صفحه ده

امروز از صبح که بیدار شدم اصلا درس نخوندم. حوصله نداشتم. رفتم حمام. بعد رفتم آرایشگاه. اومدم ناهار خوردم و نشستم پای تلفن. سارا ، سیما ، بهناز ، شیرین ... با همه حرف زدم. عصر مامان اینا رفتن مهمونی اما من نرفتم.

ساعت ٧:٢۵ تیام رسید تهران و رفتم پیشش. تا ٩ با هم بودیم. بعدشم رفتیم خونه.

شب یه کوچولو رفتم اینترنت... زود اومدم. تنها بودم. کلی ترسیدم... بابا اینا ١ اومدن، خوابیدم.

**********************************************

پ.ن : چرا هیچ استرسی واسه امتحان توی وجودم نیست؟؟؟

پویا نوشت : برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...... 
 

/ 3 نظر / 7 بازدید
سعید

سلام داشتم مطالب قبلی رو میخوندم یاد خودم افتادم که یه زمانی مریم خون من هم کم میشد اما داستان اینی هم نبود که من فکر میکردم ، مریم خون من پائین می اومد اما برای اون هیچ مهم نبود آخه من هم جزء بقیه بودم براش مثل سعید تپل حسن منصور مهدی وحید و .... گذشت روزگاران و دردش برای مدتی موند اما رفت و فراموش شده و همیشه شاکر خدا هستم برای این نعمت فراموشی انسان امیدوارم شما به عشقتون برسی موفق باشی به من هم سر بزن