صفحه هشت

امروز صبح ساعت ٧ تیام بیدارم کرد تا با هم درس بخونیم. اما من باز تنبلی کردم و خوابیدم. دوباره ٨ بیدارم کرد و شروع کردیم.

ساعت ٨ هم پویا زنگ زد بهم که ببینه بیدارم یا نه ؟

تا ٩:٣٠ خوندیم. یه کم حرف زدیم. دوباره ١٠ تا ١١:٣٠ خوندیم. باز کمی حرف زدیم. ١٢ تا ١:٣٠ خوندیم... همینجوری هی خوندیم هی حرف زدیم...

ظهر یه کم خوابیدم. یه آقاهه اومده بود که پیانو رو کوک کنه. از ۴ تا ٧ کارش طول کشید. منم درست نتونستم بخوابم.

یه کم باز درس خوندم. دیدم نمی کشم ولش کردم.

هنوز وقت نکردم واسه بابا گل بخرم و آشتی کنیم.

دوست پسر قبلیم باز زده تو کار تهدید... خسته شدم دیگه. اه!

شب با پویا دعوام شد برای اولین بار... تقصیر من و نمک نشناسی من هم بود... می دونم... امیدوارم منو ببخشه...

گفت دیگه بهم زنگ نمی زنه... نمی دونم راست گفت یا دروغ؟ دروغ که ازش نشنیدم تاحالا... اگه راست باشه... دلش میاد؟؟؟؟

  
نویسنده : فرفری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها : فرناز