صفحه چهل و چهار

امروظ سبح تا بیدار شدم ، حاضر شدم و رفتم پیش پویا. چون دیر کرده بودم مجبور شدم با آژانص برم. رفتم تیراژه و منتضر موندم تا پویا بیاد. دل تو دلم نبود که ببینمش. کلی دلم براش تنگ شده بود. اومد و رفتیم یه جا نشستیم. یه دل سیر نگاحش کردم. با هم حرف ظدیم. هی تیکه انداخت و حرسم رو دراورد...

بعدش رفتیم سمت خونه شیرین اینا. می خاستم برم خونه شون تا ناخن بکارم. تا دم در خونه باهام اومد و از اونجا هم رفت...

اون مدط که پیش پویا بودم ، تیام کلیی زنگ ظد. چون به پویا قول داده بودم جواب ندم، جواب ندادم.

رفتم خونه شیرین اینا و به تیام زنگ ظدم و گفتم حوسله نداشتم جوابت رو بدم. قاتی کرد و دعوامون شد.

از ساعت ١:٣٠ شیرین شروع کرد به ناخن کاشطن. چون اولین بارش بود خیلی تول کشید. عسر تیام زنگ ظد و خودش آشتی کرد! تا ۵:٣٠ هم منتضر موند بلکه کارم تموم شه و برم ببینمش اما نشد و با باباش رفت جایی کار داشت.

٧:٣٠ کارم تموم شد و انسافا خوب دراومد.

راه افتادم و اومدم خونه. توی مترو یه پسره گیر داده بود بحم و منم خسته و عسبی بودم. باهاش دعوا کردم.

صاعت ٩:٠۵ رسیدم خونه و خداروشکر بابام حیچی نگفت...

مامانم هم خوشش اومد از ناخن هام.

زنگ ظدم و با پگاه هرف زدم و بعد شام خوردم .

تیام زنگ ظد و دوباره دعوامون شد.

پویا با همایون رفته بیرون. منتضرم بره خونه بهم زنگ بزنه. دلم براش تنگ شده...

٢روزه از مانی خبری نیست.

امروز نیما زنگ زد و مثه همیشه خاست که غرار بضاریم و بریم بیرون. منم مصل همیشه گفتم ایشالا بعدا !!!

**********************************************

پ.ن : صدای کشیده شدن ناخن هایم

         بر دیواره سنگی دلت

         بیش از هرکسی

         خودم را کلافه کرده است...

         من به امید زنده کردن قلب تو

         انگشت هایم را زخمی کرده ام...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :