صفحه هجده

امروز صبح زود بیدار شدم که مثلا درس بخونم. اما هر کاری کردم درس خوندنم نیومد. آخه ریاضی بود...

دیدم اتاقم به هم ریخته س ، یه کم مرتبش کردم.

ظهر خوابیدم. تیام ۴ بیدارم کرد که درس بخونم. رفتم ناهار خوردم و ۴:٣٠ شروع کردم و تا 7 خوندم. بعد یه کوچولو با بهناز و شیرین حرف زدم. شیرین ماشین خریده ( گل سفید) به قول خودش بیشتر از اون من و بهناز ذوق کردیم !!! دیگه واسه رفتن به دانشگاه مشکل نداریم... هی هی !!!

قبل از اونا با پویا حرف زدم. واااااااااااااای امروز لحن حرف زدنش شده بود عین اون موقع ها که با هم خوب بودیم. خیلی خوب بود!

امروز کتابی رو که براش خریده بودم و نمی دونم اسمش چیه ؟ گم کرده آقا ! کلی هم شلخته ست ! چون هرچقدر با مامانش گشتن کتاب پیدا نشد!

الانم رفته با دوستاش فوتبال...

منم تا الان داشتم درس می خوندم. ساعت 10:30 شبه و مامان و بابا و داداشی رفتن مهمونی و من چون درس داشتم نرفتم.

تیام زنگ زد و کلی درس بهم توضیح داد... این یعنی همسایه ها یاری کنین که من امتحان ریاضی م رو پاس کنم!!!

فردا قراره با پویا بریم ریاضی بخونیم.

مانی عصر زنگ زد و گفت داره میره مهمونی.

متین هم از صبح تاحالا 5 بار زنگ زده و هربار با بی حوصلگی جوابش رو دادم. واقعا اعصابشو ندارم.

محمد دانشگاه هم امروز بعد از مدت ها اس ام اس داد و حالم رو پرسید...

خوبه که برای خوندن ریاضی هنوز 1 روز دیگه وقت دارم...

**********************************************

پ.ن : مرسی که برام وقت میذاری.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز