صفحه هفتاد و دوم

دیشب صاعت 3:30 خابم برد و سبح 5 بیدار شدم.

وای وای !!! خدا می دونه با چه اصترصی آماده شدم و وسایلم رو جمع کردم و از خونه رفتم بیرون!

شلوار و کاپشنم رو توی آشپزخونه پوشیدم و بوتم رو توی راه پله تبقه پایین ! دستمال سرمم توی آثانثور. خلاسه از خونه اومدم بیرون و رفتم سر کوچه تیام اینا. اومد و برد به دست رفتیم توی یه پارک نشستیم تا مهدی و مریم بیان. نیم صاعت بعد اومدن. رفتیم سمت توچال. توی راه دنبال ثوپرمارکت بودیم. خرید کردیم و بعد رفتیم توچال. پیست بسته بود. ضدهال خوردیم. من می خاستم بریم توچال چون به مامانم قول داده بودم. دیگه چاره ای نبود و رفتیم دیزین. مهدی اصترص داشت و هی می انداخت گردن ما و هی می گفت مریم تو استرس نداری؟ فرناز تو خوبی؟ و ما می خندیدیم.

خلاسه رسیدیم و با چه مسیبتی همگی آماده شدیم و رفتیم تو.

اولش بلند شدن مهدی و مریم واقعا خنده دار بود. من یه کم رفتم پایین تا اونا هم بیان. تیام به مهدی یاد داد و مهدی خیلی زود راه افتاد. اما مریم... تا پایین تیام دست مریم رو گرفت و آروم آروم با هم اومدن پایین. البته حغ داشت چون ذمین یخ یخ بود! برای بار اول واغعا مشکل بود. اینقدر روی یخ خوردیم ذمین که اشکمون دراومد!!!

وسط های راه بودیم که من پایین تر نشسته بودم یهو دیدم یه دختره پیش تیامه و داره باهاش هرف می زنه. بعدش که تیام و مریم اومدن پایین فهمیدم دوست دختر غبلی تیام بود. یه کم اعسابم خرد شد اما زود فراموشش کردم. چون رفته بودم که لذت ببرم و هیچ چیز نمی تونست جلوی این لذت بردن من رو بگیره.

رسیدیم به سندباد. مریم رفت استراهت کنه . من و مهدی و تیام رفتیم سوار سی یژ شدیم و رفتیم قله.

بازم اونجا دوست دختر قبلی آقا رو ذیارت کردیم. اما اینبار من کنار تیام نشسته بودم و سرم روی شونه ش بود.

یواش یواش اومدیم پایین. مهدی که شیر شده بود و گازش رو گرفت رفت پایین. من موندم و تیام. هم سرد بود و هم ذمین یخ ! نمی تونستم بیام پایین. تیام سردش بود. من هربار که می افتادم می نشستم و اصتراحت می کردم. تیام سرم داد می زد که پاشو ! تا پایین با گریه و دعوا اومدم. با تیام هم قهر کردم. کاملا جدی!!! رسیدیم پایین. مریم و مهدی به قیافه ی من که اخم کرده بودم و همه ش روم رو می کردم اونور که تیام رو نبینم ، می خندیدن!!! تیام هی ناذم رو می کشید اما من خیال آشتی نداشتم. بهم آبمیوه داد. خوردم و حالت تهوع بهم دست داد. دراز کشیدم. سردم شد. فشارم افتاده بود. مهدی و مریم رفتن دست شویی. باز مثه اوندفعه که رفتیم شمال تیام دست کشید پشتم و حس کردم دارم بالا میارم اما نمی خاستم !! هی می گفت بالا بیار خوب می شی اما دوست نداشتم. هی هولش می دادم عقب ولی اون دست بردار نبود. آخرش معده م رو فشار داد و من (گلاب به روتون) بالا آوردم!!! راهت شدم. مریم و مهدی اومدن. مریم گفت پایی نبات بخوری بحتر میشی. تیام رفت برام چایی گرفت. خوردم اما هنوز باهاش آشتی نکرده بودم. گفت باید اسکی کنیم بریم پایین. من گفتم نمیشه شما برین واصه من تعریف کنین؟ بعد بریم خونه؟ تیام گفت واسه رفتن به خونه باید اسکی کنی بری پایین. چون پارکینگ پایینه! به زور بلند شدم. یه کم یخ ها آب شده بود. خیلی بهتر و راحت تر بود. تا پایین رفتیم و مریم تازه راح افتاد !!!

بوتامون رو دراوردیم و کفش پوشیدیم. رفتیم یه رستوران کوچولو و ناهار خوردیم. قبل ناحار هم عکس گرفتیم. وست ناهار پویا زنگ زد و گفت فیلم تولد رو گرفته. گفتم بعدا بهش ذنگ می ظنم. نتونستم ناحارم رو بخورم. ترسیدم باز بالا بیارم. نمی دونم چرا هربار با تیام میرم بیرون اینجوری میشم؟

توی راه تیام که خیلی خصته بود بغل من خابید. وقتی رسیدیم به مامانم زنگ ظدم. یه خیابون اونورتر اومد دنبالم و توی یه کوچه لباسام رو عوظ کردم و رفتم خونه.

تیام از وقتی رسید خابید.

منم خاستم بخابم اما چشمم درد می کرد. نمی تونستم بخابم.

چشمم رو با چایی شستم و صاعت 8 خابیدم.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :