صفحه هفتاد و دوم

دیشب صاعت 3:30 خابم برد و سبح 5 بیدار شدم.

وای وای !!! خدا می دونه با چه اصترصی آماده شدم و وسایلم رو جمع کردم و از خونه رفتم بیرون!

شلوار و کاپشنم رو توی آشپزخونه پوشیدم و بوتم رو توی راه پله تبقه پایین ! دستمال سرمم توی آثانثور. خلاسه از خونه اومدم بیرون و رفتم سر کوچه تیام اینا. اومد و برد به دست رفتیم توی یه پارک نشستیم تا مهدی و مریم بیان. نیم صاعت بعد اومدن. رفتیم سمت توچال. توی راه دنبال ثوپرمارکت بودیم. خرید کردیم و بعد رفتیم توچال. پیست بسته بود. ضدهال خوردیم. من می خاستم بریم توچال چون به مامانم قول داده بودم. دیگه چاره ای نبود و رفتیم دیزین. مهدی اصترص داشت و هی می انداخت گردن ما و هی می گفت مریم تو استرس نداری؟ فرناز تو خوبی؟ و ما می خندیدیم.

خلاسه رسیدیم و با چه مسیبتی همگی آماده شدیم و رفتیم تو.

اولش بلند شدن مهدی و مریم واقعا خنده دار بود. من یه کم رفتم پایین تا اونا هم بیان. تیام به مهدی یاد داد و مهدی خیلی زود راه افتاد. اما مریم... تا پایین تیام دست مریم رو گرفت و آروم آروم با هم اومدن پایین. البته حغ داشت چون ذمین یخ یخ بود! برای بار اول واغعا مشکل بود. اینقدر روی یخ خوردیم ذمین که اشکمون دراومد!!!

وسط های راه بودیم که من پایین تر نشسته بودم یهو دیدم یه دختره پیش تیامه و داره باهاش هرف می زنه. بعدش که تیام و مریم اومدن پایین فهمیدم دوست دختر غبلی تیام بود. یه کم اعسابم خرد شد اما زود فراموشش کردم. چون رفته بودم که لذت ببرم و هیچ چیز نمی تونست جلوی این لذت بردن من رو بگیره.

رسیدیم به سندباد. مریم رفت استراهت کنه . من و مهدی و تیام رفتیم سوار سی یژ شدیم و رفتیم قله.

بازم اونجا دوست دختر قبلی آقا رو ذیارت کردیم. اما اینبار من کنار تیام نشسته بودم و سرم روی شونه ش بود.

یواش یواش اومدیم پایین. مهدی که شیر شده بود و گازش رو گرفت رفت پایین. من موندم و تیام. هم سرد بود و هم ذمین یخ ! نمی تونستم بیام پایین. تیام سردش بود. من هربار که می افتادم می نشستم و اصتراحت می کردم. تیام سرم داد می زد که پاشو ! تا پایین با گریه و دعوا اومدم. با تیام هم قهر کردم. کاملا جدی!!! رسیدیم پایین. مریم و مهدی به قیافه ی من که اخم کرده بودم و همه ش روم رو می کردم اونور که تیام رو نبینم ، می خندیدن!!! تیام هی ناذم رو می کشید اما من خیال آشتی نداشتم. بهم آبمیوه داد. خوردم و حالت تهوع بهم دست داد. دراز کشیدم. سردم شد. فشارم افتاده بود. مهدی و مریم رفتن دست شویی. باز مثه اوندفعه که رفتیم شمال تیام دست کشید پشتم و حس کردم دارم بالا میارم اما نمی خاستم !! هی می گفت بالا بیار خوب می شی اما دوست نداشتم. هی هولش می دادم عقب ولی اون دست بردار نبود. آخرش معده م رو فشار داد و من (گلاب به روتون) بالا آوردم!!! راهت شدم. مریم و مهدی اومدن. مریم گفت پایی نبات بخوری بحتر میشی. تیام رفت برام چایی گرفت. خوردم اما هنوز باهاش آشتی نکرده بودم. گفت باید اسکی کنیم بریم پایین. من گفتم نمیشه شما برین واصه من تعریف کنین؟ بعد بریم خونه؟ تیام گفت واسه رفتن به خونه باید اسکی کنی بری پایین. چون پارکینگ پایینه! به زور بلند شدم. یه کم یخ ها آب شده بود. خیلی بهتر و راحت تر بود. تا پایین رفتیم و مریم تازه راح افتاد !!!

بوتامون رو دراوردیم و کفش پوشیدیم. رفتیم یه رستوران کوچولو و ناهار خوردیم. قبل ناحار هم عکس گرفتیم. وست ناهار پویا زنگ زد و گفت فیلم تولد رو گرفته. گفتم بعدا بهش ذنگ می ظنم. نتونستم ناحارم رو بخورم. ترسیدم باز بالا بیارم. نمی دونم چرا هربار با تیام میرم بیرون اینجوری میشم؟

توی راه تیام که خیلی خصته بود بغل من خابید. وقتی رسیدیم به مامانم زنگ ظدم. یه خیابون اونورتر اومد دنبالم و توی یه کوچه لباسام رو عوظ کردم و رفتم خونه.

تیام از وقتی رسید خابید.

منم خاستم بخابم اما چشمم درد می کرد. نمی تونستم بخابم.

چشمم رو با چایی شستم و صاعت 8 خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه هفتاد و یک

 امروز از سبح حس تابستون داشتم!!! انگار تابستونه ! هوا یه جوری بود.

تا عسر که همه ش پای تلفن با سارا و نادیا و سیما و بهناز و ... بودم. عسر هم با نادیا و افشین (برادرش) و داداشم رفتیم خونه قبلیمون پیش بچه ها. تا صاعت ٩ اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه. کلا چهارشنبه صوری مذخرفی بود.

تیام مهمونی ، پویا مهمونی ، مانی مهمونی ، متین مهمونی ، سارا مهمونی ، همه مهمونی...

نمی دونم کدوم ......... که با موتور هی اینجا رو بالا و پایین می کنه ! انگار مخ منو داره شخم می زنه !!!! کم مونده از پنجره بپرم پایین!!!

باید اطاقم رو مرتب کنم. مامانم گفته اگه اتاغت رو مرتب نکنی فردا نمیزارم بری اسکی !

الان باید پاشم اینجا رو جمع کنم! اینجا شتر با بارش گم میشه! وای! کی حوسله داره؟!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه هفتاد

امروظ از سبح خونه بودم تا عسر. تیام هم سر کار بود.

عسر رفتم دکتر و آمپول ضدم. بعدشم رفتم دندون پذشکی و ختی که روی دندونم افتاده بود رو درصت کردم. برگشتم و یه جا رفتم دنبال تیام . برام یه دستبند از چرم مشحد گرفته بود با یه جا کلیدی که یه فیله ! اونم چرم مشحد بود. خیلی خوب بود. گوگولی بود! یه جعبه هم بود که توش ناخنگیر و موچین و قیچی ابرو و صوهان ناخن و.... بود. دقیقا چیذی که لاذم داشتم...

اومدیم خونه. شب یه کم با هم هرف ظدیم و اون رفت فوتبال. بعد از ٣ روز ذنگ ظدم پویا و باهاش هرف زدم.

شب هم با فکر چهارشنبه و کلی استرس خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و نه

سبح مامان قرس سرماخوردگی داد بهم. خابیدم. ظهر بیدار شدم . داداشی زود اومد از مدرسه. بهش گفتم ناحار رو گرم کنه. دوباره خابیدم تا داداشی بیدارم کرد. ناحارم رو خوردم. تا عسر خابیدم. تیام هی اس ام اس میداد اما هیچ کدوم رو جواب ندادم. هال نداشتم. خاب خاب بودم.

عسر دوست مامان و دخترش (فرنوش) اومدن خونه مون.

من هاضر شدم و رفتم پیش تیام. برام ٢ جفت گوشواره ی خوشگل آورده بود. با یه دستبند. بهش گفتم بره خونه تا من برم دکتر. گفت منم باحات میام. گفتم من نمی تونم ببرمت. گفت با آژانص میام.

من رفتم و اون با آژانص اومد. رفتم دکتر. دوتا آمپول داد. گفتم فقط یه جوری باشه که تا چهارشنبه خوب شم تا بتونیم بریم اسکی.

رفتم آمپولم رو زدم و با تیام با هم برگشتیم.

یه آهنگ از یاس دانلود کردم که خیلی دوسش دارم...

 

نیستی ، حالم خرابه ، تورو با یکی دیگه دیدم

داغون شدم ، مردم ، ولی باز تو رو بخشیدم

نیستی ، دلشوره دارم ، می بینم تورو تو چشماش

این تقدیر ، بی رحمه با قلبم ، عشق من ، برو نذار تنهاش

نیستی حال من خرابه ، نیستی دستام سرد سرد

چشمام تورو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی و هوای این گریه ، داره بغضمو می شکنه

من مردم و دستای تو قاتل من

رفتی از این آغوش چه راحت

و باز منم تنها و خاموش چراغم

چه بی اعتنا رفتی

نفهمیدم حس من واسه ت یه تفریحه

تو که می دونستی وجود تو ترک درد هاست

و میدوننستی نبود تو مرگ فرداست

ولی آروم آروم زیر بارون داغون

قدم می زنم و تو هم شادی با اون یارو

سراپا گوش بودم وقتی که تو داشتی حرفی

حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی؟؟؟

باشه منم میذارم رگ این گردن

که رفتم و دیگه پیشت بر نمی گردم

ولی روزی رو می بینم که یارت سیره

از تو  با یکی دیگه از کنارت میره

به هر دستی که بدی می گیری از همون دست

این نفرین من نیست بازی زمونه ست

اون می خواد که دل تو با حرف هاش خواب شه

صبر کن بذار یه کمی یخ هاش آب شه

وقتی می فهمی چه کسی پشت روبنده

که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

نیستی حال من خرابه ، نیستی دستام سرد سرد

چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی و هوای این گریه ، داره بغضمو می شکنه

من مردم و دست های تو قاتل منه

چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم

کاش لااقل بودی میدادی یه خط جوابم

تو که هی می گفتی تا ته خط باهام هستی

چرا رفتی و با درد دست و پاهامو بستی؟

چرا ؟ ها ؟ به خدا تا به من حرفی

نزنی نمیرم ، تو چرا واقعا رفتی؟

لااقل یه چیزی بگو ، بگو دوستت نداشتم

بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم

یعنی قصدت از اول این بود که با من نمونی؟

حرف بزن ، تو که اینقدر نامرد نبودی

چی می گم ، اون دیگه نیست پیشم

چشم ، تو این امتحانم بیست میشم

ولی چرا از سنگه قلب ها در این شهر تاریک

اسیر کابوسم تو یلداترین شب تاریخ

کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می کنه

و می بینم یکی دیگه تنت رو لمس می کنه

هه... داره تنم می لرزه

واسه ادامه ی خوابم حتی قلم می ترسه

ختم کلام ، رفتی از این آغوش چه راحت

وباز منم تنها و خاموش چراغم

نیستی حال من خرابه ، نیستی دستام سرد سرد

چشمام تورو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی و هوای این گریه ، داره بغضمو می شکنه

من مردم و دستای تو قاتل منه

**********************************************

پ.ن : دلم تنگه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و هشت

امروظ سبح با تیام رفتم شرکت. ساعت ١١ رفتم پیش شیرین واسه ترمیم ناخن.

تا صاعت ۴ کارم تول کشید. ناخن هام خیلی خوشمل شد...

بعدش با تیام رفتیم پیش بهزاد. بوتم رو عوض کردم. به جاش یه بوت خیلی خوشگل برداشتم. اندازه بود... بعدشم که برگشتیم خونه...

امروظ خیلی هوا گرم بود. عرغ کردم و باد زد و سرما خوردم... شب گلوم درد می کرد.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و هفت

امروز سبح همه ی دوستای تیام رفته بودن اسکی. تیام تنبیح شده بود و نمی تونست بره. زنگ زدم و دلداریش دادم. بعد از سبحانه همه رفتن بیرون. من خابیدم. بدنم درد می کرد. انگار کتک خورده بودم.

ضهر مامان و داداشی اومدن. من بازم خابیدم. عسر بیدار شدم و ناحار خوردم.

تیام با اسکیت رفت بیرون.

از پویا هم خبری نیست...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و شش

امروز سبح یهو تسمیم گرفتم که نرم دانشگاح. به تیام اس ام اس دادم و گفتم که نمیرم.

صاعت ۶:٣٠ اس ام اس داد من به ذوق تو بیدار شدم . نمیای؟ دلم نیومد نرم. هاضر شدم و رفتم. توی مترو شیرین اس ام اس داد که نمیاد. بهنازم که دیروز گفته بود نمیاد. منم نرفتم. با تیام رفتم شرکت. سی دی فیلمای اسکی رو نشستم دیدم. بعدش رفتیم پیش علی اینا. بعدشم رفتیم برای مامان تیام کتاب خریدیم. ضهر هم ناحار خوردیم و زود برگشتیم خونه. عسر غرار بود بریم مهمونی.

بدن درد شدیدی داشتم. خابیدم. ٧ مامان بیدارم کرد و گفت مهمونی نمیریم. تو برو. به ذور بلند شدم و هاضر شدم و تا ٩ رفتم مهمونی. خبری نبود. ساعت ١ هم خاله م اینا منو گزاشتن خونه.

خیلی زود خابیدم...  

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و پنج

امروز سبح زود بیدار شدم و مامان منو رسوند مترو. دربست گرفتم و رفتم بام طهران.

تیام برام از قبل بلیت گرفته بود. بلیتم رو از یه خانومی که مسئول اونجا بود گرفتم. از ساعت ٧:١۵ منتذر نشستم. هرکی کی اومد با تعجب نگاحم می کرد. چون همه با شلوار و کاپشن اسکی با کلاه و دصتکش اومده بودن اما من با مانتو و مقنعه ! بدون کاپشن!!!!!

صاعت ٨:٣٠ با تله کابین رفتم بالا . ایستگاه ٧ تیام منتذرم بود. کاپشن و دثتکشم رو داد و پوشیدم. اونجا هم همه یه جوری نگاحم می کردن!!! رفتیم هتل و من توی نمازخونه لباسام رو پوشیدم. رفتیم سبحانه بخوریم که بازم همه یه جوری نگاحم کردن!!!

خلاسه بعد از سبحانه رفتیم اسکی... اولش وهشت کردم. خیلی سخت بود. تیام کلی سرم داد زد و دعوام کرد تا یواش یواش راه افتادم ! بوتم برام تنگ بود و این خیلی اذیتم می کرد. تیام گفت بوتامو میده بهزاد تا برام عوضش کنه.

علیرضا هالش خوب نبود و ١٢ رفت خونه. ما هم تا ٢ اسکی کردیم. برای بار اول تیام ازم خیلی راضی بود...

برگشتیم حتل. من لباسام رو عوض کردم. سرگیجه و هالت تهوع داشتم. به خاطر فشار هوا.

توی تله کابین تو بغل تیام خابیدم تا پایین.

پایین هالم بهتر شد. ناهار خوردیم. تیام موبایلش رو روشن کرد. دید علیرضا اس ام اس داده که بابات و مامانت رفتن نراق. دیدن ما دانشگاح نیستیم. بابات آمار گرفته و فحمیده ما ٢ روزه هتل توچالیم !!!

با کلی استرص وسایل رو جمع کردیم و دربست گرفتیم و برگشتیم خونه. من لباسامو خودم آوردم خونه اما برد و بوتم رو تیام برد.

خوشبختانه کسی خونه نبود که بهم گیر بده. چون قیافه م می گفت که دانشگاح نبودم! یه کم استراحت کردم.

مامانم که اومد خونه بهش گفتم که رفتم اسکی. گفتم که برد و وسایلش رو هم خریدم. فیلم اسکی کردنم رو هم نشونش دادم. بعدشم گفتم که ٢هفته پیش شمال هم رفتم!!! چیزی نگفت. فقط گفت مواظب خودت باش و بفحم با کی کجا میری و چی کار می کنی.

مامان و بابای تیام شب اومدن و تیام زود خابید...

منم شب از خستگی و بدن درد بیحوش شدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و چهار

امروز سبح هوصله نداشتم برم دانشگاح. تسمیم گرفتم که ظحر برم.

تیام سبح با علیرضا رفتن هتل توچال. بعدشم اسکی. اونجا آنتن نداشت که بخام بهش ذنگ بزنم. ظحر رفتم دانشگاح . یه کلاس داشتم. بعدش من و دوستم (پنج تایی) رفتیم سعادت آباد یه کم گشتیم. بعدشم اومدیم خونه. تیام زنگ ظد و بهم توزیح داد که فردا چی کار کنم...

تا شب از استرس مردم !

تمام وسایلم رو جمع کردم و ذود خابیدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و سه

امروظ سبح بعد از رفتن بابا رفتم میدون انغلاب. کتاب خریدم. بعد رفتم مغاذه علی اینا. واسه تیام یه چیزی باید می گرفتم. بعد تیام اومد و با هم رفتیم مغاذه بهزاد. من یه کاپشن و شلوار خوشگل و خوشرنگ برداشتم. تغریبا رنگ بردم بودن. بنفش و سبز فصفری. دستکش بنفش هم برداشتم. با یه کلا سبز و سفید. بوتمم مشکی بود با دوخت سبز. کلا ست خوبی شد. بعدشم که حساب کتاب کردیم. من رفتم خونه و تیام رفت شرکت.

عسر مانی زنگ زد و یه کم با هم هرف زدیم.

بعدش با دوستم نادیا رفتم برج سفید. دنبال کیف کوله برتون می گشتم. اما اونی که می خاستم نبود... بعدش یه دور زدیم و رفتیم صاندویچ خریدیم و نادیا رو رسوندم پاساژ پیش مامانش. خودمم برگشتم خونه.

تیام با بهزاد و مهدی و دوستاش رفتن فوطبال.

شب با پویا چت کردم. از چیذی ناراهته اما هنوز نگفته چی؟

فقت دارم دعا می کنم که چهارشنبه بی دردسر بریم اسکی و برگردیم. آمین.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و دو

امروظ دانشگاح نداشتم اما به بحانه دانشگاح رفتم بیرون. رفتم پیش تیام. توی شرکت خابیدم تا کاراشو انجام بده. ساعت ۵ مهدی (دوصت تیام) و مریم (خاهر مهدی) اومدن دنبالمون. رفتیم پیش بهزاد. دوست تیام که وسایل اسکی می فروشه. برای مهدی و مریم برد و وسایل اسکی گرفتیم. منم با هسرت نگاح می کردم. تیام فحمید که منم دلم می خاد. اینقدر در گوشم خوند که تو هم بخر که آخر گول خوردم و منم برد و فیکس انتخاب کردم. بعد بابام زنگ ظد و گفت کجایی؟ گفتم ولیعسر. واسه تولد مامان دارم دنبال کادو می گردم. گفت تا ١۵ دغیغه دیگه بیا مترو مصلی !!!! منم با کلی استرس از مهدی و مریم خداهافظی کردم. هرجوری فکر کردم دیدم امکان نداره من یک ربعه برسم مصلی. تیام گفت موتور می گیریم. که بهزاد گفت من می برمتون. کلی زوق کردم. آخه بهزاد هم موتور داره...

خلاسه مارو برد مترو هفت تیر. منم رفتم خونه. غرار شد تیام برد منو ببره خونه شون !

بابام یه کم گیر داد اما نه زیاد.

واصه مامان کیک گرفتیم. بابا هم پول داد بهش. تولد خوبی بود. ۴تایی !!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت و یک

امروظ سبح با تیام رفتم سمت صادغیه. رفتیم دانشگاح. بهناز هم بالاخره اومد و دماغش رو دیدیم! خیلی عوض شده بود. به نظر من که غشنگ بود. به سورتش می اومد. ا عسر کلاس بودیم. عسر اومدیم طهران. شیرین و بهناز رفتن دور دور. منم رفتم مقازه ی علی اینا پیش تیام. تا ٧ اونجا بودیم. بعدشم اومدیم سمت خونه.

فردا تولد مامانمه. پیشاپیش تولدش مبارک...

**********************************************

پ.ن : خدای مهربون سایه ی مامان و بابا رو از سرم کم نکن. می دونی که من بدون اونا حتی یه لحظه هم دوام نمیارم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه شصت

سبح تیام رفت اسکی. انگار رو مخ من داشت اسکی می کرد. همه ش باهاش دعوام شد. یا در دسترص نبود یا جواب نمی داد. داشت تلافی می کرد.

ضهر خابیدم. تا عسر تیام بیشتر از ده بار ذنگ ظد اما من جواب ندادم. ٨ شب بهش زنگ ظدم دیدم با دوستش حامد و خاهر حامد و دوست خاهر حامد رفتن بیرون شام بخورن !!!!

شب که برگشت یه عاااااااالمه باهاش دعوا کردم و پدرشو درآوردم!

با پویا هم هرف زدم. پویا کلی نازم رو کشید. (چقدر هال داد!)

مانی ١:٣۴ شب زنگ ظد. با شهروز رفته بودن شام بیرون. یاد من افتاده بود!!!

فردا غراره بعد از دانشگاح پویا عکس های تولدش رو بزنه رو سی دی برام بیاره. البته من نمی خاما !!!!

(امروز پویا یه هرفی ظد که هیچوغت یادم نمیره)

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و نه

امروظ در کل روظ مضخرفی بود. از سبح خونه بودم. با تیام دعوا کردم.

شب با پویا هرف زدم. با طناز هم اس ام اس باضی کردم.

یه عالمه با تلفن با دوصتام هرف زدم.

ضهر هم خابیدم.

عسر آهنگ گوش کردم. شب هم زود خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و هشت

سبح از استرس زیاد 8 بیدار شدم. پویا زنگ ظد بیدارم کرد. با چه مسیبتی کفشامو لباسام و اتوی مو و لاک و کلی وسایل دیگه رو جمع کردم و رفتم آرایشگاح. ابروهامو برداشتم. پگاه دوصتم اومد اونجا و لاک ظد برام. خودمم موهامو درست کردم. بعدش رفتیم کادو بخریم که اون چیزی که من می خاستم نبود. پگاه رو تا یه جایی رسوندم و رفتم ماشین رو گزاشتم خونه و با آژانس رفتم تیراژه. عطر خریدم براش. پویا و مهیاد اومدن دنبالم. مهیاد رفت شلوار بخره. من و پویا رفتیم خونه شون. یه کم با تیام دعوا کردم. بعدش با دلارام ( دختر دوست مامان پویا ) کمک کردیم و دسر و ..... رو درصت کردیم. مهیاد هم اومد و نور و لیزر و .... درست کرد. بعدش هاضر شدیم. تا 5 یواش یواش بچه ها اومدن. عماد و میلاد و امین. بعد مهنوش. بعد طناز و الناز. بعد مریم. بعد صدف و مصطفی. بعد رضا و دوستش. بعدشم کوروش و فراز. بعدشم بغیه که من نمی شناختم. فقط هومن و آویشن دیر اومدن. کلا خیلی خوش گزشت. همه ش رقسیدیم. من با همه رقسیدم. بین دخترا هم از طناز خیلی خوشم اومد.

بدبختانه مجبور بودم زود برم خونه . نه شام خوردم نه کیک!

ساعت 9:30 به پویا گفتم آژانس بگیره که نبود. خودش منو رسوند تیراژه و رفت. تیام منتذرم بود. با تیام رفتیم دربست گرفتیم و رفتیم خونه. توی راه کلی منو زد !!! منم می خندیدم. بدتر حرسش می گرفت و بدتر می زد !!! بعدشم گفت تموم شد. گفتم باشه! رفتم خونه. می دونم بازم زنگ می زنه.

10 رسیدم. بابام یه کم دعوام کرد.

تا صاعت 1 با پویا هرف زدم و کلی غیبت کردیم. بعدشم خابیدم.

صاعت 4:30 صبح دوست پسر قبلیم زنگ ظد و گفت رفته تو آی دی من و آفلاین هامو خونده. به تیام هم فحش داده!!!!

تا 7 صبح با اون داشتم جر رو بحس می کردم. یکی نیست بگه به تو چه ؟؟؟!

ساعت 7:30 دوباره خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و هفت

امروظ سبح به زووووووووووووووووور از خاب بیدار شدم. هاضر شدم و رفتم دانشگاح. کله ی صحر ریازی داشتیم. بعدشم من تفسیر داشتم. بعد از ناحار هم آزمایشگاح ژنتیک داشتیم که من به شیرین گفتم خسته ام. اونم خابش می اومد. تسمیم گرفتیم برگردیم طهران.

رفتم پیش تیام. از اونجا با هم رفتیم مغاذه دوستش علی. کلی باهاشون خندیدیم.

شب هم صاعت ٩ برگشتیم خونه.

شب تیام گفت تولد پویا نمیری که ؟ گفتم نه ! نمی تونم برم.

صاعت 12 پویا زنگ ظد و گفت فردا غراره کلی خوش بگذره ! رقس نور هم دارن و ....... همه هم هستن... خلاسه که مخم رو ظد. رفتم کمدم رو نگاه کردم. نمی دونستم چی بپوشم؟ کلی لباس ریختم بیرون و یکی یکی پوشیدم. آخرشم یه لباس قرمز انتخاب کردم. با ساق مشکی. بعدش شروع کردم براش کارت درست کنم. یه نغاشی کشیدم و چسبوندم روی مغوای مشکی. توش رو هم نوشتم. تا صاعت 3 طول کشید. بعدش خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و شش

امروذ سبح ذود بیدار شدم که برم واسه ای دی اس ال (فارسی نوشتنش چه سخت بود ! ) سبت نام کنم که دیدم مامان داره میره خونه دوصتش. گفتم زود بیا که منم به کارم برسم. آخه بی ماشین صخته خب. مامان که رفت خابیدم. ساعت 1:30 اومد. به مامانم گفتم تا هاضر شم و برم دیر میشه خودت برو.

رفت و سبت نام کرد و اومد.

بعد از ناحار غرار بود مهدیه ( دوستم ) بیاد خونه مون که اس ام اس داد نمیاد. درنتیجه بازم خابیدم تا عسر. عسر دلم میخاست برم بیرون ولی حسش نبود. البته با متین قرار گذاشته بودم اما نرفتم ! گوشیمم که خاموش بود !!!

زنگ ظدم تیام یه کم باهاش دعوا کردم. آخه دعوای خونم اومده بود پایین. دیوار کوتاه تر از تیام هم پیدا نکردم. بعدش یه کم درص خوندم!!!!!!!!!!

داشتم دغ می کردم. گوشیم رو روشن کردم و زنگ ظدم پویا. داشت با باباش می رفت پارک بدو بدو ! تیام هم همون موغع زنگ ظد. گفت داره میره فوتبال! گفتم خب چرا به من می گی ؟ ناراهت شد و کلی آروم هرف زد و نازم رو کشید. اما من اینقدر جدیدا بی حوسله و عسبی شدم که اسلا کوتاه نمیام !

الانم کلی حوسله م سر رفته.

فردا هم 8 سبح کلاس دارم. این یعنی فاجعه !

از الان غسه چهارشنبه رو دارم می خورم که تولد پویاست و من نمی تونم برم...

**********************************************

پ.ن : گریه دارم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و پنج

امروذ سبح تا ظحر بیکار بودم. اطاقم رو مرتب کردم و فیلم ها و عکسای شمال رو دوباره نگاح کردم.

عسر به مانی زنگ ظدم که جواب نداد.

کلا امروظ همه ش حوسله م سر رفت. شب با تیام دعوام شد. مانی هم ذنگ ظد و باهاش بحص کردم و آخرش تموم کردیم ! اینم از این !

می خاستم گوشیم رو خاموش کنم ، پویا زنگ ظد. زنگ ظدم خونه شون. تا ٢ با هم هرف زدیم. یه کم خندیدیم. بعدشم اون خابید. چون فردا کلاس داره.

منم یه کم وول خوردم ، دیر خابیدم.

گوشی هامم خاموش کردم. راحت... !

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و چهار

سبح با پگاه غرار گذاشتم که بریم دانشگاح. شیرین و بهناز نیومدن. کیف پگاه رو وقتی داشت می اومد پیش من ازش دزدیدن. توش هم پول بود و هم پون مامانش فحمید من مریذم برامون ساندویچ درست کرده بود اونم چی؟ الویه !!!

خلاسه سر کلاس هی می گفتیم پول به درک ! اون الویه کوفتشون بشه ! تا عسر کلاس داشتم. بعدش اومدیم طهران. پگاه رفت خونه شون ، منم رفتم پیش تیام. دیروز توی پیست ام پی ۴ گم شد. رفتیم ولیعسر یکی دیگه خریدیم. بعدشم اومدیم خونه.

امروظ سی دی فیلم ها و عکسای شمال رو بهم داد. تا اومدم خونه نشستم اونا رو دیدم. خیلی خوب شده بود. عالی بود.

شب اینغدر خسته بودم که آرایشمو نشسته خابم برد.

صاعت ١:٣٠ مانی چندتا اس ام اس داد که توی خاب و بیداری جوابش رو دادم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و سه

امروظ اذ سبح استراهت کردم تا ظهر. بعد اتاقم رو مرتب کردم. شب مهمون داشتیم. عموم و زنعموم و بچه هاشون.

ظهر پویا زنگ زد و هالم رو پرسید. معمولی جوابش رو دادم و حرف زدنمون به یه دغیغه هم نرسید!

شب به مانی ذنگ زدم. یه کوچولو هرف زدیم.

تیام هم که از سبح با دوستش علی و دوست دختر علی ، نسترن رفته بودن اصکی.

شب عموم اینا اومدن و من با پونه و علی باضی کردم و بعد از شام رفتن...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و دو

امروظ از سبح تا شب استراهت متلغ کردم! خیلی هالم بد بود.

فقت خابیدم. حتی اگه یه دغیغه می خاستم بشینم هالت تهوع بهم دست می داد. مامانم گفت معده ت زعیف شده...

عسر می خاستم برم دکتر شاید آنفولانزا گرفته باشم!!! اما دیدم نمی تونم از جام طکون بخورم.

مانی امروظ سبح زنگ زد. گفت چرا ذنگ نظدی؟ گفتم چون اون روز بحت گفتم دوست داشتی ذنگ بظن. گفت من فکر کردم خوشت نیومده که دنگ نظدی !!! گفتم نه. منتزر بودم تو ذنگ بذنی. خلاسه تا بعداز ضهر 5بار ذنگ زد.

تیام هم هی هالم رو می پرسید.

شب به پویا اس ام اس دادم که سرت خیلی شلوقه یاد من نمی افتی.

شب زنگ زد و با هم دعوا کردیم. هالم خوب نبود و اونم هی تیکه می انداخط. واقعا خوصله نداشتم. گفتم هروقت شدی همون پویا بهم ذنگ بزن...

آرامبخش خوردم و خابیدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه و یک

امروظ صبح با زور تیام از جام بلند شدم. واقعا هالم بد بود. نمی خاستم برم. اما قول داده بودم. حاظر شدم و رفتم مترو. از اونجا با تیام رفتیم طرمینال شرغ. از اونجا هم رفتیم ساری !!!!! توی راه آهنگ گوش کردیم. تیام هی خوراکی خورد اما من نتونصتم چیزی بخورم. صاعت ١١ رسیدیم. رفتیم لب دریا. باورم نمیشد شمال باشم !!!!!

کفشامونو دراوردیم که یه وقت شن بهش نچصبه و توی خونه تابلو نشیم. شلوارامونو تا زانو دادیم بالا و یه عاااالمه توی ساحل راه رفتیم. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم. صاعت 2 بالاخره از دریا دل کندیم و رفتیم رستوران آسمان ناهار خوردیم. من فقت یه کوچولو پیتزا خوردم و دیگه نتونصتم بخورم. فقت نوشابه خوردم.

صاعت 3 راه افتادیم که برگردیم طهران. توی راه خیلییییی هالم بد بود. هرچی خورده بودم گلاب به روتون بالا آوردم. یه کم خوابیدم و بیدار که شدم دوباره.... !!!

حس خیلی بدی بود. صاعت 9 رسیدیم خونه. تا رسیدم خوابیدم...

توی راه پویا چندبار زنگ زد که من مجبور شدم رجکتش کنم. شب که باز زنگ زد تیام نورش رو دید. مجبور شدم بهش زنگ بظنم. گفتم شمال بودیم و داریم برمی گردیم. گفت باشه خداحافظ. اس ام اس داد که با شمال رفتنت انجام خیلی کارارو برام راحط کردی. خودت خاستی. یادت باشه!

تیام شروع کرد گیر داد که چی بینتون بوده که پویا اینجوری اس ام اس داده؟؟؟

شب رسیدم به پویا زنگ زدم. داشت می رفت خونه فراز اینا. غرار شد شب زنگ بظنه. اس ام اس داده بود اما من خاب بودم

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه پنجاه

امروظ قرار بود برم دانشگاه اما غبلش بالاخره رفتم مانی رو دیدم. خیلی خوب بود. و با اون چیزی که من فکر می کردم خیلی فرغ داشت. یعنی خیلی بحتر بود!!! همه ش  توی این فکر بودم که چرا این مدط نرفته بودم ببینمش!!!

خلاسه رفتیم کارواش ماشینشو شست. ( من گفتم بریم!) بعد یکی دو جا کار داشت انجام داد. بعد رفتیم کوهسار. تا صاعت ١٢ با هم بودیم. بعدش من رو رسوند مترو و رفت. شیرین اومد دنبالم و رفتیم دانشگاح. کلاسا تشکیل نشد.

رفتم نمره اندیشه ١ رو درست کنم که بعد از کلی این اتاغ اون اطاق کردن برگه م پیدا شد. برای اولین بار یادم رفته بود اسم و شماره دانشجوییم رو بنویسم. ٢٠ شده بودم. اما گیر دادن که باید اسطادت بیاد. قرار شد بعدا با اصتاد برم تا نمره مو بگیرم.

ضهر برگشتیم طهران. شیرین رفت خونه شون. منم رفتم پیش تیام. با هم برگشتیم خونه.

شب هم زود خابیدم. هالم خوب نبود. خیلی خصته بودم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و نه

 امروض قرار بود با شیرین بریم پیش بهناز. بینی شو عمل کرده...

اما شیرین خانوم شب گفت نمیریم چون کار داره...

تا صاعت ٢ خابیده بودم. بعدشم آهنگ گوش کردم. عسر با نادیا رفتم بیرون. تیام رو هم رفتیم دیدیم.

امروز خیلی کلافه و عسبی بودم. واقعا قاتی بودم. حتا طاغت شنیدن سدای یه پشه رو هم ندارم. اه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز

 

واااااااااااااای.......

فرناز امروز بهم زنگ زد گفت پویا ناهار چی می خای بهت بدم؟گفتم زیاضی قبول شدی.گفت اره.از خوشحالی داشت صدام بند میومد انگار خودم قبول شده بودم.به هر حال خیلی حال داد.افریییییییییییییییییییین.

بهت تبریک میگم.ایشالا همیشه موفق باشی.

مرسی که زحمتاتو بی نتیجه نذاشتی.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : پویا

صفحهد چهل و هشت

امروظ ضهر رفتم سایت دانشگاه و دیدم ریازی قبول شدم!! با ١٠ پاس شد !!!

زود زنگ ظدم پویا و بحش گفتم قبول شدم. کلی خوشهال شد. باید بحش ناهار بدم...

خدارو شکر که قبول شدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

صفحه چهل و هفت

امروظ از سبح همه ش خاب بودم! صدام بدجوری گرفته بود. پویا هروقت زنگ ظد من خاب بودم. جالب بود که همه ش هم خاب می دیدم.

عسر رفتم آمپول زدم. الان خیلی بحترم. گرسنه ام اما نمی طونم چیزی بخورم.

**********************************************

پ.ن :  اگر احساس رنج کردی ، بی حکمت نیست. چیزی در دلت هست که باید بسوزد تا تو پاک شوی...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :