صفحه سه

امروز از صبح که بیدار شدم تا الان کمی جانور شناسی خوندم... خیلی استرس امتحانارو دارم...

امروز شیرین با عی (دوست پسر بهناز ) صحبت کرد. قرار بود بهناز و علی تموم کنن اما بهناز هیچوقت روش نشد حرفشو رک به علی بگه. امروز شیرین حرف دل بهناز رو به علی رک گفت اما انگار یه کوچولو زیاده روی کرده. انگار دیگه خیلی رک گفت ! علی هم زده تو خط تهدید !!! نمی دونم چرا پسرا وقتی زورشون به دخترا نمیرسه تهدید می کنن؟؟؟

خلاصه من امروز کلی با علی صحبت کردم و آرومش کردم. قرار شد شنبه من و بهناز و شیرین با علی و حسین بریم صحبت کنیم. رامیدوارم کار به دعوا نکشه... من یکی دیگه واقعا اعصابش رو ندارم. خودم تازه خلاص شدم !

دلم بدجوری هوای بابام رو کرده. داره شام می خوره... کاش میشد برم یه لحظه ببینمش... حیف که قهریم... اَه !

امروز یه نقاشی خوشگل کشیدم... یه دختری که لباس قرمز پوشیده. قلبش کنده شده و افتاده گوشه ی کاغذ. سر دختره هم پایینه...

امروز مانی یه حرفی زد که خیلی ناراحت شدم. حالا از ظهر هی زنگ می زنه و عذرخواهی می کنه... اما مهم نیست برام.

پویا هم که امروز اینقدر کار داشت که فقط دویار وقت کرد زنگ بزنه. ٢تا کوچولو.

متین هم زنگ زد. یه کم با هم حرف زدیم. هنوز نتونسته قبول کنه که سرطان خون داره. واسه همین از پادگان نمیره خونه. میگه وقتی خودم هنوز نتونستم با خودم کنار بیام ، خانواده م چه جوری کنار بیان ؟؟؟ (واقعا خیلی سخته که بفهمی نهایتا یک سال زنده ای !!! وحشتناکه!!!)

برم سر درسم. واسه امروز بسه دیگه...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز