صفحه بیست و هفت

امروز صبح از خواب پریدم... حس خیلی بدی داشتم. یه لحظه فکر کردم که امتحان دارم و هیچی نخوندم. سر درد گرفتم ولی بعدش که یادم افتاد امتحانا تموم شده خیلی حس خوبی بود!!!

امروز تیام از کله ی سحر با دوستاش رفت اسکی تا عصر.

نزدیک ظهر به پویا اس ام اس دادم دیگه دوستم نداری، نه؟ نوشت چراااااااا...

خلاصه که حرفی که دیروز زدم رو قبول نداشت چون گفت از ته دلم نبود...

عصر با مامان رفتم دکتر پوست. چون شب مهمون داشتیم مامان برگشت خونه. مهمونامون نزدیک اونجایی بودن که من بودم. اومدن دنبالم و برگشتیم خونه. از وقتی رسیدم نشستم فیلم " ریدر "  رو دیدم.

حسین شب دوباره زنگ زد و گفت فکراتو کردی؟ بیرون نمیای‌؟ گفتم نه. گفت پس دیگه مزاحم نمیشم و خداحافظی کرد.

مانی امروز ٢ بار زنگ زد و شدیدا باعث تعجبم شد! نه به اون موقع که ٣ روز میره و زنگ نمی زنه نه به امروز که ٢ بار زنگ زده!!! به خودشم گفتم خیلی تعجب کردم. گفت زنگ نمی زنم غر می زنی ، زنگ هم می زنم غر می زنی؟؟؟

شب با پویا حرف زدم. قرار شد فردا برم از هومن کلید های مهیاد رو بگیرم و بعدا بدم به پویا...

شب که تیام رفت خونه ، باهاش دعوام شد... اما بعدش آشتی کردیم!

فردا کلی کار دارم... برم بخوابم. یواش یواش چشمام داره میسوزه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز