صفحه هفده

پنجشنبه ١ بهمن  ١٣٨٨

امروز صبح قرار بود ساعت ٣:٣٠ بیدار شم تا بقیه ی اقتصاد رو بخونم. چون ساعت ٢:۴۵ می خواستم بخوابم تا ٣:٣٠ گوشی ایرانسلم رو خاموش کردم تا کسی زنگ نزنه و این ۴۵ دقیقه رو راحت بخوابم. ساعت گوشیم رو واسه ٣:٣٠ ، ٣:۴٠ ، ۴ و ۵ تنظیم کردم و خوابیدم.

ساعت ۶:٠۵ از خواب پریدم !!! داشتم سکته می کردم. ساعت ۶:۴۵ توی متروی صادقیه با شیرین قرار دارم. چه جوری برسم ؟؟؟

وقتی بیدار شدم دیدم گوشیم خاموش شده! توی این دوسال و نیم تاحالا گوشیم خود به خود خاموش نشده بود اما نمی دونم ایندفعه چرا اینجوری شد ؟؟؟ وقتی روشنش کردم دیدم شارژش پره ! بعد از روشن کردن ١ دقیقه بعد آلارم گوشی صداش دراومد و جالب بود که توی صفحه نوشته بود ٣:۴٠ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امتحان ساعت ٨:٣٠ بود. واقعا گیج شده بودم. نمی دونستم چیکار کنم ؟؟؟

نفهمیدم در عرض ١٠ دقیقه چه جوری حاضر شدم و زنگ زدم آژانس و رفتم صادقیه. به موقع هم رسیدم. قرار شد شیرین توی راه مساله هارو بهم توضیح بده. اما تا اومدیم سوار تاکسی بشیم شکوفه اومد. گفت شیرین من ۴ صفحه ی آخر رو نخوندم میشه با هم بریم تا بهم توضیح بدی ؟؟؟ (۴صفحه ی آخر همون مساله ها بود که من نخونده بودم !) خلاصه نشستیم تو ماشین و شیرین شروع کرد به شکوفه توضیح داد و من این وسط کم مونده بود گریه کنم!!! هی گفتم شیرین قرار بود به من توضیح بدی ، هی شکوفه گفت صبر کن اینم بگه بعد به تو توضیح میده... صبر کردم و این صبر کن اینم بگه اونم بگه رسید به دم در دانشگاه !!! و ساعت ٧:۴۵ بود !!!

بابام توی ماشین زنگ زد و گفت دخترم از مامانت شنیدم خواب موندی و استرس داشتی؟؟؟ آره ؟ گفتم آره بابا. خواب موندم و نرسیدم جزوه رو تموم کنم! بابام گفت دخترم خودتو اذیت نکن ، نهایتش اینه که قبول نمیشی دیگه! مهم نیست. چرا خودتو اذیت می کنی ؟ ایشالا می تونی. اصلا هم استرس نداشته باش. موفق باشی...

بابام کلی انرژی مثبت بهم داد.

رفتیم توی سلف و نشستیم به خوندن. شیرین مساله ها رو توضیح داد و بعدشم کل تعریفی ها رو دوره کردیم با هم. بعدشم تقلب نوشتم. تا اون موقع هم تیام هی زنگ می زد و بهم امید می داد.

ساعت ٨:٣٠ رفتیم سر جلسه. شروع کردم به نوشتن. کل تعریفی ها رو نوشتم. رسیدم به مساله. ٢ تا مساله داشت هر کدوم ۵ نمره !

همه شو نوشتم. فقط سوال ۵ رو قسمت ب رو ننوشم. اونم چون توی جزوه ندیده بودم. تقریبا اون سوال رو هیشکی جواب نداده بود...

از امتحان اومدیم زود زنگ زدم به خونه. به مامانم گفتم عالی دادم. می خواستم به بابام هم بگم که بابام رفته بود کوه ، ورزش.

اومدیم تهران و من رفتم پیش تیام. قرار بود ساعت ١٢ برم پیش پویا تا ریاضی بخونیم اما من ١١:۴۵ تازه رسیدم پیش تیام !!!! خلاصه پویا گفت ساعت ١ بیا. منم ساعت ١٢:۵۵ از تیام خداحافظی کردم و رفتم پیش پویا. ٢ رسیدم بهش.

عصبانی عصبانی نشسته بود تو ماشین. نشستم پیشش یه نگاه بهم کرد که از ١٠٠ تا فحش بدتر بود... سرم رو انداختم پایین. هیچی نمی گفت... فقط نگام می کرد. ازش عذرخواهی کردم... ١٠ دقیقه همینطوری نگاهم کرد و هی تیکه انداخت. بهش گفتم بسه دیگه. بریم درس بخونیم. گفت تازه ٢:١٠ اس و قراره ٢ ساعت تیکه بشنوی پس خودتو آماده کن. داشتم حرص می خوردم اما اون حق داشت و من چیزی نمی تونستم بگم.

خلاصه رفتیم یه جای خلوت و شروع کردیم به خوندن. ضمن خوندن تیکه هاشم می انداخت و ول کن نبود...

بهش پاستیل دادم بخوره اما ازم نگرفت. هی گفتم بگیر گفت گوش کن. گفتم تا نگیری گوش نمیدم! گفت نمی خوام. گفتم نمی خوایش بندازش دور ولی بگیرش... گرفت و از شیشه ی ماشین انداختش بیرون... (تاحالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش!) خشکم زد!!! دلم می خواست اون لحظه خفه ش کنم اما...

تا ساعت ۴ خوندیم و جمعش کردیم. صدای آهنگ می اومد...

برای قلب عاشقم لاف صداقتو نزن

خودت می دونی که دیگه رو شده دستت واسه من

فکر کردی این بار می تونم که بگذرم از اشتبات

وقتی پر از دوروییه تو اون دو تا چشم سیات

با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم

می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم

می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

فکر می کنی نمی دونم چشات پر از دو رنگیه

می خوای بگم که این روزا دلت کجاست؟ پیش کیه؟

اگه می بینی ساکتم ، چیزی به روت نمیارم

بدون که ارزش نداری ، مردی دیگه تو باورم

با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم

می شکنم اما این دفعه برنده ی بازی منم

می خوام ازت جدا بشم ، یه ذره تنها بمونی

رفیق نیمه راه من ، دیره واسه پشیمونی

بغض کردم. طاقت این رفتار رو از پویا نداشتم. نمی دونم چرا ؟؟؟ چشمامو بستم و خواستم که بخوابم. سعی کردم بغضم رو قورت بدم و به روی خودم نیارم که تحمل حرف ها و تیکه هاشو ندارم اما نشد... یه قطره اشک از چشمم اومد پایین. دلم می خواست پویا پاکش کنه اما نکرد و گفت دستمال اونجاست!!!

روم رو کردم سمت پنجره و دیگه نگاهش نکردم... همه ش صدام می کرد اما برنمیگشتم ببینمش. داشتم خفه میشدم. نمی دونم چم شده بود؟؟؟ باز پویا صدام کرد... ازم عذرخواهی کرد که امروز با تیکه هاش اذیتم کرده و گفت نمی تونه جلوی زبونش رو بگیره. توی دلم گفتم تیکه انداختن هاشم دوست دارم ! اذیت نشدم!!!

اون لحظه فقط منتظر این بودم که دستم رو بگیره تا برگردم نگاهش کنم اما نمیگرفت... نمی دونم از کجا فهمید دلم می خواد دستمو بگیره ؟ گفت سخته برام!! حتی نمی تونم دستتو بگیرم !!!

کم مونده بود برگردم بغلش کنم ولی این کار رو نکردم. زشت بود !

باز صدام کرد و باز برنگشتم. آخرش بالاخره دستم رو گرفت. یه نفس عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم. برگشتم نگاهش کردم...

همون حرفای قشنگی رو زد که همیشه می زنه و اندازه ی ١ روز رو من تاثیر داره !

آخر حرفاشم گفت این دست رو توی دست هر کسی نذار...

رفتیم خونه شون. ماشین رو گذاشتیم و دوستش (کوروش) اومد دنبالمون. من رو رسوندن مترو و خودشون رفتن. تیام اومد دنبالم . خیلی عصبانی بود ولی بعد آروم شد.

رفتیم خونه. شب اینقدر خسته بودم که زود خوابم برد...

**********************************************

پ.ن : مرسی از قالب قشنگی که برای وبلاگ انتخاب کردی پویا.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز