن دیگه. گفت اون صدای قلبت نبود. گفتم تو خواستی بگم منم گفتم. گفت اما اون صدای قلبت نبود ، تا صدای قلبت رو نشنوم باور نمی کنم!

همینطوری داشتیم می رفتیم پایین که یه جا یه موتور سبز جلوی ما گاز داد و رد شد. من از شدت هیجان دست پویا رو که تو دستم بود فشار دادم! فکر کنم ناخنام رفت تو دستش! آخه هربار که اون گاز می داد من بیشتر دست پویا رو فشار میدادم. قلبم به شدت تند می زد. بعد که رفت دستشو نگاه کردم دیدم قرمز شده!!! عذرخواهی کردم. دست خودم نبود... ببخشید! دوباره موتوره اومده و من باز دستش رو فشار دادم. اصلا حواسم نبود... این دفعه گفتم اگه موتوره اومد تو دستمو ول کن...

خلاصه رسیدیم مترو و من رفتم و اون هم رفت. نمی دونم تمومش کرد یا نه؟؟!!؟!

رفتم پیش تیام. قرار بود امروز سورپرایزم کنه. رفتم دیدم کلی عکس گذاشت جلوم. یه عالمه از عکسام رو چاپ کرده بود... وای خیلی خوب بود. عکس تولد یک سالگیم ، عکس 4سالگیم با مایو ، عکس 5 سالگیم از نیمرخ ، چندتا عکسی که طی این 2سال انداخته بودم... + 5 تا از نقاشی هام... قرار شد بزنمشون به دیوار...

بعدش ناهار خوردیم. بعد رفتیم هفت تیر. رفتیم توی یه پارکی. تیام داشت پارکر تمرین می کرد که یه پسره هم اومد و باهاش تمرین کرد. من و دوست دختر اون پسره هم نگاه می کردیم... خلاصه بعد از کلی ورجه وورجه خداحافظی کردیم و رفتیم. رفتیم ولیعصر و کتاب رمان خریدیم. تمام این مدتی که راه می رفتیم یه لحظه هم آروم نمی گرفت. همه ش از در و دیوار بالا می رفت و می پرید و .... کلافه م کرده بود. من هی می خواستم یه جا نگهش دارم اما نمی شد. بعد از خرید کتاب هم رفتیم سمت خونه.

شب اینقدر خسته بودم که داشتم غش می کردم. یکی از پسرهای دانشگاه زنگ زد و گفت اسمم حسینه منو می شناسی؟ گفتم نه! گفت امتحان امروز رو حذف کردم ندیدی؟ گفتم نه! البته می دونستم کیه؟ اما به روی خودم نیاوردم. باید می فهمید که برام مهم نیست! خلاصه بعد از کلی نشونه دادن گفت می تونیم بیشتر آشنا شیم؟ گفتم شماره مو از کی گرفتی؟ گفت بهش نگی ها! از علی گرفتم...! گفتم من چیزی نمی گم اما خودت بهش بگو دیگه این کار رو نکنه. چون من بهش اعتماد کردم. گفت باشه. نمی خواست شماره تو بده، به زور ازش گرفتم...

خلاصه گفت بیشتر آشنا شیم و اینا که من گفتم نه.

شب اینقدر خسته بودم که ساعت 9:30 - 10 بیهوش شدم.

**********************************************

پ.ن : من نمی خوام عذاب بکشی. پس سعی کن تمومش کنی... با اینکه خودم ناراحتت می کنم اما طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم... تمومش کن...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه بیست و پنج

امروز از صبح که بیدار شدم همه ش درس خوندم. هرچقدر می خونم تموم نمیشه. حتی الانم که ساعت ٩ شبه هنوز تموم نشده. خسته شدم. مخم نمی کشه دیگه. این آخری رو هم بدیم تموم شه راحت شیم! اَه...

باز عصر قهردونم پر شده بود و با پویا قهر کردم. نمی دونم کی قراره نازم رو بکشه و نازدونم رو خالی کنه؟؟!!

ظهر خوابید و عصر بیدارش کردم. الان رفته فوتبال. صبح هم که با فراز و کوروش رفته بود مجتمع فنی... ایییییییییش !!!

تیام از صبح هی زنگ می زنه و چکم می کنه که درس بخونم. هنوز ١٠ صفحه م مونده... بعدشم دوره!

کلافه ام. دلم برای گذشته تنگ شده. خب همه ش که بد نبود. روزای خوب هم خیلی خیلی داشتیم... یه عااااااالمه درد دارم! همه ش رو هم ریختم توی دلم. کسی هم نمی تونه کمکم کنه.یه وقتایی واقعا کم میارم. امروز دلم اون روزا رو خواست...

جمعه هایی که پیام نور رو می پیچوندم و باهاش می رفتم بیرون...

روزایی که می رفتیم خرید...

وقتایی که می رفتیم و یه عالمه کتاب رمان برام می خرید...

وقتی ناخوداگاه به یه عروسک خیره می شدم و سریع برام می خرید که مبادا دلم بخواد و نداشته باشمش!...

وقتایی که نصفه شب خواب بد می دیدم و زنگ می زدم بهش ، آرومم می کرد و اینقدر باهام حرف می زد تا خوابم ببره...

روزایی که حوصله ی درس خوندن نداشتم ، برام پاستیل و آبنبات و شکلات می خرید و عطرشم میزد بهشون و با پیک می فرستاد دم در خونه مون تا به ذوق اونا درس بخونم...

وقتایی که با بابام دعوام می شد، اون آرومم می کرد و باعث می شد با بابام آشتی کنم...

شبایی که با هم تا نصفه شب مهمونی بودیم و تو بغل هم می رقصیدیم...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه... اون موقع نمی دونستیم که چنین روزی نه من هستم و نه اون ! و نه روزای آروم و قشنگمون...

چقدر دلم اون موقع ها رو می خواد...

زخم سرم رو اینقدر دست کاری کردم که فکر کنم کم کم دارم می رسم به مغزم!!! پویا دعوام می کنه و هی میگه دست نزن اما دست خودم نیست... این مدت خیلی فشار روحی و عصبی روم بوده و هنوزم هست... خدا عاقبتمون رو به خیر کنه... آمین!

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود اینچنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وااااای ! مبادا دروغ گفت؟

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه ؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه ؟

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وااااای ! مبادا دروغ گفت؟

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم............. به تو یادگاری

**********************************************

پ.ن : حالم اصلا خوب نیست...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه بیست و چهار

خوبه لااقل این وبلاگ هست که دلمون تنگ شد خاطراتمونو توش بخونیم.

حرفامونو،دوست داشتنامونو،دعواهامونو،اشتبامونو.......

حرف دیروز تیام خیلی برام سنگین بود. دیشب خیلی بهش فکر کردم. به کارام فکر کردم،به رفتارام،به حرفام.هیچ جوره راضی نشدم که اخه من چه کاری کردم که اون اینجوری راجع به من فکر کرده.من درباره اون جوره دیگه فکر میکردم ولی با این حرفش نظرم عوض شد.امیدوارم تو اینجوری فکر نکرده باشی.......

هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار(این جمله همیشه تو گوشمه)

راستی اهنگ وبلاگ قشنگه؟

**********************************************

امروز صبح بیدار شدم و پویا رو بیدار کردم که شروع کنیم به درس خوندن. اما هردومون خوابمون می اومد. خوابیدیم و ٩ بیدار شدیم.

اتاقم خیلی به هم ریخته بود. جمع کردنش تا ١١ طول کشید. ١١ درس خوندم. تیام داشت می اومد تهران. قرار بود بره فال بگیره برای من. بهش گفتم من نمی خوام بری. اما اگه واسه خودت می خوای بگیری برو. گفت نه منم نمیرم.

(چون قرار بود با آذین بره من نمی خواستم بره )

ظهر ساعت ١:٣٠ خوابیدم و ۵:٣٠ بیدار شدم. به تیام زنگ زدم. اما هرچقدر گرفتمش جواب نداد... فهمیدم یه خبری هست...

٧:٣٠ زنگ زد و گفت که رفته بوده فال بگیره!!! با آذین! گفتم چرا جواب ندادی؟ گفت دوست نداشتم!!!!!!!

ساعت ٨ داداشی رو می خواستم ببرم استخر. رسوندمش استخر و به تیام گفتم بیاد . رفتم دنبالش. پرسیدم چرا رفتی و به من نگفتی؟ گفت من بهت گفته بودم میرم!!! گفتم به من گفتی نمیری اما رفتی. گفت یهو نظرم عوض شد و رفتم. گفتم چرا زنگ زدم جواب ندادی ؟ گفت دوست نداشتم، چون می دونستم وقتی صدای آذین رو بشنوی قاطی می کنی! گفتم الان خوبه ؟؟؟ گفت الان بهتره! حداقل این همه ساعت نمی دونستی کجام؟! گفتم واقعا فکر کردی نمی دونستم ؟؟ احمقم که نفهمم؟؟؟ جوابی نداشت که بده. گفتم چرا نگفتی و رفتی؟ مگه من با رفتنت مشکلی داشتم؟؟؟ گفت من گفته بودم...

باز حرفاشو تکرار کرد... نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم توی گوشش و از ماشین پیاده شدم.

دوباره نشستم توی ماشین و گفتم همه چیز تموم شد. بسه دیگه...

گفت به نتیجه نرسیدیم. گفتم رسیدیم. شما برو با آذین جون خوش باش. گفتم دلت پیششه ؟ گفت نه اونقدری که دل اون پیش منه!!!!!!! گفتم خوبه ! گفت اون عاشق منه! گفتم تو هم دوستش داری. گفت نه به اندازه ی اون. به خاطر تو می خواستم همه کار بکنم اما دیگه هیچ کاری نمی کنم. گفتم همه کار؟؟ تو می خوای مشکلات منو حل کنی؟گفت آره. گفتم من مشکلاتم رو خودم حل می کنم.کمک نمی خوام... وسط حرفامون پویا زنگ زد. تیام حرص خورد و گفت پویاجونه؟؟؟ به پویا گفتم پیش تیامم.گفت رفتی خونه زنگ بزن. به تیام گفتم نوع رابطه ها خیلی فرق می کنه... نمی فهمید...

آخرشم سر کوچه شون پیاده ش کردم و رفت...

اومدم خونه. زنگ زدم و با پویا حرف زدم. بهش گفتم که زدم تو گوش تیام. گفت ارزش اون چکی که زدی تو گوشش رو نفهمید. نفهمید که چقدر نگرانش بودی و دوسش داشتی که زدی!! حرفاش یه عااااالمه تیکه بود. البته اینایی که گفت کامل بود! اما مثل همیشه من به روی خودم نیاوردم...

امروز پویا اینا برای مامانش تولد گرفتن. الانم مهمون دارن. پویا گفت آرمان نشسته با هستی داره ریاضی کار می کنه. اولش با آرامش واسه ش توضیح می داد بعد قاطی کرد و گفت اَه هستی بفهم دیگه... پویا هم به آرمان گفت آروم باید بهش بگی وگرنه قهر می کنه ٢ ساعت باید ناز بکشی...! آرمان نفهمید پویا چی گفت اما من خوب فهمیدم!!!

**********************************************

پ.ن : تولد مامانت مبارک. (گرچه ١٠/١١ تولدشونه. ایشالا ١٢٠ زنده باشن و سایه شون بالای سر تو و پدرام )

پ.ن : چرا نمی تونم صدای آهنگ وبلاگ رو بشنوم؟؟؟

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : پویا ، فرناز

صفحه بیست و سه

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو میگرده،زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از گل مهتاب لبخندی

شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم،تنم سرریز رویاشه

جهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه

تو رو آغوش می گیرم هوا تاریک تر میشه

خدا از دستهای تو به من نزدیک تر میشه

زمین دور تو میگرده،زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی

تماشا کن،تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی

 

خدایا فرنازمو رها نکن.

**********************************************

امروز صبح اینقدر استرس داشتم که دیر رفتم دانشگاه. دیشب ٨ بار از خواب پریدم. خسته شدم از دیدن کابوس...

شیرین و بهناز زودتر از من رفتن دانشگاه. منم رفتم و نشستیم درس خوندیم تا ٣. بعدشم امتحان دادیم. تمام این ساعت ها فکرم این بود که نکنه امروز اتفاقی بیفته ؟؟؟

بعد از امتحان پویا و هومن گفتن که باهاشون برم تهران. از شیرین و بهناز خداحافظی کردم و رفتیم. پویا پشت فرمون بود و هومن صندلی رو خوابوند و خوابید تا تهران. دیشب نخوابیده بود.

منم دراز کشیدم و یه کوچولو خوابیدم. پویا آینه رو یه جوری تنظیم کرد که هم من اونو می دیدیم و هم اون منو می دید !

بیدار شدم . هومن هم بیدار شد.  پویا به هومن گفت این هفته بریم اسکی. گفتم منم این هفته قراره برم!! حرص رو از تو چشماش می خوندم !!!! اما به روی خودم نمی آوردم...

خلاصه پویا پیاده شد و رفت خونه شون. من و هومن هم رفتیم سمت خونه. بین راه هومن یه کاری داشت. رفتیم دم در خونه دوستش . به خاطر همین یه کم دیر رسیدم خونه.

تمام مدتی که توی ماشین بودم ، تیام همه ش اس ام اس می داد و اعصابش خرد بود از اینکه من پیش پویا و هومنم !

تا رسیدم زنگ زدم پویا. رفته بود بیرون واسه تولد مامانش کادو بخره. اعصابش خیلی خرد بود. گفت شب میرم خونه باهات حرف دارم !

شب رفتم وبلاگ قبلیم رو خوندم. قشنگ نوشته بود... آروم شده بود خدارو شکر. حالا محمد داره تهدیدم می کنه! خدایا چرا همه زورشون به من رسیده ؟؟؟ خسته شدم دیگه...اَه.

شب اینقدر فکرم مشغوله محمد و مشکلات دیگه م بود که وقتی پویا زنگ زد فقط راجع به مشکلات من حرف زدیم!!! و یادمون رفت که قرار بود پویا با من حرف بزنه...

خیلی هم زود خوابم برد. آخه خیلی خسته بودم.

شب با تیام دعوام شد. بهش گفتم گمشو! اونم گفت گم میشم!!!

**********************************************

پ.ن : ببخشید که اینقدر اذیتت می کنم. اما یاد گرفتم که باور نکنم... خودت بهتر از هر کسی می دونی که چرا اینجوری شدم!؟!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز ، پویا

صفحه بیست و دو

امروز از صبح که بیدار شدم توی استرس و دلهره و بغض و گریه دست و پا می زدم تا شب. حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم. کوچکترین صدایی اذیتم می کرد و باعث میشد داد بزنم !!

ظهر خوابیدم و عصر شروع کردم به درس خوندن و تا شب.

شب با متین دعوا کردم و گفتم دیگه زنگ نزن. اونم دیگه زنگ نزد.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه بیست و یک

امروز صبح ساعت ۵:٣٠ پویا رو بیدار کردم و خوابیدم. ٨ که بیدار شدم اس ام اس تهدید خوندم باز ! زنگ زدم پویا و کلی گریه کردم. آرومم کرد...

ساعت ١١:٣٠ پویا امتحان داشت. کلی دعاش کردم.

ظهر حاضر شدم و رفتم پیش شیرین. سر کوچه شون منتظر شدم که بیاد. خلاصه اومد و با هم رفتیم جزوه رو کپی کردیم. قبلش مانی زنگ زد و گفت که کار داره و نمی تونه بیاد.

پویا زنگ زد و گفت داره می رسه تهران. تازه امتحانش رو هم خوب داده بود. گفتم میرم می بینمش. اما وقت نشد. برگشتم خونه. می خواستم ناهار بخورم که داداشی گفت من رو ببر کلاس زبان. رفتم رسوندمش و برگشتم. دوباره یه اس ام اس تهدید دیگه... باز گریه !!!

 مشکلم رو با خواهرش حل کردم!!!

الان آرومم. خدایا شکرت...

خیلی خوابم میاد. اما اینقدر بدنم درد می کنه که خوابم نمی بره...

**********************************************

پ.ن : زندگی در گذر حاشیه ها ، گاه تلخ است و گهی شیرین است ، دل ما در پس این تلخی و شیرینی ها ، صادق و ساده بماند ، زیباست.‌ (عموم دشب این اس ام اس رو بهم دادن!)

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه بیست

واااااااااااااااااای خدای من یعنی میشه.....!!!!!!!

یعنی فرناز به من امروز دروغ گفت.گفت میخواد بره خونه ولی نرفت.وقتی من از نگرانی تو دلم اشوب شده بود که نکنه یه وقت حالش تو راه بد بشه اون تو چشام نگاه کرد و گفت نگران نباش میرم خونه ولی نرفت.

خدا میدونه چه جوری امتحانو دادم از ناراحتی.برگشتنه تو ماشین امین میگفت تو چت شده ولی انقد ناراحت بودم که اصلآ نمی تونستم بهش جواب بدم.

هنوزم تو شک امروزم.اخه چرا؟

انقدر ناراحتم که اصلآ نتونستم حالشو بپرسم.اخه دلش خیلی درد میکرد امروز.خدا کنه خوب شده باشه و مشکلی براش پبش نیومده باشه.

چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره میشه...............

**********************************************

امروز صبح بیدار شدم و مثال های آخر ریاضی رو تقلب نوشتم. بعد رفتم مترو و منتظر شدم تا پویا بیاد. تازه ٢٠ دقیقه هم منتظرش موندم . اومد و با امین رفتیم دانشگاه. توی راه هی غر زدم که می افتم و پویا هی امید می داد...

خلاصه رفتم و ساعت ١١:٣٠ امتحان دادم و فکر کنم می افتم!!! پویا برام جایزه خریده بود!! پاستیل و کیت کت !!! فکر می کرد قبول میشم. یه عالمه شرمنده شدم. یه عالمه خجالت کشیدم. تمام زحمت هاشو به هدر دادم + وقتی که برام گذاشته بود. الانم که دارم می نویسم دستام یخ کرده...

خلاصه حالم خوب نبود. قرار بود برم تیام رو ببینم اما اینقدر حالم بد بود که تصمیم گرفتم برم تهران و یک راست خونه. از پویا اینا خداحافظی کردم و رفتم. نمی دونم پویا سر چی ناراحت بود؟؟؟ اخماش تو هم بود. نمی تونستم جلوی امین چیزی بپرسم.

رسیدم تهران تیام زنگ زد و گفت اگه می تونی بیا. منم دیدم وقت دارم رفتم. با علیرضا اومدن. یه کم پیاده رفتیم. بعد علیرضا رفت خونه شون و ما هم رفتیم شام خوردیم و بعد رفتیم خونه.

شب به پویا اس ام اس دادم که ببخشید که می افتم.شرمنده ام. اونم گفت اشکالی نداره...

مانی زنگ زد و گفت فردا بیا ببینمت.

شب حالم خیلی خیلی بد بود. رفتم اینترنت حالم بدتر هم شد. نمی خوام توضیح بدم...

**********************************************

پ.ن : پویا جان من بهت دروغ نگفتم عزیزم.

پ.ن ٢ : باز هم شرمنده ام... ببخشید که اینقدر خنگم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : پویا ، فرناز

صفحه نوزدهم

امروز صبح ٧ بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم پیش پویا . از ساعت ١٠:۴٠ شروع کردیم ریاضی خوندیم البته توی پارک. کم کم یخ زدیم !!! پویا زنگ زد به مامان بزرگش و گفت ما میایم خونه تون !! خلاصه رفتیم خونه ی مامان بزرگ پویا و اونجا شروع کردیم به درس خوندن. مامان بزرگش خیلی گوگولی بود !!!!

خوندیم خوندیم خوندیم تااااااااااااااااااااا ساعت ٢:٣٠ .

اون وسط هم هی تیکه بود که پویا می انداخت به من و حرصم رو در می آورد. منم هی قهر می کردم. اونوقت مجبور میشد کلی نازم رو بکشه تا آشتی کنم... خیلی حال میداد!!!

بهش گفتم تا ٢:٣٠ بخونیم که بعدش من برم پیش تیام. گفت تا اون موقع تموم نمیشه و تو هم نمیری جایی!!! گفتم نمیشه نرم که! تو هم که با همایون و مهرنوش میری بیرون. گفت من نمیرم تو هم نرو. همینجوری بحث کردیم... آخرش دعوا شد باز ! من خواستم بوسش کنم که آشتی کنیم اما صورتش رو کشید عقب!!!! این خیلی برام سنگین بود. منم قهر کردم. با اینکه حالم داشت به هم می خورد اما فقط مساله ها رو نگاه می کردم . حتی یک بار هم به صورت پویا و اون چشمای خوشگلش نگاه نکردم. باید متوجه می شد که کار زشتی کرده. اولش به روی خودش نیاورد که نگاهش نمی کنم و درس داد. ولی یواش یواش اعصابش خرد شد و گفت باید آشتی کنی تا بقیه شو بگم... دلم درد می کرد و اصلا حالم خوب نبود. گفتم اینم بگو تموم شه و من برم، حالم خوب نیست. گفت نه! تا آشتی نکنی نمی گم... بازم سر این موضوع بحث کردیم. اما ایندفعه من خشک و کاملا جدی بودم. دراز کشیدم تا حالم بهتر شه. بغلم کرد. چشمامو بستم و با تمام وجود آرامش رو حس کردم. اما به روش نیاوردم چون قهر بودم. بوسم کرد اما بوسش نکردم. چون خیال آشتی کردن نداشتم. وسط بوس کردناش در گوشم یه جمله رو یه جوری گفت که مو به تنم سیخ شد !!!! آروم در گوشم گفت آخه من چه جوری بذارم با یه پسر دیگه بری بیرون ؟؟؟ هان ؟ چه جوری بذارم ؟؟؟ یاز جواب ندادم و باز بوسم کرد...

آشتی نکردم.

حاضر شدیم و رفتیم مترو. پویا هم باهام اومد. هرچقدر گفتم برو واسه چی میای ؟ گفت نمیرم. می خوام تیام رو ببینم. خلاصه اومد و تیام رو دید. با اینکه بهش گفته بودم نیا چون نمی خوام اذیت بشی ولی اومد و بعدش نفهمیدم کی رفت؟؟؟

با تیام و علیرضا رفتیم ترمینال جنوب و اونا رفتن و منم برگشتم خونه.

هرچقدر سعی کردم درس بخونم نشد. هم خسته بودم و هم بی حال...

الان پویا رفته فوتبال. قرار بود امشب بنویسه... نمی دونم می نویسه یا نه؟؟؟

ظهر مانی زنگ زد و گفت بیا ببینمت. گفتم خبرت می کنم. چرا وقت نمیشه اصلا؟؟؟؟؟؟؟

متین هم زنگ زد دید دارم درس می خونم دیگه زنگ نزد.

**********************************************

پ.ن : مرسی که برام وقت گذاشتی پویا جان . ممنون عزیزم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه هجده

امروز صبح زود بیدار شدم که مثلا درس بخونم. اما هر کاری کردم درس خوندنم نیومد. آخه ریاضی بود...

دیدم اتاقم به هم ریخته س ، یه کم مرتبش کردم.

ظهر خوابیدم. تیام ۴ بیدارم کرد که درس بخونم. رفتم ناهار خوردم و ۴:٣٠ شروع کردم و تا 7 خوندم. بعد یه کوچولو با بهناز و شیرین حرف زدم. شیرین ماشین خریده ( گل سفید) به قول خودش بیشتر از اون من و بهناز ذوق کردیم !!! دیگه واسه رفتن به دانشگاه مشکل نداریم... هی هی !!!

قبل از اونا با پویا حرف زدم. واااااااااااااای امروز لحن حرف زدنش شده بود عین اون موقع ها که با هم خوب بودیم. خیلی خوب بود!

امروز کتابی رو که براش خریده بودم و نمی دونم اسمش چیه ؟ گم کرده آقا ! کلی هم شلخته ست ! چون هرچقدر با مامانش گشتن کتاب پیدا نشد!

الانم رفته با دوستاش فوتبال...

منم تا الان داشتم درس می خوندم. ساعت 10:30 شبه و مامان و بابا و داداشی رفتن مهمونی و من چون درس داشتم نرفتم.

تیام زنگ زد و کلی درس بهم توضیح داد... این یعنی همسایه ها یاری کنین که من امتحان ریاضی م رو پاس کنم!!!

فردا قراره با پویا بریم ریاضی بخونیم.

مانی عصر زنگ زد و گفت داره میره مهمونی.

متین هم از صبح تاحالا 5 بار زنگ زده و هربار با بی حوصلگی جوابش رو دادم. واقعا اعصابشو ندارم.

محمد دانشگاه هم امروز بعد از مدت ها اس ام اس داد و حالم رو پرسید...

خوبه که برای خوندن ریاضی هنوز 1 روز دیگه وقت دارم...

**********************************************

پ.ن : مرسی که برام وقت میذاری.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

صفحه هفده

پنجشنبه ١ بهمن  ١٣٨٨

امروز صبح قرار بود ساعت ٣:٣٠ بیدار شم تا بقیه ی اقتصاد رو بخونم. چون ساعت ٢:۴۵ می خواستم بخوابم تا ٣:٣٠ گوشی ایرانسلم رو خاموش کردم تا کسی زنگ نزنه و این ۴۵ دقیقه رو راحت بخوابم. ساعت گوشیم رو واسه ٣:٣٠ ، ٣:۴٠ ، ۴ و ۵ تنظیم کردم و خوابیدم.

ساعت ۶:٠۵ از خواب پریدم !!! داشتم سکته می کردم. ساعت ۶:۴۵ توی متروی صادقیه با شیرین قرار دارم. چه جوری برسم ؟؟؟

وقتی بیدار شدم دیدم گوشیم خاموش شده! توی این دوسال و نیم تاحالا گوشیم خود به خود خاموش نشده بود اما نمی دونم ایندفعه چرا اینجوری شد ؟؟؟ وقتی روشنش کردم دیدم شارژش پره ! بعد از روشن کردن ١ دقیقه بعد آلارم گوشی صداش دراومد و جالب بود که توی صفحه نوشته بود ٣:۴٠ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امتحان ساعت ٨:٣٠ بود. واقعا گیج شده بودم. نمی دونستم چیکار کنم ؟؟؟

نفهمیدم در عرض ١٠ دقیقه چه جوری حاضر شدم و زنگ زدم آژانس و رفتم صادقیه. به موقع هم رسیدم. قرار شد شیرین توی راه مساله هارو بهم توضیح بده. اما تا اومدیم سوار تاکسی بشیم شکوفه اومد. گفت شیرین من ۴ صفحه ی آخر رو نخوندم میشه با هم بریم تا بهم توضیح بدی ؟؟؟ (۴صفحه ی آخر همون مساله ها بود که من نخونده بودم !) خلاصه نشستیم تو ماشین و شیرین شروع کرد به شکوفه توضیح داد و من این وسط کم مونده بود گریه کنم!!! هی گفتم شیرین قرار بود به من توضیح بدی ، هی شکوفه گفت صبر کن اینم بگه بعد به تو توضیح میده... صبر کردم و این صبر کن اینم بگه اونم بگه رسید به دم در دانشگاه !!! و ساعت ٧:۴۵ بود !!!

بابام توی ماشین زنگ زد و گفت دخترم از مامانت شنیدم خواب موندی و استرس داشتی؟؟؟ آره ؟ گفتم آره بابا. خواب موندم و نرسیدم جزوه رو تموم کنم! بابام گفت دخترم خودتو اذیت نکن ، نهایتش اینه که قبول نمیشی دیگه! مهم نیست. چرا خودتو اذیت می کنی ؟ ایشالا می تونی. اصلا هم استرس نداشته باش. موفق باشی...

بابام کلی انرژی مثبت بهم داد.

رفتیم توی سلف و نشستیم به خوندن. شیرین مساله ها رو توضیح داد و بعدشم کل تعریفی ها رو دوره کردیم با هم. بعدشم تقلب نوشتم. تا اون موقع هم تیام هی زنگ می زد و بهم امید می داد.

ساعت ٨:٣٠ رفتیم سر جلسه. شروع کردم به نوشتن. کل تعریفی ها رو نوشتم. رسیدم به مساله. ٢ تا مساله داشت هر کدوم ۵ نمره !

همه شو نوشتم. فقط سوال ۵ رو قسمت ب رو ننوشم. اونم چون توی جزوه ندیده بودم. تقریبا اون سوال رو هیشکی جواب نداده بود...

از امتحان اومدیم زود زنگ زدم به خونه. به مامانم گفتم عالی دادم. می خواستم به بابام هم بگم که بابام رفته بود کوه ، ورزش.

اومدیم تهران و من رفتم پیش تیام. قرار بود ساعت ١٢ برم پیش پویا تا ریاضی بخونیم اما من ١١:۴۵ تازه رسیدم پیش تیام !!!! خلاصه پویا گفت ساعت ١ بیا. منم ساعت ١٢:۵۵ از تیام خداحافظی کردم و رفتم پیش پویا. ٢ رسیدم بهش.

عصبانی عصبانی نشسته بود تو ماشین. نشستم پیشش یه نگاه بهم کرد که از ١٠٠ تا فحش بدتر بود... سرم رو انداختم پایین. هیچی نمی گفت... فقط نگام می کرد. ازش عذرخواهی کردم... ١٠ دقیقه همینطوری نگاهم کرد و هی تیکه انداخت. بهش گفتم بسه دیگه. بریم درس بخونیم. گفت تازه ٢:١٠ اس و قراره ٢ ساعت تیکه بشنوی پس خودتو آماده کن. داشتم حرص می خوردم اما اون حق داشت و من چیزی نمی تونستم بگم.

خلاصه رفتیم یه جای خلوت و شروع کردیم به خوندن. ضمن خوندن تیکه هاشم می انداخت و ول کن نبود...

بهش پاستیل دادم بخوره اما ازم نگرفت. هی گفتم بگیر گفت گوش کن. گفتم تا نگیری گوش نمیدم! گفت نمی خوام. گفتم نمی خوایش بندازش دور ولی بگیرش... گرفت و از شیشه ی ماشین انداختش بیرون... (تاحالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش!) خشکم زد!!! دلم می خواست اون لحظه خفه ش کنم اما...

تا ساعت ۴ خوندیم و جمعش کردیم. صدای آهنگ می اومد...

برای قلب عاشقم لاف صداقتو نزن

خودت می دونی که دیگه رو شده دستت واسه من

فکر کردی این بار می تونم که بگذرم از اشتبات

وقتی پر از دوروییه تو اون دو تا چشم سیات

با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم

می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم

می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

فکر می کنی نمی دونم چشات پر از دو رنگیه

می خوای بگم که این روزا دلت کجاست؟ پیش کیه؟

اگه می بینی ساکتم ، چیزی به روت نمیارم

بدون که ارزش نداری ، مردی دیگه تو باورم

با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم

می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم

می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

بغض کردم. طاقت این رفتار رو از پویا نداشتم. نمی دونم چرا ؟؟؟ چشمامو بستم و خواستم که بخوابم. سعی کردم بغضم رو قورت بدم و به روی خودم نیارم که تحمل حرف ها و تیکه هاشو ندارم اما نشد... یه قطره اشک از چشمم اومد پایین. دلم می خواست پویا پاکش کنه اما نکرد و گفت دستمال اونجاست!!!

روم رو کردم سمت پنجره و دیگه نگاهش نکردم... همه ش صدام می کرد اما برنمیگشتم ببینمش. داشتم خفه میشدم. نمی دونم چم شده بود؟؟؟ باز پویا صدام کرد... ازم عذرخواهی کرد که امروز با تیکه هاش اذیتم کرده و گفت نمی تونه جلوی زبونش رو بگیره. توی دلم گفتم تیکه انداختن هاشم دوست دارم ! اذیت نشدم!!!

اون لحظه فقط منتظر این بودم که دستم رو بگیره تا برگردم نگاهش کنم اما نمیگرفت... نمی دونم از کجا فهمید دلم می خواد دستمو بگیره ؟ گفت سخته برام!! حتی نمی تونم دستتو بگیرم !!!

کم مونده بود برگردم بغلش کنم ولی این کار رو نکردم. زشت بود !

باز صدام کرد و باز برنگشتم. آخرش بالاخره دستم رو گرفت. یه نفس عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم. برگشتم نگاهش کردم...

همون حرفای قشنگی رو زد که همیشه می زنه و اندازه ی ١ روز رو من تاثیر داره !

آخر حرفاشم گفت این دست رو توی دست هر کسی نذار...

رفتیم خونه شون. ماشین رو گذاشتیم و دوستش (کوروش) اومد دنبالمون. من رو رسوندن مترو و خودشون رفتن. تیام اومد دنبالم . خیلی عصبانی بود ولی بعد آروم شد.

رفتیم خونه. شب اینقدر خسته بودم که زود خوابم برد...

**********************************************

پ.ن : مرسی از قالب قشنگی که برای وبلاگ انتخاب کردی پویا.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز