صفحه بیست و دو

امروز از صبح که بیدار شدم توی استرس و دلهره و بغض و گریه دست و پا می زدم تا شب. حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم. کوچکترین صدایی اذیتم می کرد و باعث میشد داد بزنم !!

ظهر خوابیدم و عصر شروع کردم به درس خوندن و تا شب.

شب با متین دعوا کردم و گفتم دیگه زنگ نزن. اونم دیگه زنگ نزد.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز