صفحه چهارده

امروز صبح به زور ساعت ٧ بیدار شدم و شروع کردم به درس خوندن. بعدشم حمام و حاضر شدم و رفتم دانشگاه. از وقتی هم رسیدیم ، خوندیم تا موقع امتحان.

داشتم تقلب می نوشتم که یهو پویا زنگ زد. رفتم دیدمش و با هم رفتیم دنبال کارت گرفتن من که اون هم موفق نشدیم.

بعدش با هم یه کم حرف زدیم. کلی تیکه انداخت بهم. البته حرفاش دیگه از تیکه گذشته بود ، کامل و درسته بود !!!

خلاصه ساعت ٣ امتحان شروع شد. ١٠ تا سوال داده بود و زیر برگه نوشته بود به ٨ سوال پاسخ دهید !!! اما من همه ش رو جواب دادم ، با کمک تقلب !

بعدش با شیرین و بهناز اومدیم تهران. تیام اومد دنبالم و رفتیم خونه.

قبل رفتن به خونه تیام برای مامانش گل خرید چون دعواشون شده بود و من برای بابام گل خریدم.

نزدیک خونه مامان زنگ زد و گفت یه مهمون کوچولو داریم زود بیا ! گفتم امیر (پسر همسایه که ٢ سالشه )  اومده ؟ گفت نه ! آلا (دختر همسایه که ٨ ماهشه ! )  اومده ! نفهمیدم چه جوری رسیدم و لباسامو دراوردم و دستامو شستم! خیلی گوگولی بود. یه عالمه باهاش بازی کردم. موقع شام دادمش مامانش و بهشون گفتم بعد از امتحانا هرروز میام می برمش تا شما به کارتون برسین !!!

نمی دونم چرا وقتی آلا بغلم بود و سرش رو آروم گذاشته بود روی شونه م و به زبون خودش حرف میزد ، یه لحظه ی کوچیک دلم برای گدشته (گدشته ای که با دوست پسر قبلیم بود ) تنگ شد. اما زود فراموش کردم... حس بدی داشتم.

الان دارم از بی خوابی میمیرم. نمی دونم چه جوری می خوام فیزیک رو فردا بخونم ؟؟؟ از الان عزا گرفتم.

امروز توی دانشگاه پویا گفت که می خوای فیزیک یادت بدم ؟؟ گفتم نه ! نمی دونم چرا ؟؟؟

عصر متین زنگ زد و گفت ٣هفته ست داری میگی این هفته میام می بینمت اما نیومدی ! امتحانات رو بهونه کردم و ... پیچ !!!

مانی هم زنگ زد ولی جوابش رو ندادم ! اینجوری بهتره!!!

***********************************************

پ.ن : کم کم یاد می گیرم !!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز