صفحه نه

امروز هیییییییییچ خبری از پویا نبود...

از صبح که بیدار شدم کلی درس خوندم. جانورشناسی رو تموم کردم. رفتم سر اقتصاد.

یه نگاه هم به فیزیک کزدم دیدم چیز خاصی نداره. خیالم راحت شد. آخه حتی وقتی درسای دیگه رو می خوندم فکرم همه ش پیش فیزیک بود !!!

این چند روزه محمد همه ش زنگ می زنه و میگه که برگرد برگرد!!! حوصله داره ها ! جوری یهی زنگ می زنه و اس ام اس میده که من مجبورم گوشیم رو خاموش کنم!

امروز خیلی دلم می خواست به پویا زنگ بزنم اما روم نشد. چون واقعا حق با اون بود و من جواب خوبی هاشو خیلی خیلی بد دادم...

فردا هم مثل امروز باید همه ش درس بخونم. امتحانا همه ش پشت سر همه. اه اه !

امروز بد جوری یاد دوران دبیرستانم افتادم. هم حس خوبی بود و هم حس بدی داشتم... نمی دونم...

دیدی یه وقتایی هوا یه جوری میشه که یهو تورو میبره به گذشته؟؟؟ امروز از اون روزا بود...

سمیر دلم رو بدجوری شکست... خدا ازش نگذره...

**********************************************

پ.ن : پویای خونم اومده پایین... انگار چیزی رو گم کردم...

پ.ن 2 : بهناز خیلی بی خیاله. شنبه امتحان داریم و اون هنوز جزوه نداره!

پ.ن 3 : بازم پویای خونم اومده پایین... انگار چیزی رو گم کردم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز