صفحه پنجاه و یک

امروظ صبح با زور تیام از جام بلند شدم. واقعا هالم بد بود. نمی خاستم برم. اما قول داده بودم. حاظر شدم و رفتم مترو. از اونجا با تیام رفتیم طرمینال شرغ. از اونجا هم رفتیم ساری !!!!! توی راه آهنگ گوش کردیم. تیام هی خوراکی خورد اما من نتونصتم چیزی بخورم. صاعت ١١ رسیدیم. رفتیم لب دریا. باورم نمیشد شمال باشم !!!!!

کفشامونو دراوردیم که یه وقت شن بهش نچصبه و توی خونه تابلو نشیم. شلوارامونو تا زانو دادیم بالا و یه عاااالمه توی ساحل راه رفتیم. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم. صاعت 2 بالاخره از دریا دل کندیم و رفتیم رستوران آسمان ناهار خوردیم. من فقت یه کوچولو پیتزا خوردم و دیگه نتونصتم بخورم. فقت نوشابه خوردم.

صاعت 3 راه افتادیم که برگردیم طهران. توی راه خیلییییی هالم بد بود. هرچی خورده بودم گلاب به روتون بالا آوردم. یه کم خوابیدم و بیدار که شدم دوباره.... !!!

حس خیلی بدی بود. صاعت 9 رسیدیم خونه. تا رسیدم خوابیدم...

توی راه پویا چندبار زنگ زد که من مجبور شدم رجکتش کنم. شب که باز زنگ زد تیام نورش رو دید. مجبور شدم بهش زنگ بظنم. گفتم شمال بودیم و داریم برمی گردیم. گفت باشه خداحافظ. اس ام اس داد که با شمال رفتنت انجام خیلی کارارو برام راحط کردی. خودت خاستی. یادت باشه!

تیام شروع کرد گیر داد که چی بینتون بوده که پویا اینجوری اس ام اس داده؟؟؟

شب رسیدم به پویا زنگ زدم. داشت می رفت خونه فراز اینا. غرار شد شب زنگ بظنه. اس ام اس داده بود اما من خاب بودم

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :