صفحه سی و پنج

امروز سبح ضود بیدار شدم. غرار بود برم آرایشگاح. اما حرچقدر زنگ ظدم جواب ندادن.

ظحر رفتم پیش تیام. سمینار داشتن. اندازه 10 دغیغه با هم بودیم. بعدش رفتم خونه ی عموم. غبل امتهانات به عموم قول داده بودم که یه روض برم خونه شون.

از وغتی رسیدم با پسر عموم (علی) که 5 سالشه باضی کردم تا شب. البته کطاب هم خوندم. (بعد از او نوشته تکین حمزه لو ) با پونه (دختر عموم) که 7 ماهشه هم باضی کردم.

عسر علی زنگ ظد و گفت نمره های ریازی اومده. داشتم سکته می کردم. رفتم دیدم نیومده!!! مال بغیه بچه ها اومده بود...

شب ساعت 12 خابیدیم. اما پونه تا سبح اینغدر گریه کرد که نزاشت بخابیم. فکر کنم دلش درد می کرد طفلی...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :