صفحه بیست و یک

امروز صبح ساعت ۵:٣٠ پویا رو بیدار کردم و خوابیدم. ٨ که بیدار شدم اس ام اس تهدید خوندم باز ! زنگ زدم پویا و کلی گریه کردم. آرومم کرد...

ساعت ١١:٣٠ پویا امتحان داشت. کلی دعاش کردم.

ظهر حاضر شدم و رفتم پیش شیرین. سر کوچه شون منتظر شدم که بیاد. خلاصه اومد و با هم رفتیم جزوه رو کپی کردیم. قبلش مانی زنگ زد و گفت که کار داره و نمی تونه بیاد.

پویا زنگ زد و گفت داره می رسه تهران. تازه امتحانش رو هم خوب داده بود. گفتم میرم می بینمش. اما وقت نشد. برگشتم خونه. می خواستم ناهار بخورم که داداشی گفت من رو ببر کلاس زبان. رفتم رسوندمش و برگشتم. دوباره یه اس ام اس تهدید دیگه... باز گریه !!!

 مشکلم رو با خواهرش حل کردم!!!

الان آرومم. خدایا شکرت...

خیلی خوابم میاد. اما اینقدر بدنم درد می کنه که خوابم نمی بره...

**********************************************

پ.ن : زندگی در گذر حاشیه ها ، گاه تلخ است و گهی شیرین است ، دل ما در پس این تلخی و شیرینی ها ، صادق و ساده بماند ، زیباست.‌ (عموم دشب این اس ام اس رو بهم دادن!)

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز