صفحه یازده

امروز صبح بیدار شدم و درس خوندم تا ظهر . بعدش الکی چرخیدم تا ٣. ساعت ٣ تا ۶ خوابیدم. بیدار شدم می خواستم درس بخونم اما حسش نبود. کامپیوتر بازی کردم!!! الانم که اومدم نت...

عصر می خواستم پفک بخورم اما از گلوم پایین نرفت ناراحت

می خوام یه کم فیزیک بخونم. بعدشم جانورشناسی رو دوره کنم. البته فردا تا ساعت ٣ وقت داریم...

حوصله ی هیچکس رو ندارم. متین روز به روز داره وابسته تر میشه و من روز به روز ازش دورتر میشم. فقط به خاطر اون بیماری لعنتی جوابش رو میدم...

جدیدا سردردهای ناجور میاد سراغم. اعصابم خیلی خرده. کلافه ام. فکر سمیر و تهدیداش داره دیوونه م می کنه... هرشب کابوس... ترس... وحشت... هیچکس هم نیس که دردمو بهش بگم... کسی هم نمی تونه کمکم کنه... خسته ام...

**********************************************

پ.ن : به نظرت راه حلی برای دردم وجود داره ؟؟؟

پ.ن ٢‌ : یعنی میشه یه روزی دیگه از سمیر نترسم ؟

پ.ن ٣ : حتی وقتی اسمش رو میارم حالت تهوع بهم دست میده. از این به بعد میگم اسمشو نبر!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز