صفحه دو

هنوز با بابا قهرم. دیشب هم ندیدمش. کلی دلم براش تنگ شد.

امروز امتحان آز جانورشناسی کتبی داشتیم. پر از استرس بودم. صبح ساعت ٣ مانی زنگ زد و بیدارم کرد. تا ۴:٣٠ درس خوندم. خوابیدم و ۶ بیدار شدم و تا ۶:۴۵ رفتم سر کوچه. هومن اومد دنبالم. رفتیم دنبال پویا . مهیار هم باهاش اومده بود. رفتیم دانشگاه. حراست بهم گیر داد و ازم تعهد گرفت به خاطر کوتاهی بافت !

از صبح تا ظهر با بچه ها خوندیم. ١٢:۵٠ رفتیم سر جلسه. خراب کردیم. خیلی سخت بود. شیرین هیچ کدوم از سوالارو نرسوند.

ساعت ٣:١٠ با پویا و هومن و مهیار برگشتیم تهران. من ۵ رسیدم. ماشین رو برداشتم و رفتم کافی نت که کارت امتحانم رو بگیرم که اونم نشد. منتظر بودم متین زنگ بزنه که برم ببینمش اما زنگ نزد. تا رسیدم خونه زنگ زد. منم نتونستم برم پیشش.

الان تو خونه نشستم. بابا همین الان اومد. در رو باز کردم. اومدم تو اتاقم. نمی خوام منو ببینه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز