صفحه سی

امروز صبح می خواستم با دوچرخه برم بیرون که مامانم نذاشت. اعصابم خرد شد و کلی گریه کردم. واقعا هق هق گریه می کردم. از دختر بودن خودم بدم میاد. با اسکیت نمی تونم برم بیرون چون دخترم... با دوچرخه نمی تونم برم دور بزنم چون دخترم... اسکی نمی تونم تنهایی برم چون دخترم... خدایا من چه گناهی کردم که دخترم؟؟؟؟؟؟؟؟

همیشه عاشق این بودم که وقتی مامان شدم بچه م دختر باشه... اما حالا پشیمونم.از خدا می خوام پسر باشه تا زجرهایی که من کشیدم رو یه دختر بدبخت دیگه نکشه...

با مامانم دعوام شد و تلفن رو روش قطع کردم. باهام قهر کرد...

عصر مهدیه (دوستم که تیرماه عروسیش بود) بهم زنگ زد و گفت اومدم خونه ی مامانم اینا. میای بریم بیرون؟ گفتم من کی 8 شب از خونه زدم بیرون که این بار دومم باشه؟ خوبه بابام رو می شناسی و اینو می گی!!!

شب ساعت 9 شروع کردم و یه جعبه برای تیام درست کردم. چون خیلی ولخرجه ، این جعبه رو درست کردم که پولاشو بریزه توش...  ساعت 1 شب درست شد وبعد از یه کم کتاب خوندن خوابیدم... قببل خواب به پویا اس ام اس دادم پویا... من... هیچی... شب بخیر. اونم بهم اس ام اس داد فری... منم... هیچی... خوب بخوابی!

جای این سه نقطه ها هر چیزی میشه گذاشت...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :