صفحه سی و سه

امروز صبح با تیام رفتم مترو و رفتیم شرکت. قرار بود ١٠ برم پیش البرز اما ١٠:٣٠ رسیدم. خلاصه رفتیم دانشگاه و همه ش از این اتاق به اون اتاق و از اون اتاق به اون یکی اتاق !!! هیچکس هم پاسخگو نبود. نمی دونم اینا واسه چی پول می گیرن؟ اون خانومه که همیشه دم در می شینه فقط پول میگیره که گیر بده!!! اون یکی که تو اتاق بایگانی نشسته فقط پول می گیره که چایی بخوره و بگه برو امور مالی... میری امور مالی می بینی یه کیلومتر صفه !!! میری پیش مدیر گروه مشکلت رو میگی صندلیش رو می چرخونه و روش رو می کنه اونور و فقط فقط فقط میگه بدهی داری! انگار هیچ جمله ی دیگه ای بلد نیس بگه!!!

خلاصه رفتم اتاق امتحانات. دو ، سه نفر نشسته بودن تو اتاق و در رو هم بسته و قفل کرده بودن!!! سوال هم که می پرسیدی می گفت برو هفته ی دوم ترم بعد بیا!!! گفتم بابا من واسه چی باید غیبت بخورم وقتی امتحان دادم؟ گفت حتما برگه ت گم شده! پیدا میشه!!! .......... به همین سادگی ، به همین خوشمزگی!!! یه دونه بیست داشتم که می تونست معدلم رو بالا ببره که اونم برگه م گم و گور شده!!! حداقل رفتن به دانشگاه یه خوبی داشت که اونم فهمیدن نمره ی تنظیمم بود! اونم تازه اتفاقی استاد رو دیدم و به زور پرسیدم ازش! شدم 17.5  !! خوب بود.

خلاصه دست از پا درازتر برگشتم تهران. به البرز قضیه ی امتحان ریاضی پیشم رو گفتم. با استاد ریاضیمون جور بود. زنگ زد بهش و کلی خالی بست و حرف زد تا استاد (احتمالا) راضی شد که به من 11 رو بده که پاس کنم!!! از البرز خداحافظی کردم. داشتم میرفتم سمت شرکت. علیرضا دوست تیام رو دیدم. با هم رفتیم شرکت. یه کم با هم بودیم و اونا چون کار داشتن رفتن و من تنهایی موندم شرکت. الکی تو اینترنت چرخیدم تا تیام بیاد. بعدش که اومد رفتیم بیرون یه چیزی خوردیم و یواش یواش اومدیم خونه...

تا رسیدم موبایلم رو برداشتم و شماره ی پویا رو گرفتم. یهو یادم افتاد دیشب چی بهش گفتم و چه قولی به خودم دادم. قطعش کردم و غصه خوردم. دلم براش تنگ شد...

امروز به این فکر کردم که بعد از رفتن دوست پسر قبلیم من چقدر زندگی کردم!!! تو اون 3 سال واقعا معنی زندگی رو نمی فهمیدم. حالا می فهمم زندگی یعنی چی؟؟؟ خدایا شکرت...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :