صفحه هفت

امروز از صبح که بیدار شدم نمی دونم چرا همه ش کسل بودم و بی حال. به زور ساعت ١١ رفتم حمام. بعدش هی می خواستم شروع کنم به درس خوندن اما حسش نمی اومد. ظهر کمی خوابیدم. عصر درس خوندم.

بعد از ٣ روز مانی زنگ زد. گفتم بعد ٣روز زنگ زدی چی بگی ؟ گفت میام دنبالت. حاضر شو بیا بیرون. گفتم اولا درس دارم، دوما درس هم نداشتم نمی تونستم چون ساعت ٨ شبه ! قرار شد بعدا اگه تونستم برم ببینمش !!!

تیام عصر با علیرضا رفتن نراق. پنجشنبه دو تا امتحان داره...

شب با پویا صحبت کردم. قرار شد چهارشنبه با هم بریم یه جا تا فیزیک بخونیم... نمی دونم میشه یا نه ؟!!!

فردا ٧ صبح بیدار میشم که درس بخونم.البته اگه خواب نمونم!!!

**********************************************

پویا نوشت :

شاید!
شعر همین است
که من عاشق تو باشم
و تو!
    با هر که می‌خواهی

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز