صفحه بیست و چهار

خوبه لااقل این وبلاگ هست که دلمون تنگ شد خاطراتمونو توش بخونیم.

حرفامونو،دوست داشتنامونو،دعواهامونو،اشتبامونو.......

حرف دیروز تیام خیلی برام سنگین بود. دیشب خیلی بهش فکر کردم. به کارام فکر کردم،به رفتارام،به حرفام.هیچ جوره راضی نشدم که اخه من چه کاری کردم که اون اینجوری راجع به من فکر کرده.من درباره اون جوره دیگه فکر میکردم ولی با این حرفش نظرم عوض شد.امیدوارم تو اینجوری فکر نکرده باشی.......

هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار(این جمله همیشه تو گوشمه)

راستی اهنگ وبلاگ قشنگه؟

**********************************************

امروز صبح بیدار شدم و پویا رو بیدار کردم که شروع کنیم به درس خوندن. اما هردومون خوابمون می اومد. خوابیدیم و ٩ بیدار شدیم.

اتاقم خیلی به هم ریخته بود. جمع کردنش تا ١١ طول کشید. ١١ درس خوندم. تیام داشت می اومد تهران. قرار بود بره فال بگیره برای من. بهش گفتم من نمی خوام بری. اما اگه واسه خودت می خوای بگیری برو. گفت نه منم نمیرم.

(چون قرار بود با آذین بره من نمی خواستم بره )

ظهر ساعت ١:٣٠ خوابیدم و ۵:٣٠ بیدار شدم. به تیام زنگ زدم. اما هرچقدر گرفتمش جواب نداد... فهمیدم یه خبری هست...

٧:٣٠ زنگ زد و گفت که رفته بوده فال بگیره!!! با آذین! گفتم چرا جواب ندادی؟ گفت دوست نداشتم!!!!!!!

ساعت ٨ داداشی رو می خواستم ببرم استخر. رسوندمش استخر و به تیام گفتم بیاد . رفتم دنبالش. پرسیدم چرا رفتی و به من نگفتی؟ گفت من بهت گفته بودم میرم!!! گفتم به من گفتی نمیری اما رفتی. گفت یهو نظرم عوض شد و رفتم. گفتم چرا زنگ زدم جواب ندادی ؟ گفت دوست نداشتم، چون می دونستم وقتی صدای آذین رو بشنوی قاطی می کنی! گفتم الان خوبه ؟؟؟ گفت الان بهتره! حداقل این همه ساعت نمی دونستی کجام؟! گفتم واقعا فکر کردی نمی دونستم ؟؟ احمقم که نفهمم؟؟؟ جوابی نداشت که بده. گفتم چرا نگفتی و رفتی؟ مگه من با رفتنت مشکلی داشتم؟؟؟ گفت من گفته بودم...

باز حرفاشو تکرار کرد... نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم توی گوشش و از ماشین پیاده شدم.

دوباره نشستم توی ماشین و گفتم همه چیز تموم شد. بسه دیگه...

گفت به نتیجه نرسیدیم. گفتم رسیدیم. شما برو با آذین جون خوش باش. گفتم دلت پیششه ؟ گفت نه اونقدری که دل اون پیش منه!!!!!!! گفتم خوبه ! گفت اون عاشق منه! گفتم تو هم دوستش داری. گفت نه به اندازه ی اون. به خاطر تو می خواستم همه کار بکنم اما دیگه هیچ کاری نمی کنم. گفتم همه کار؟؟ تو می خوای مشکلات منو حل کنی؟گفت آره. گفتم من مشکلاتم رو خودم حل می کنم.کمک نمی خوام... وسط حرفامون پویا زنگ زد. تیام حرص خورد و گفت پویاجونه؟؟؟ به پویا گفتم پیش تیامم.گفت رفتی خونه زنگ بزن. به تیام گفتم نوع رابطه ها خیلی فرق می کنه... نمی فهمید...

آخرشم سر کوچه شون پیاده ش کردم و رفت...

اومدم خونه. زنگ زدم و با پویا حرف زدم. بهش گفتم که زدم تو گوش تیام. گفت ارزش اون چکی که زدی تو گوشش رو نفهمید. نفهمید که چقدر نگرانش بودی و دوسش داشتی که زدی!! حرفاش یه عااااالمه تیکه بود. البته اینایی که گفت کامل بود! اما مثل همیشه من به روی خودم نیاوردم...

امروز پویا اینا برای مامانش تولد گرفتن. الانم مهمون دارن. پویا گفت آرمان نشسته با هستی داره ریاضی کار می کنه. اولش با آرامش واسه ش توضیح می داد بعد قاطی کرد و گفت اَه هستی بفهم دیگه... پویا هم به آرمان گفت آروم باید بهش بگی وگرنه قهر می کنه ٢ ساعت باید ناز بکشی...! آرمان نفهمید پویا چی گفت اما من خوب فهمیدم!!!

**********************************************

پ.ن : تولد مامانت مبارک. (گرچه ١٠/١١ تولدشونه. ایشالا ١٢٠ زنده باشن و سایه شون بالای سر تو و پدرام )

پ.ن : چرا نمی تونم صدای آهنگ وبلاگ رو بشنوم؟؟؟

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : پویا ، فرناز