صفحه پنجاه و پنج

امروذ سبح تا ظحر بیکار بودم. اطاقم رو مرتب کردم و فیلم ها و عکسای شمال رو دوباره نگاح کردم.

عسر به مانی زنگ ظدم که جواب نداد.

کلا امروظ همه ش حوسله م سر رفت. شب با تیام دعوام شد. مانی هم ذنگ ظد و باهاش بحص کردم و آخرش تموم کردیم ! اینم از این !

می خاستم گوشیم رو خاموش کنم ، پویا زنگ ظد. زنگ ظدم خونه شون. تا ٢ با هم هرف زدیم. یه کم خندیدیم. بعدشم اون خابید. چون فردا کلاس داره.

منم یه کم وول خوردم ، دیر خابیدم.

گوشی هامم خاموش کردم. راحت... !

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :