صفحه شش

امروز صبح رفتم بنزین زدم بعد رفتم از دخترخاله م جزوه جانورشناسی گرفتم و اومدم خونه. ناهار خوردم و رفتم بیرون. قرار بود برم از دوستم جزوه بگیرم اما محمد (دوست پسر قبلیم) زنگ زد و گفت بیا ببینمت کارت دارم. رفتم گفت می خواد برگرده و هر شرطی هم که بذارم قبوله. اما من نذاشتم. من نخواستم. چون یه بار بهش فرصت دادم گند زد... بعد اون رفتم پیش سمانه و جزوه گرفتم. بعد رفتم به علی (یکی از بچه های دانشگاه) جزوه رو دادم کپی گرفت...

از اونجا رفتم پیش تیام. برام یه عروسک کوچولو گرفته بود با شکلات... رفتیم هفت تیر و از اونجا پیاده رفتیم ولیعصر. بعد رفتیم اندیشه و بعد سیدخندان و بعد هم رفتیم خونه. شب باهاش کلی صحبت کردم. دلش خوشه ! دوست دختر داره میگه تو هم باش ! منم که چقدر هستم !!!

امروز پویا یه اس ام اس خیلی خوشگل بهم داد...

شب دلم براش تنگ شد ، یا به قول خودمون پویای خونم اومد پایین. بهش زنگ زدم. خیلی شاکی بودم. اما با حرفاش متقاعدم کرد. گرچه اکثر حرفاش تیکه بود اما درست بود! الانم دارم باهاش چت می کنم.

متین هم عصر زنگ زد و گفت بیا ببینمت گفتم نمی تونم...

چه روز مزخرفی بود ! هیچ کار مفیدی انجام ندادم! درسم که قربونش برم هیچی!!!!

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز