صفحه سی و یک

امروز صبح می خواستم برم دانشگاه . حاضر شدم و جعبه ای که برای تیام درست کرده بودم رو براش بردم. دیگه وقت نشد که برم دانشگاه. واسه تیام انتخاب واحد کردم. پویا زنگ زد و باز من و تیام دعوامون شد. تیام هم یه جا داد زد قطع کن. خیلی جلوی پویا بد شد! یه عالمه خجالت کشیدم.

ظهر برگشتم خونه. هوا خیلی خوب بود. بارون می بارید. خیس خیس شدم. تا رسیدم لباسام رو عوض کردم و زنگ زدم پویا. یه بار ... دو بار... سه بار... اما جواب نداد...

یه کم خوابیدم. عصر بهم زنگ زد. گفت گوشیم تو کیفم بود ، فکر نکنی دیدم و جواب ندادم!!! (خدا رو شکر کردم)  بابت رفتار تیام عذرخواهی کردم. بهش گفتم وقتی می دونی با تیام بیرونم بهم زنگ نزن اس ام اس هم نده. گفت وقتی تو با من بیرونی و اون زنگ زد چی؟من ساکت باشم و هیچی نگم؟؟؟ گفت نه! من جوابش رو نمیدم...

الان که دارم می نویسم مهمون داریم. منم اصلا حوصله ندارم. تیام هم با باباش دعواش شده.از خونه زده بیرون...

انتخاب واحدهام هرکاری می کنم درست درنمیاد. بیست جور برنامه ریختم اما بازم یه جای کار عیب داره!!! واقعا کلافه شدم...

**********************************************

پ.ن : بابت امروز عذر می خوام پویا... شرمنده.

پ.ن ٢ : خدایا یه کم به من اعصاب بده!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :