صفحه پنجاه و شش

امروذ سبح ذود بیدار شدم که برم واسه ای دی اس ال (فارسی نوشتنش چه سخت بود ! ) سبت نام کنم که دیدم مامان داره میره خونه دوصتش. گفتم زود بیا که منم به کارم برسم. آخه بی ماشین صخته خب. مامان که رفت خابیدم. ساعت 1:30 اومد. به مامانم گفتم تا هاضر شم و برم دیر میشه خودت برو.

رفت و سبت نام کرد و اومد.

بعد از ناحار غرار بود مهدیه ( دوستم ) بیاد خونه مون که اس ام اس داد نمیاد. درنتیجه بازم خابیدم تا عسر. عسر دلم میخاست برم بیرون ولی حسش نبود. البته با متین قرار گذاشته بودم اما نرفتم ! گوشیمم که خاموش بود !!!

زنگ ظدم تیام یه کم باهاش دعوا کردم. آخه دعوای خونم اومده بود پایین. دیوار کوتاه تر از تیام هم پیدا نکردم. بعدش یه کم درص خوندم!!!!!!!!!!

داشتم دغ می کردم. گوشیم رو روشن کردم و زنگ ظدم پویا. داشت با باباش می رفت پارک بدو بدو ! تیام هم همون موغع زنگ ظد. گفت داره میره فوتبال! گفتم خب چرا به من می گی ؟ ناراهت شد و کلی آروم هرف زد و نازم رو کشید. اما من اینقدر جدیدا بی حوسله و عسبی شدم که اسلا کوتاه نمیام !

الانم کلی حوسله م سر رفته.

فردا هم 8 سبح کلاس دارم. این یعنی فاجعه !

از الان غسه چهارشنبه رو دارم می خورم که تولد پویاست و من نمی تونم برم...

**********************************************

پ.ن : گریه دارم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :