صفحه هشتاد و هشت

امروظ سبح به زور از خاب بیدار شدم و داداشی رو بیدار کردم. وسایل رو جمع کردیم. تا ساعت ٧ راه افتادیم. من و داداشم و عمو بزرگم!!!

صاعت ١ رسیدیم طهران. سیزده به در هم خونه بودیم. ظهر با تیام رفتم ساندویچ خریدم. بعدش اومدم خونه و خوردیم. عسر رفتم پیش تیام با دوستش حامد. تا ٨ با هم بودیم. ٨ رفتم آرایشگاح یه عالمه خوشگل شدم. ٩ هم اومدم خونه.

الانم می خام برم دوش بگیرم و بخابم که فردا برم دانشگاح. واه واه ! روز از نو روزی از نو.

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :