صفحه پنج

امروز صبح ساعت 4:45 بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم دانشگاه.

ساعت اول تنظیم داشتیم. بعدش تا ساعت 1:30 که اقتصاد داشتیم بیکار بودیم. امیرحسین امروز کلی گیر داد که بریم بیرون می خواد باهام حرف بزنه... بعد از کلی اصرار راضی شدم و رفتیم توی شهر 1ساعت فقط دور زدیم. دیگه سرم داشت گیج میرفت!!!

خلاصه برگشتیم دانشگاه و رفتیم سر کلاس اقتصاد.سر کلاس هم هی اس ام اس میداد! برگشتنی هم با اون برگشتم. البته به زور... بماند که بهناز و شیرین چقدر ناراحت شدن...

به تهران که رسیدیم یه کم دور زدیم که شیرین زنگ زد گفت ما داریم میریم بگردیم تا علی بیاد. که گفتم منم میام. ایندفعه امیرحسین ناراحت شد...!!!

خلاصه رفتیم پیراشکی خریدیم و خوردیم. علی اومد و بهناز باهاش رفت. شیرین هم رفت خونه شون. منم رفتم سمت مترو که برم خونه...

توی مترو داشتم  آهنگ یاس رو گوش می دادم که یه پسره اومد کنار من ایستاد. اونم داشت یاس گوش می داد. منم شروع کردم آروم زیر لب خوندم. دید دارم می خونم یه کم نگام کرد بعد خندید... بعد یه کم تو چشام خیره شد.بعد روی شیشه ی در مترو نوشت nice !!! بعدش من پیاده شدم و اونم پیاده شد. دستشو دراز گرد و گفت تیام. خوشبختم. منم دست دادم و گفتم منم خوشبختم ، فرناز.

بعد یه کم که حرف زدیم و فهمیدیم که هم محله ای هستیم. بعد یه کم بعدترش فهمیدیم فقط چندتا کوچه با هم فاصله داریم !!

خلاصه متروی حقانی پیاده شدیم و تا میدون محسنی پیاده رفتیم و کلی حرف زدیم. جالب بود که اکثر علایق و سلیقه هامون شبیه به هم بود.

تیام قرار بود با باباش بره جایی. خداحافظی کردیم و برای فردا صبح قرار گذاشتیم. البته شب ok میشه... تا الان که کلی اس ام اس داده...

الان دارم با متین چت می کنم.

دیشب با پویا قهر کردم چون یه حرف زشت زد... تا الان ازش خبر ندارم...

مهمون داریم. قرار بود امروز گل بخرم بیام خونه که با بابا آشتی کنم. اما مامان اس ام اس داد که مهمون داریم ، امشب گل نخر...

میرم یه کم بخوابم. خیلی خسته ام.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز