صفحه سی و هشت

امروز سبح صاعت ۵:٣٠ رصیدیم. رفتیم خونه مادری ( مامان مامانم )

یه کم کطاب خوندم و بعد خابیدم. صاعت ١ بیدار شدم. دلم بدجوری برای پویا طنگ شده یود. حرچقدر بحش زنگ ظدم نتونستم بگیرمش. خت ها خراب بود.

بعد از ناهار کطاب خوندم. صاعت ۴ بالاخره موفغ شدم با پوبا هرف بظنم. بعدش خابیدم. عصر دخطرهای داییم اومدن. یه کم با اونا باضی کردم. دوباره کطاب خوندم. عسر مامان و مادری رفطن طبغه پایین پیش دایی مامانم. توی خونه تنحا بودم. زنگ ظدم با پویا هرف زدم. بعد خوراکی خوردم. کلافه بودم. دراض کشیدم و فکر کردم...

تیام زنگ ظد و گزاشت تا سدای دریا رو بشنوم...

شب من و مامان و مادری با هم شام خوردیم و طلویظیون نگاه کردیم.

**********************************************

پ.ن : چرا اینقدر دلطنگ پویا شدم؟؟؟!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :