صفحه بیست و شش

امروز صبح ۴ بیدار شدم و اکولوژی خوندم. بعد حاضر شدم و با تیام رفتیم مترو. منو رسوند خونه ی شیرین اینا و خودش رفت شرکت.

رفتم خونه شیرین اینا که مثلا درس بخونیم. بهناز هم اونجا بود. شیرین و بهناز گفتن ما حذف می کنیم. خواستم منم حذف کنم اما تیام گفت اینهمه نخوندی که حذف کنی! برو امتحان بده فوقش می افتی!!!

رفتم دانشگاه و امتحان دادم و فکر کنم بیفتم!!!

برگشتم تهران. رفتم پیش پویا. قرار بود یه چیزی بهم بده ... پرینت چت پویا با دوست پسر قبلیم... 8 صفحه بود. پویا یه عاااااااااالمه از من تعریف کرده بود و ازم دفاع کرده بود و اونو آروم کرده بود. خیلی خوب نوشته بود. ازش تشکر کردم. نشستیم و یه کم حرف زدیم... اعصابش خیلی خرد بود. می گفت من چه نقشی تو زندگیت دارم؟ دوست ندارم با تیام بری اسکی... تو دوست داری من حرص بخورم؟؟؟ گفتم نه ! من نمی خوام تو حرص بخوری! گفت ولی من دارم حرص می خورم وقتی بهم می گی محمد تهدیدت کرده که اگه باهاش دوست نشی میره به دوست پسر قبلیت میگه! می خوام برم ج...ش بدم !!! چرا نمی فهمی؟؟؟ گفتم من اگه باهات دوست نشدم به خاطر این بود که نمی خواستم ناراحتت کنم . چون من بد شدم. من اینجوری نبودم. گفت چرا اینقدر عوض شدی؟ اون می گفت تو جوری بودی که حتی کسی جرات نمی کرد به اسم صدات کنه ! کسی رو نگاه نمی کردی! حالا اینقدر فاصله؟؟؟؟ گفتم آره. من اونجوری بودم. اما اون منو عوض کرد... حالا پرم از کینه و نفرت... دلم می خواد بازی کنم. حتی اگه باهام بازی بشه!!! مهم نیست... گفت یه بار بهم بگو دوستت ندارم و برو. من بدونم چی کار کنم!؟! گفتم من هیچوقت دروغ نمی گم. اما اگه تو می خوای باشه... میگم... دوستت ندارم... برو... تمومش کن...

و رفتم...

اومد دنبالم. باهم تا پایین رفتیم... گفتم اون چیزی که می خواستی بشنوی رو شنیدی. حالا تمومش کن دیگه. گفت اون صدای قلبت نبود. گفتم تو خواستی بگم منم گفتم. گفت اما اون صدای قلبت نبود ، تا صدای قلبت رو نشنوم باور نمی کنم!

همینطوری داشتیم می رفتیم پایین که یه جا یه موتور سبز جلوی ما گاز داد و رد شد. من از شدت هیجان دست پویا رو که تو دستم بود فشار دادم! فکر کنم ناخنام رفت تو دستش! آخه هربار که اون گاز می داد من بیشتر دست پویا رو فشار میدادم. قلبم به شدت تند می زد. بعد که رفت دستشو نگاه کردم دیدم قرمز شده!!! عذرخواهی کردم. دست خودم نبود... ببخشید! دوباره موتوره اومده و من باز دستش رو فشار دادم. اصلا حواسم نبود... این دفعه گفتم اگه موتوره اومد تو دستمو ول کن...

خلاصه رسیدیم مترو و من رفتم و اون هم رفت. نمی دونم تمومش کرد یا نه؟؟!!؟!

رفتم پیش تیام. قرار بود امروز سورپرایزم کنه. رفتم دیدم کلی عکس گذاشت جلوم. یه عالمه از عکسام رو چاپ کرده بود... وای خیلی خوب بود. عکس تولد یک سالگیم ، عکس 4سالگیم با مایو ، عکس 5 سالگیم از نیمرخ ، چندتا عکسی که طی این 2سال انداخته بودم... + 5 تا از نقاشی هام... قرار شد بزنمشون به دیوار...

بعدش ناهار خوردیم. بعد رفتیم هفت تیر. رفتیم توی یه پارکی. تیام داشت پارکر تمرین می کرد که یه پسره هم اومد و باهاش تمرین کرد. من و دوست دختر اون پسره هم نگاه می کردیم... خلاصه بعد از کلی ورجه وورجه خداحافظی کردیم و رفتیم. رفتیم ولیعصر و کتاب رمان خریدیم. تمام این مدتی که راه می رفتیم یه لحظه هم آروم نمی گرفت. همه ش از در و دیوار بالا می رفت و می پرید و .... کلافه م کرده بود. من هی می خواستم یه جا نگهش دارم اما نمی شد. بعد از خرید کتاب هم رفتیم سمت خونه.

شب اینقدر خسته بودم که داشتم غش می کردم. یکی از پسرهای دانشگاه زنگ زد و گفت اسمم حسینه منو می شناسی؟ گفتم نه! گفت امتحان امروز رو حذف کردم ندیدی؟ گفتم نه! البته می دونستم کیه؟ اما به روی خودم نیاوردم. باید می فهمید که برام مهم نیست! خلاصه بعد از کلی نشونه دادن گفت می تونیم بیشتر آشنا شیم؟ گفتم شماره مو از کی گرفتی؟ گفت بهش نگی ها! از علی گرفتم...! گفتم من چیزی نمی گم اما خودت بهش بگو دیگه این کار رو نکنه. چون من بهش اعتماد کردم. گفت باشه. نمی خواست شماره تو بده، به زور ازش گرفتم...

خلاصه گفت بیشتر آشنا شیم و اینا که من گفتم نه.

شب اینقدر خسته بودم که ساعت 9:30 - 10 بیهوش شدم.

**********************************************

پ.ن : من نمی خوام عذاب بکشی. پس سعی کن تمومش کنی... با اینکه خودم ناراحتت می کنم اما طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم... تمومش کن...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز