صفحه دوازده + یک

امروز صبح از وقتی بیدار شدم اندیشه خوندم . ظهر یه کوچولو ناهار خوردم. بعد دوباره درس خوندم . ۴ تا سوال مونده بود که گوشی هامو خاموش کردم و خوابیدم.میدونستم که کسی زنگ نمی زنه! برای اولین بار طی این ۵ سال موقع خواب گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم. چون واقعا دلم میخواست بخوابم...! ساعت ۶ بیدار شدم . تیام زنگ زد و گیر داد که پاشو درس بخون!!! خلاصه درس خوندم و خوندم و خوندم اما الان هیچی یادم نیست...!

حوصله نوشتن ندارم. استرس فیزیک داره می کشه منو !!! تو فکر اینم که حذفش کنم !!!

شب در کمال تعجبم پویا زنگ زد. با هم حرف زدیم. یه عالمه حرفای خوب زد. مثل همیشه روشنم کرد. خیلی چیزا رو برام توضیح داد. خیلی چیزا رو جوری بهم حالی می کنه که خودمم توش می مونم ! عقل پویا و طرز برخوردش و رفتارش و صحبت هاش خیلی خیلی بیشتر از سنشه... خوشحالم که پویا رو دارم. خدایا شکرت.

**********************************************

پ.ن : امروز پی نوشت ندارم...!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز