صفحه بیست و پنج

امروز از صبح که بیدار شدم همه ش درس خوندم. هرچقدر می خونم تموم نمیشه. حتی الانم که ساعت ٩ شبه هنوز تموم نشده. خسته شدم. مخم نمی کشه دیگه. این آخری رو هم بدیم تموم شه راحت شیم! اَه...

باز عصر قهردونم پر شده بود و با پویا قهر کردم. نمی دونم کی قراره نازم رو بکشه و نازدونم رو خالی کنه؟؟!!

ظهر خوابید و عصر بیدارش کردم. الان رفته فوتبال. صبح هم که با فراز و کوروش رفته بود مجتمع فنی... ایییییییییش !!!

تیام از صبح هی زنگ می زنه و چکم می کنه که درس بخونم. هنوز ١٠ صفحه م مونده... بعدشم دوره!

کلافه ام. دلم برای گذشته تنگ شده. خب همه ش که بد نبود. روزای خوب هم خیلی خیلی داشتیم... یه عااااااالمه درد دارم! همه ش رو هم ریختم توی دلم. کسی هم نمی تونه کمکم کنه.یه وقتایی واقعا کم میارم. امروز دلم اون روزا رو خواست...

جمعه هایی که پیام نور رو می پیچوندم و باهاش می رفتم بیرون...

روزایی که می رفتیم خرید...

وقتایی که می رفتیم و یه عالمه کتاب رمان برام می خرید...

وقتی ناخوداگاه به یه عروسک خیره می شدم و سریع برام می خرید که مبادا دلم بخواد و نداشته باشمش!...

وقتایی که نصفه شب خواب بد می دیدم و زنگ می زدم بهش ، آرومم می کرد و اینقدر باهام حرف می زد تا خوابم ببره...

روزایی که حوصله ی درس خوندن نداشتم ، برام پاستیل و آبنبات و شکلات می خرید و عطرشم میزد بهشون و با پیک می فرستاد دم در خونه مون تا به ذوق اونا درس بخونم...

وقتایی که با بابام دعوام می شد، اون آرومم می کرد و باعث می شد با بابام آشتی کنم...

شبایی که با هم تا نصفه شب مهمونی بودیم و تو بغل هم می رقصیدیم...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه... اون موقع نمی دونستیم که چنین روزی نه من هستم و نه اون ! و نه روزای آروم و قشنگمون...

چقدر دلم اون موقع ها رو می خواد...

زخم سرم رو اینقدر دست کاری کردم که فکر کنم کم کم دارم می رسم به مغزم!!! پویا دعوام می کنه و هی میگه دست نزن اما دست خودم نیست... این مدت خیلی فشار روحی و عصبی روم بوده و هنوزم هست... خدا عاقبتمون رو به خیر کنه... آمین!

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود اینچنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وااااای ! مبادا دروغ گفت؟

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه ؟

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه ؟

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وااااای ! مبادا دروغ گفت؟

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم............. به تو یادگاری

**********************************************

پ.ن : حالم اصلا خوب نیست...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز