صفحه یک

اینجا فقط برای خودمه... خاطراتم رو می خوام توش بنویسم...

دقیقا یک هفته ست که با بابام قهرم. سه شنبه ی هفته پیش گفت برو دیگه نبینمت. منم از اون موقع تاحالا سعی کردم که زیاد جلوش نرم تا منو نبینه...

دلم براش تنگ شده اما ... چرا نمیاد نازم رو بکشه ؟ مگه خودش اسمم رو نذاشت فرناز ؟؟؟ بابایی به خدا دلم برات تنگ شده...

تقریبا ۴ ماهه که از عشقم جدا شدم... خیلی دوسش دارم اما اخلاقش رو نتونستم تحمل کنم. به شدت احساس تنهایی می کنم. خدارو شکر دوستام هستن و هیچوقت تنهام نمی ذارن...

نزدیک امتحاناست. حسابی باید بخونم... میرم سر درسم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز