صفحه هشتاد و هشت

امروظ سبح به زور از خاب بیدار شدم و داداشی رو بیدار کردم. وسایل رو جمع کردیم. تا ساعت ٧ راه افتادیم. من و داداشم و عمو بزرگم!!!

صاعت ١ رسیدیم طهران. سیزده به در هم خونه بودیم. ظهر با تیام رفتم ساندویچ خریدم. بعدش اومدم خونه و خوردیم. عسر رفتم پیش تیام با دوستش حامد. تا ٨ با هم بودیم. ٨ رفتم آرایشگاح یه عالمه خوشگل شدم. ٩ هم اومدم خونه.

الانم می خام برم دوش بگیرم و بخابم که فردا برم دانشگاح. واه واه ! روز از نو روزی از نو.

/ 3 نظر / 8 بازدید
من!

خب تو خیلی خوش شانسی همین که می تونی جلوی چشمم آفتابی نشی بابام در اتاق منو میشکونه و منو می کشه بیرون! سر سفر ه باشه و من نرم بشینم؟؟؟ خوش به حالت خیلی خوشبختی!!! باور نمی کنی حاضرم عکس در شکسته اتاقم رو بهت نشون بدم البته این بلا را چندین سال پیش سر در آورده

من!

یه سوال دیگه! از کجا آدرس این وبلاگ من رو پیدا کردی می خوام ببینم از کجا ها قابل دسترسیه!!!

.:: فاطمه ::.

می بینم که نحسی سیزده گرفته و هنوز نیومدی آپ کنی...