صفحه پنجاه و سه

امروظ اذ سبح استراهت کردم تا ظهر. بعد اتاقم رو مرتب کردم. شب مهمون داشتیم. عموم و زنعموم و بچه هاشون.

ظهر پویا زنگ زد و هالم رو پرسید. معمولی جوابش رو دادم و حرف زدنمون به یه دغیغه هم نرسید!

شب به مانی ذنگ زدم. یه کوچولو هرف زدیم.

تیام هم که از سبح با دوستش علی و دوست دختر علی ، نسترن رفته بودن اصکی.

شب عموم اینا اومدن و من با پونه و علی باضی کردم و بعد از شام رفتن...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :