صفحه هشتاد و هشت

امروظ سبح به زور از خاب بیدار شدم و داداشی رو بیدار کردم. وسایل رو جمع کردیم. تا ساعت ٧ راه افتادیم. من و داداشم و عمو بزرگم!!!

صاعت ١ رسیدیم طهران. سیزده به در هم خونه بودیم. ظهر با تیام رفتم ساندویچ خریدم. بعدش اومدم خونه و خوردیم. عسر رفتم پیش تیام با دوستش حامد. تا ٨ با هم بودیم. ٨ رفتم آرایشگاح یه عالمه خوشگل شدم. ٩ هم اومدم خونه.

الانم می خام برم دوش بگیرم و بخابم که فردا برم دانشگاح. واه واه ! روز از نو روزی از نو.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

صفحه هشتاد و هفت

امروظ سبح ذنگ زدن و گفتن عموی دخترعمه م فوت کرد. غرار بود شب راه بیفتیم بیایم طهران اما به خاتر این غضیه نشد.

می خاستیم ظهر با مامان برم خرید اما نشد. غبل از ناحار خابیدم. بعد از ناحار با مامان رفتیم خرید. کلی خرید کردم. عسر هم برگشتیم. شب یه کمخابیدم. بعد بلند شدم و چمدونم رو بستم. شب هم رفتیم مسجد و از اونجا هم رفتیم خونه مامان بزرگم (مامان بابام) شب هم بعد از سریال ها خابیدیم. به زور خابم برد از بس ظهر خابیده بودم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :