صفحه دوازده

امروز از صبح رفتیم دانشگاه و توی سلف درس خوندیم. 3 امتحان دادیم. عجب امتحانی بود خدایی !!! عالی بود.

اومدیم تهران و تیام اومد دنبالم. با هم دعوا کردیم و ازش بی خداحافظی جدا شدم. یه حرف بدی زد... بی خیال. مهم نیست. چی مهمه که این مهم باشه ؟؟؟

اومدم خونه. یه کم استراحت کردم. اومدم نت. پویا برام آف گذاشته بود. خیلی حرفاش قشنگ و جالب بود. اما یه کوچولو هم اذیتم کرد... وقتی آخرین آف رو خوندم بغضم یهو ترکید... نوشته بود وقتی امروز بعد امتحان وقتی ساختمون علوم رو دیدم دیگه برام قشنگ نبود. دیگه روی نیمکت ها چشمم دنبال فرناز نمی گشت... ولش کن...

یه عاااااااالمه گریه کردم. تازه اون وسط یاد فیزیکم هم افتادم... آزمایشگاه فیزیک رو شدم 7 از 20 نمره ! این یعنی اینکه امتحان کتبیش رو باید از 20 حداقل 14 بشم که جمعش تقسیم بر دو بشه 10 و این درس پاس بشه...

می دونم که نمی تونم...

فردا باید زود بیدار شم که اندیشه بخونم. اَه اَه ...

**********************************************

پ.ن : دلم برای شنیدن صدات پر میکشه... باور کن...

پ.ن 2 : دلم بدجوری گرفته...

پ.ن 3 : فیزیک رو چه کنم ؟ خدایا کمکم کن.

پ.ن 4 : قهوه ات را بنوش...

                   می دانم که نمی مانی

                                    " با تو می مانم "

                                                تنها بازی الفاظ است...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز