صفحه پنجاه و دو

امروظ از سبح تا شب استراهت متلغ کردم! خیلی هالم بد بود.

فقت خابیدم. حتی اگه یه دغیغه می خاستم بشینم هالت تهوع بهم دست می داد. مامانم گفت معده ت زعیف شده...

عسر می خاستم برم دکتر شاید آنفولانزا گرفته باشم!!! اما دیدم نمی تونم از جام طکون بخورم.

مانی امروظ سبح زنگ زد. گفت چرا ذنگ نظدی؟ گفتم چون اون روز بحت گفتم دوست داشتی ذنگ بظن. گفت من فکر کردم خوشت نیومده که دنگ نظدی !!! گفتم نه. منتزر بودم تو ذنگ بذنی. خلاسه تا بعداز ضهر 5بار ذنگ زد.

تیام هم هی هالم رو می پرسید.

شب به پویا اس ام اس دادم که سرت خیلی شلوقه یاد من نمی افتی.

شب زنگ زد و با هم دعوا کردیم. هالم خوب نبود و اونم هی تیکه می انداخط. واقعا خوصله نداشتم. گفتم هروقت شدی همون پویا بهم ذنگ بزن...

آرامبخش خوردم و خابیدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :