صفحه شصت و یک

امروظ سبح با تیام رفتم سمت صادغیه. رفتیم دانشگاح. بهناز هم بالاخره اومد و دماغش رو دیدیم! خیلی عوض شده بود. به نظر من که غشنگ بود. به سورتش می اومد. ا عسر کلاس بودیم. عسر اومدیم طهران. شیرین و بهناز رفتن دور دور. منم رفتم مقازه ی علی اینا پیش تیام. تا ٧ اونجا بودیم. بعدشم اومدیم سمت خونه.

فردا تولد مامانمه. پیشاپیش تولدش مبارک...

**********************************************

پ.ن : خدای مهربون سایه ی مامان و بابا رو از سرم کم نکن. می دونی که من بدون اونا حتی یه لحظه هم دوام نمیارم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :