صفحه پنجاه و هفت

امروظ سبح به زووووووووووووووووور از خاب بیدار شدم. هاضر شدم و رفتم دانشگاح. کله ی صحر ریازی داشتیم. بعدشم من تفسیر داشتم. بعد از ناحار هم آزمایشگاح ژنتیک داشتیم که من به شیرین گفتم خسته ام. اونم خابش می اومد. تسمیم گرفتیم برگردیم طهران.

رفتم پیش تیام. از اونجا با هم رفتیم مغاذه دوستش علی. کلی باهاشون خندیدیم.

شب هم صاعت ٩ برگشتیم خونه.

شب تیام گفت تولد پویا نمیری که ؟ گفتم نه ! نمی تونم برم.

صاعت 12 پویا زنگ ظد و گفت فردا غراره کلی خوش بگذره ! رقس نور هم دارن و ....... همه هم هستن... خلاسه که مخم رو ظد. رفتم کمدم رو نگاه کردم. نمی دونستم چی بپوشم؟ کلی لباس ریختم بیرون و یکی یکی پوشیدم. آخرشم یه لباس قرمز انتخاب کردم. با ساق مشکی. بعدش شروع کردم براش کارت درست کنم. یه نغاشی کشیدم و چسبوندم روی مغوای مشکی. توش رو هم نوشتم. تا صاعت 3 طول کشید. بعدش خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :