صفحه نوزدهم

امروز صبح ٧ بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم پیش پویا . از ساعت ١٠:۴٠ شروع کردیم ریاضی خوندیم البته توی پارک. کم کم یخ زدیم !!! پویا زنگ زد به مامان بزرگش و گفت ما میایم خونه تون !! خلاصه رفتیم خونه ی مامان بزرگ پویا و اونجا شروع کردیم به درس خوندن. مامان بزرگش خیلی گوگولی بود !!!!

خوندیم خوندیم خوندیم تااااااااااااااااااااا ساعت ٢:٣٠ .

اون وسط هم هی تیکه بود که پویا می انداخت به من و حرصم رو در می آورد. منم هی قهر می کردم. اونوقت مجبور میشد کلی نازم رو بکشه تا آشتی کنم... خیلی حال میداد!!!

بهش گفتم تا ٢:٣٠ بخونیم که بعدش من برم پیش تیام. گفت تا اون موقع تموم نمیشه و تو هم نمیری جایی!!! گفتم نمیشه نرم که! تو هم که با همایون و مهرنوش میری بیرون. گفت من نمیرم تو هم نرو. همینجوری بحث کردیم... آخرش دعوا شد باز ! من خواستم بوسش کنم که آشتی کنیم اما صورتش رو کشید عقب!!!! این خیلی برام سنگین بود. منم قهر کردم. با اینکه حالم داشت به هم می خورد اما فقط مساله ها رو نگاه می کردم . حتی یک بار هم به صورت پویا و اون چشمای خوشگلش نگاه نکردم. باید متوجه می شد که کار زشتی کرده. اولش به روی خودش نیاورد که نگاهش نمی کنم و درس داد. ولی یواش یواش اعصابش خرد شد و گفت باید آشتی کنی تا بقیه شو بگم... دلم درد می کرد و اصلا حالم خوب نبود. گفتم اینم بگو تموم شه و من برم، حالم خوب نیست. گفت نه! تا آشتی نکنی نمی گم... بازم سر این موضوع بحث کردیم. اما ایندفعه من خشک و کاملا جدی بودم. دراز کشیدم تا حالم بهتر شه. بغلم کرد. چشمامو بستم و با تمام وجود آرامش رو حس کردم. اما به روش نیاوردم چون قهر بودم. بوسم کرد اما بوسش نکردم. چون خیال آشتی کردن نداشتم. وسط بوس کردناش در گوشم یه جمله رو یه جوری گفت که مو به تنم سیخ شد !!!! آروم در گوشم گفت آخه من چه جوری بذارم با یه پسر دیگه بری بیرون ؟؟؟ هان ؟ چه جوری بذارم ؟؟؟ یاز جواب ندادم و باز بوسم کرد...

آشتی نکردم.

حاضر شدیم و رفتیم مترو. پویا هم باهام اومد. هرچقدر گفتم برو واسه چی میای ؟ گفت نمیرم. می خوام تیام رو ببینم. خلاصه اومد و تیام رو دید. با اینکه بهش گفته بودم نیا چون نمی خوام اذیت بشی ولی اومد و بعدش نفهمیدم کی رفت؟؟؟

با تیام و علیرضا رفتیم ترمینال جنوب و اونا رفتن و منم برگشتم خونه.

هرچقدر سعی کردم درس بخونم نشد. هم خسته بودم و هم بی حال...

الان پویا رفته فوتبال. قرار بود امشب بنویسه... نمی دونم می نویسه یا نه؟؟؟

ظهر مانی زنگ زد و گفت بیا ببینمت. گفتم خبرت می کنم. چرا وقت نمیشه اصلا؟؟؟؟؟؟؟

متین هم زنگ زد دید دارم درس می خونم دیگه زنگ نزد.

**********************************************

پ.ن : مرسی که برام وقت گذاشتی پویا جان . ممنون عزیزم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز