صفحه شصت و دو

امروظ دانشگاح نداشتم اما به بحانه دانشگاح رفتم بیرون. رفتم پیش تیام. توی شرکت خابیدم تا کاراشو انجام بده. ساعت ۵ مهدی (دوصت تیام) و مریم (خاهر مهدی) اومدن دنبالمون. رفتیم پیش بهزاد. دوست تیام که وسایل اسکی می فروشه. برای مهدی و مریم برد و وسایل اسکی گرفتیم. منم با هسرت نگاح می کردم. تیام فحمید که منم دلم می خاد. اینقدر در گوشم خوند که تو هم بخر که آخر گول خوردم و منم برد و فیکس انتخاب کردم. بعد بابام زنگ ظد و گفت کجایی؟ گفتم ولیعسر. واسه تولد مامان دارم دنبال کادو می گردم. گفت تا ١۵ دغیغه دیگه بیا مترو مصلی !!!! منم با کلی استرس از مهدی و مریم خداهافظی کردم. هرجوری فکر کردم دیدم امکان نداره من یک ربعه برسم مصلی. تیام گفت موتور می گیریم. که بهزاد گفت من می برمتون. کلی زوق کردم. آخه بهزاد هم موتور داره...

خلاسه مارو برد مترو هفت تیر. منم رفتم خونه. غرار شد تیام برد منو ببره خونه شون !

بابام یه کم گیر داد اما نه زیاد.

واصه مامان کیک گرفتیم. بابا هم پول داد بهش. تولد خوبی بود. ۴تایی !!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :