صفحه شصت و پنج

امروز سبح زود بیدار شدم و مامان منو رسوند مترو. دربست گرفتم و رفتم بام طهران.

تیام برام از قبل بلیت گرفته بود. بلیتم رو از یه خانومی که مسئول اونجا بود گرفتم. از ساعت ٧:١۵ منتذر نشستم. هرکی کی اومد با تعجب نگاحم می کرد. چون همه با شلوار و کاپشن اسکی با کلاه و دصتکش اومده بودن اما من با مانتو و مقنعه ! بدون کاپشن!!!!!

صاعت ٨:٣٠ با تله کابین رفتم بالا . ایستگاه ٧ تیام منتذرم بود. کاپشن و دثتکشم رو داد و پوشیدم. اونجا هم همه یه جوری نگاحم می کردن!!! رفتیم هتل و من توی نمازخونه لباسام رو پوشیدم. رفتیم سبحانه بخوریم که بازم همه یه جوری نگاحم کردن!!!

خلاسه بعد از سبحانه رفتیم اسکی... اولش وهشت کردم. خیلی سخت بود. تیام کلی سرم داد زد و دعوام کرد تا یواش یواش راه افتادم ! بوتم برام تنگ بود و این خیلی اذیتم می کرد. تیام گفت بوتامو میده بهزاد تا برام عوضش کنه.

علیرضا هالش خوب نبود و ١٢ رفت خونه. ما هم تا ٢ اسکی کردیم. برای بار اول تیام ازم خیلی راضی بود...

برگشتیم حتل. من لباسام رو عوض کردم. سرگیجه و هالت تهوع داشتم. به خاطر فشار هوا.

توی تله کابین تو بغل تیام خابیدم تا پایین.

پایین هالم بهتر شد. ناهار خوردیم. تیام موبایلش رو روشن کرد. دید علیرضا اس ام اس داده که بابات و مامانت رفتن نراق. دیدن ما دانشگاح نیستیم. بابات آمار گرفته و فحمیده ما ٢ روزه هتل توچالیم !!!

با کلی استرص وسایل رو جمع کردیم و دربست گرفتیم و برگشتیم خونه. من لباسامو خودم آوردم خونه اما برد و بوتم رو تیام برد.

خوشبختانه کسی خونه نبود که بهم گیر بده. چون قیافه م می گفت که دانشگاح نبودم! یه کم استراحت کردم.

مامانم که اومد خونه بهش گفتم که رفتم اسکی. گفتم که برد و وسایلش رو هم خریدم. فیلم اسکی کردنم رو هم نشونش دادم. بعدشم گفتم که ٢هفته پیش شمال هم رفتم!!! چیزی نگفت. فقط گفت مواظب خودت باش و بفحم با کی کجا میری و چی کار می کنی.

مامان و بابای تیام شب اومدن و تیام زود خابید...

منم شب از خستگی و بدن درد بیحوش شدم...

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :