صفحه سی و چهار

امروز صبح قرار بود سایت دانشگاه برام باز بشه اما باز نشده بود. با کلی استرس با بهناز و شیرین هماهنگ کردیم که بریم دانشگاه. اما ایندفعه جدا. چون وقت نبود که با هم بریم. من زود آماده شدم و مامان رو راضی کردم که با ماشین برم. چون مالی تا ٢ یا نهایتا ٣ باز بود و اون موقع که حاضر شدم ساعت ١٢ بود...

خلاصه من راه افتادم و زود هم رسیدم. نزدیک دانشگاه بودم که بهناز گفت تو رفتی دیگه من نمیام.شماره فیشم رو بهت اس ام اس می کنم، سایت منم باز کن.

داشتم از حرص می مردم... چرا اینقدر راحت از من سواستفاده می کنن؟؟؟ خلاصه نتونستم نه بگم. زنگ زدم شیرین. شیرین هم گفت پیام نمیذاره بیام...! گفتم من هیچ کاری واسه تو و بهناز نمی کنم. گفت نکن.مگه ما خودمون دست نداریم؟؟؟!!! و قطع کرد...

رفتم دانشگاه و کارم رو انجام دادم. پیام زنگ زد و گفت کار شیرینم انجام بده. خواستم انجام بدم اما نشد. آقاهه گفت تا فیش نباشه نمیشه.

پیام راه افتاد که بیاد. منم زنگ زدم به بهناز و گفتم باید فیش باشه. گفت برو بهش بگو... گفتم بهناز من از اونجا اومدم بیرون. گفت دستت درد نکنه. واقعا که! گفتم خب یارو فیش می خواد چیکار کنم؟ گفت می تونستی به خاطر من دو دقیقه اونجا وایستی. (می خواستم بگم به خاطر شماها خیلی کارا کردم اما شماها نمی بینین، حرفم رو خوردم) گفتم خب بگو برم چی بگم؟ من برمیگردم. گفت نمی خوام دیگه. گفتم وا؟ بهناز بگو من میرم میگم دیگه! گفت نمی خوام دیگه.اه. گفتم نمی خوای؟ گفت نه! گفتم طلبکاری؟ نخواه به جهنم! و قطع کردم و اومدم تهران.

می خواستم زنگ بزنم به پویا و برم ببینمش. اما یادم افتاد که دیگه نباید بهش زنگ بزنم... رفتم همونجایی که همیشه هومن نگه میداره و پویا پیاده میشه وایستادم. دلم براش تنگ شده بود. اما... راه افتادم و رفتم خونه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :