صفحه چهار

امروز از صبح بابا و مامان و فردین رفتن خونه ی عموم اینا. من درس رو بهونه کردم و نرفتم. اما دلیل اصلیش بابا بود...

دیشب اینقدر مثانه م پر بود که هر لحظه امکان داشت منفجر بشه ! مامان به بابا گفت. بابا هم صدام زد گفت بیا برو دستشویی. گفتم نمی خوام. گفت به درک !!!

کلی گریه کردم...

خلاصه امروز نرفتم. زنگ زدم از عموم عذرخواهی کردم. از صبح نشستم پای درسام. هم جانورشناسی خوندم و هم اقتصاد.

یه کم با پویا حرف زدم. مهمون داشتن...

متین هم ظهر زنگ زد.اما من توی آشپزخونه بودم نتونستم جواب بدم. ولی 9 زنگ زد و حرف زدیم.

از مانی هم هیچ خبری نبود. دو بار بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود. دیروز گفته بود به 0912 زنگ نزن... منم امروز فقط به 0919 هش زنگ زدم که خاموش بود. آخرش یه اس ام اس به 0912 هش دادم. نیم ساعت بعدش از 0919 هش زنگ زد. گفت خیلی سرش شلوغه... من به روی خودم نیاوردم اما اونم انگار نه انگار. اعصابم خرد شد و بهش گیر دادم. گفت من هنوز وقت نکردم بیام تورو ببینم. یکی دو روز دیگه دندون روی جیگرت بذار، صبر کن سرم خلوت شه، جبران می کنم...

الان که دارم می نویسم بابام اینا یه ساعته که اومدن. یه سلام دادم و اومدم تو اتاقم. اونم چون مجبور شدم ، باید در رو باز می کردم. حالا می خوام برم حموم اما نمی دونم چه جوری؟؟؟

امروز با شیرین صحبت کردم. گفت می خواد با پیام تموم کنه. چون جمعه ی آینده تولد پیامه ! دلش نمیاد پول خرجش کنه !!!

پیام یه میس انداخت برام. زنگ زدم گفتم سلام. گفت بله ؟ گفتم فرنازم. گفتم بله بگو ؟ گفتم میس انداخته بودی. گفت دستم خورد. گفتم باشه. کاری نداری؟... قطع کرد !!!

اس ام اس دادم بیا بزن ! عذرخواهی کرد و گفت اعصابش خرده...

وای سرم چقدر درد می کنه... تحمل هیچ صدایی رو ندارم. حتی صدای پیانویی که فردین می زنه و آهنگ مورد علاقه ی من... Love Story

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز