صفحه بیست و سه

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو میگرده،زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از گل مهتاب لبخندی

شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم،تنم سرریز رویاشه

جهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه

تو رو آغوش می گیرم هوا تاریک تر میشه

خدا از دستهای تو به من نزدیک تر میشه

زمین دور تو میگرده،زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی

تماشا کن،تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی

 

خدایا فرنازمو رها نکن.

**********************************************

امروز صبح اینقدر استرس داشتم که دیر رفتم دانشگاه. دیشب ٨ بار از خواب پریدم. خسته شدم از دیدن کابوس...

شیرین و بهناز زودتر از من رفتن دانشگاه. منم رفتم و نشستیم درس خوندیم تا ٣. بعدشم امتحان دادیم. تمام این ساعت ها فکرم این بود که نکنه امروز اتفاقی بیفته ؟؟؟

بعد از امتحان پویا و هومن گفتن که باهاشون برم تهران. از شیرین و بهناز خداحافظی کردم و رفتیم. پویا پشت فرمون بود و هومن صندلی رو خوابوند و خوابید تا تهران. دیشب نخوابیده بود.

منم دراز کشیدم و یه کوچولو خوابیدم. پویا آینه رو یه جوری تنظیم کرد که هم من اونو می دیدیم و هم اون منو می دید !

بیدار شدم . هومن هم بیدار شد.  پویا به هومن گفت این هفته بریم اسکی. گفتم منم این هفته قراره برم!! حرص رو از تو چشماش می خوندم !!!! اما به روی خودم نمی آوردم...

خلاصه پویا پیاده شد و رفت خونه شون. من و هومن هم رفتیم سمت خونه. بین راه هومن یه کاری داشت. رفتیم دم در خونه دوستش . به خاطر همین یه کم دیر رسیدم خونه.

تمام مدتی که توی ماشین بودم ، تیام همه ش اس ام اس می داد و اعصابش خرد بود از اینکه من پیش پویا و هومنم !

تا رسیدم زنگ زدم پویا. رفته بود بیرون واسه تولد مامانش کادو بخره. اعصابش خیلی خرد بود. گفت شب میرم خونه باهات حرف دارم !

شب رفتم وبلاگ قبلیم رو خوندم. قشنگ نوشته بود... آروم شده بود خدارو شکر. حالا محمد داره تهدیدم می کنه! خدایا چرا همه زورشون به من رسیده ؟؟؟ خسته شدم دیگه...اَه.

شب اینقدر فکرم مشغوله محمد و مشکلات دیگه م بود که وقتی پویا زنگ زد فقط راجع به مشکلات من حرف زدیم!!! و یادمون رفت که قرار بود پویا با من حرف بزنه...

خیلی هم زود خوابم برد. آخه خیلی خسته بودم.

شب با تیام دعوام شد. بهش گفتم گمشو! اونم گفت گم میشم!!!

**********************************************

پ.ن : ببخشید که اینقدر اذیتت می کنم. اما یاد گرفتم که باور نکنم... خودت بهتر از هر کسی می دونی که چرا اینجوری شدم!؟!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز ، پویا